دیشب وقت غروب خورشید تو هوای ابری و خاکستری مورد علاقه ام، لب ساحل روی شن های خیس بارون خورده نشسته بودم و به صدای آرامش بخش موج ها و ویالونی که از دور می اومد گوش می کردم (البته هر از گاهی هم صدای آزار دهنده ی ماشین ها هم می اومد ولی اون ها به کنار...) داشتم با خودم تو خلوت شب فکر می کردم.

داشتم فکر می کردم اگه 200 سال پیش یک نفر همون جایی که من دیشب نشسته بودم، نشسته بود و راجع به 200 سال آینده فکر می کرد، چه فکری می کرد؟ آیا اصلا به فکرش می رسید که همه جا چراغونی می شه؟ همه چیز اتوماتیک می شه؟ کشتی ها با نیروی پارو و باد دیگه لزوما کار نمی کنن؟ صدای غرش موتور ها می تونه خیلی راحت خلوت آدم رو بهم بزنه ولی به عنوان یک چیز نرمال قبول بشه؟ یا این که انسان بتونه مثل مرغ های دریایی پرواز کنه و حتی از اون ها هم بالاتر بره و به ماه برسه؟!

بعد با خودم فکر کردم که چی می شه اگه یک نفر 200 سال بعد بشینه جایی که من دیشب نشسته بودم و با خودش فکر کنه اون کسی که 200 سال پیش این جا نشسته بود به چی فکر می کرد؟ به این قکر می کرد که 200 سال بعد اصلا هنوز کره ی زمین وجود داره؟ یا نسل آدم ها زنده است؟

شاید تا اون موقع همه ی آدم ها رفتن فضا نوردی و کره ی زمین رو ول کردن به امون کلاغ ها! (چون من فکر می کنم که هیچ بعید نیست یک روز همه ی کلاغ ها بر علیه آدم ها دست به کار بشن و کره ی زمین رو از چنگمون در بیارن)! یا اصلا شاید خود من 200 سال بعد هنوز زنده باشم با این پیشرفت های تکنولوژی! یا آدم ها 200 سال بعد وسیله ای رو اختراع بکنن که بتونه آدم هایی که قرن هاست که مردن رو به زندگی برگردونه!

داشتم این فکرها رو می کردم و هر از گاهی هم بلند بلند با خودم حرف می زدم که دوستم که تا اون موقع داشت با ماسه ها یه پای (pie) درست می کرد، یکهو جفت پا پرید روی پای خوشگلش که با صدف هم تزئین کرده بود و گفت: "مینا این قدر چرندیات نگو! پاشو بریم خونه یخ زدم"!