باتو کیو (Batu Caves)
چند هفته پیش بالاخره بعد از 3 سال و چندی ما رفتیم این باتو کیو، معبد هندی ها رو زیارت کردیم!
این معبد در اصل یک غار هست که 279 عدد پله رو باید طی کنی تا بهش برسی.
نه، بذارین از اول بگم:
این غار در شمال کوالالامپور در فاصله ی 10 کیلومتری پایتخت قرار داره. برای ورودی پارکینگ 2 رینگت می دین و وارد می شین. در ابتدا هنگام ورود با مجسمه ی مُرِگان (Murugan) که 3 سال پیش ساخته شد (ژانویه ی 2006 پرده برداری شد) و 42.7 متر ارتفاع داره و بزرگ ترین مجسمه ی مرگان توی دنیا است، رو به رو می شین. چند تا مجسمه ی خدای دیگه هم سر راهتون هست که هندی ها اون ها رو پرستش می کنن و دیدنش خیلی جالبه... همون طور که گفتم بعد از اون، 279 عدد پله ی ناقابل رو تشریف می برین بالا؛ نگران نباشین؛ شوق و ذوقتون مانع در اومدن پدرتون می شه! ![]()
وقتی می رسین بالا باز هم یک مجسمه ی دیگه جلوتون قرار گرفته با یک چتر بالای سرش و به شما خیر مقدم می گه. همین جور که می رین جلو تر، باز هم مجسمه های بیش تری می بینین. کمی که رفتین جلو دوباره از یک سری پله ی جلبک گرفته و لیز می رین بالا و می رسین به جایی که مجسمه ی "شیوا"، یکی از مهم ترین خداهای هندو، اون جا قرار داره و وقتی که به اون جا رسیدین در صورت تمایل یک راهب هندی پودر خاصی رو روی پیشونی تون می ماله و یک عدد گل (فکر کنم گل میخک) هم بهتون می ده. وقتی که راهب کشف کرد که اسم دختر عمه ام شیواست، صداش کرد که بره جلوی مجسمه ی شیوا و خودش هم رفت با یک زنگوله جلوی مجسمه، چند بار تکونش داد و یه چیزی به هندی بهش گفت. بعد اومد و یک گل لاله ی صورتی به جای گل میخک بهش داد.
خلاصه چند تا عکس می گیرین و می رین بیرون و دوباره 279 پله رو تشریف می برین پایین. ولی قبل از پایین اومدن می تونین مار سفید رنگی رو روی گردنتون بذارین با 10 رینگت. من و برنا هم گفتیم ما مار می خوایم. چه ماری بود آقا ماره؛ سنگین! همین که گذاشتم رو گردنم، چنان گردنم خم شد که کم مونده بود خفه شم ولی خدایی خیلی خوشگل بود.
اون پایین یه استخر هست پر از ماهی. ما که رفتیم دو تا آقای هندی دو کیسه پر از لپه دستشون بود و مشت مشت برای ماهی ها می ریختن. به ما هم تعارف کردن. جداً اگه یه تور یا قلاب ماهی گیری داشتم کلی ماهی گیرم می اومد؛ حیف شد! ![]()
آخرش که می خواستیم برگردیم دیدیم تو یکی از این معبدها عروسی هست و بدشونم نمی آد یه چند تا مهمون خارجی داشته باشن. رفتیم و ما هم چند تا دونه برنج سر عروس دوماد ریختیم و اومدیم. دیگه داشتیم Thank you, Thank you می کردیم که بهمون یه جور شیرینی دادن و بنده که امتحان کردم یاد باقلوای یزد افتادم...
در آخر اضافه می کنم که ما بر خلاف دیگران اصلا میمون ندیدیم. ![]()


این وبلاگ پاره ای از متون ادبی ایران و جهان را گرد آوری کرده است. نویسنده ی این وبلاگ در نظر دارد با جمع آوری این مطالب، شما خوانندگان عزیز را هر چند برای مدتی کوتاه به تفکر بگمارد.