پدر!!!
باباهای مهربون روزتون مبارک باشه... بابای خودم روزت مبارک...!!! ![]()
![]()
باباهای مهربون روزتون مبارک باشه... بابای خودم روزت مبارک...!!! ![]()
![]()
سلام دوستان مهربان "خاطرات مینا عرب خدری"
خواستم کمی غم و غصه ام را برایتان بگویم:
چند روز پیش که داشتم با پی سی سر و کله می زدم، چشمتون روز بد نبینه که کامپیوتر بیچاره یک دفعه دچار هنگ زدگی شد؛ اونم چه هنگ زدگیِ مزمنی...! بله، یک دفعه ری-استارت کرد که مثلا مشکل رو حل کنه اما... دیگه بالا نیومد. هی یک پروسه رو از اول تکرار می کرد. هی می پرسید می خوای ویندوز نرمال بیاد بالا یا سیف (safe) بیاد یا...؟ ما هم هر کار کردیم دیدیم نمی شه که نمی شه. بله هارد عزیزمون سوخته بود و هر چی اطلاعات نازنین داشتیم از بین رفت... من دلم واسه یک چیز فقط می سوزه: تمام نوشته هام و بک آپ هام از وبلاگ هام و عکس هام... همین ![]()
شما تو مالزی جایی رو می شناسین که بشه مطمئن و ارزون، هارد رو باز یابی کنه؟
*
راستی وبلاگ جونم تولدت 2 سالگی ات مبارک!
از مدت ها قبل می خواستم از مانی بنویسم. بله، مانی، موش کوچولوی خودم رو می گم. یه موشِ سفیدِ کوچولویِ دم صورتی...! در یک کلام: عشق من! جالب این جاست که من به هر کی که می گم موش دارم، لب و لوچه ش رو یه جور جمع می کنه که انگار چندشش می شه؛ ولی این کوچولوی من این قدر نازه که چندش شدن نداره؛ باور کنین! ![]()
فکر می کنم مانی کوچولو الان دیگه 7-8 ماهی داشته باشه و متاسفانه باید بگم که فکر کنم دیگه داره به پایانش نزدیک می شه؛ آخه موش ها حداکثر 1 سال بیش تر عمر نمی کنن...!
ولی خب اشکال نداره، الان که هست؛ پس نباید غصه خورد! حدودا 4 ماه پیش که می خریدمش، یه دوست کوچولوی دیگه هم به اسم پرشیا خریدم که یه موقع احساس تنهایی نکنن؛ غافل از این که موش ها نمی تونن چند تایی با هم زندگی کنن و تنهایی رو ترجیح می دن. بله، هنوز یک ماه نشده بود که روی بدن پرشیا جای زخم و خون دیدم و یک بار هم دعوای مانی و پرشیا رو از نزدیک دیدم! همین که اومدم از هم جداشون کنم مانی چنان گازم گرفت که از انگشتم خون فواره زد بیرون...! بله به این صورت بود که پرشیا تقریبا بعد از 2 هفته از خریداریش، مرد...!
خدایش بیامرزد. اون روز من اون قدر کولی بازی در آوردم و اون قدر گریه کردم و تو سرم زدم که خودم شاخ در آوردم!
البته تا 3 روز بعدش هم مشکی پوشیدم و لباس عزا تنم کردم. خب حق داشتم! ناگفته نماند که چه قدر هم آشنایان مسخره کردن...! ![]()
بله می گفتم! بعد از فوت پرشیا، من موندم و مانی پسر! یه بچه کوچولوی سفید و صورتی... روز ها می شینم و بهش زل می زنم. ولی هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شم...
Pet داشتن سرگرمی خیلی خوبیه، آدم احساس مسئولیت را خوب یاد می گیره. مامان و بابا های عزیز اگه می خواین بچه هاتون مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن، حتما براشون یه حیوون خونگی بگیرین، ضرر نمی کنین!
راستی یادم رفت بگم که دو تا لاک پشت هم دارم! یکی از همسایه هامون که می رفت ایران گفت تو مدتی که نیستن از اون ها نگه داری کنم. منم قبول کردم. موجودات جالبین. ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم که اندازه ی مانی دوسشون داشته باشم؛ نمی شه!؟ یعنی هر کار می کنم خب بازم نمی شه!!! شاید بعدا سر فرصت راجع به اون ها هم بنویسم!


کوه دردیم، تو کاهی دیدی
روزگاران سیاهی دیدی
حرف های تو، به جا می ماند
خاطراتت، به خدا می ماند
تابش صبح که شرمنده ی توست
زیرمجموعه ی هر خنده ی توست
مثل خورشید به من تابیدی
فصل سبزی به دلم بخشیدی
اولین بار عصایم بودی
مانع لرزش پایم بودی
ابر بودی و چکیدی مادر!
روز خوش هیچ ندیدی مادر!
*
رو سیاهم که تو را رنجاندم
همه عمر تو را سوزاندم
مثل هر بار به من خندیدی
مطمئنم که مرا بخشیدی
کاش قربانی پایت گردم
مادر خوب! فدایت گردم
کتاب باد آباد، سروده ی آقای هادی شفیعی، با تلخیص و کمی تغییر
مادران مهربان و خانم های عزیز روزتان مبارک! ![]()