افتتاحیه ی ورزش های زمستانی المپیک

همون طوری که می دونین (یعنی واقعا نمی دونین؟!)، این روزها - تقریبا به مدت یک ماه - ورزش های زمستانی المپیک در ونکوور کانادا برگزار می شه. و بالاخره این المپیک از راه رسید...

امروز افتتاحیه ی المپیک (Winter Olympic Games Opening Ceremony) بود و خدا رو شکر می کنم که تو دانشگاه به حال ما بی تلویزیون ها یک فکری کردن و چند تا تلویزیون تو مکان های عمومی گذاشتن و به خاطر همین من قادر بودم که مراسم رو به صورت زنده تماشا کنم. در آغاز، بعد از به اهتزاز در آوردن پرچم کانادا و خواندن سرود ملی شان، نوبت رسید به معرفی تیم ها. هر کشوری که وارد می شد یکی از بغل دستی های من بلند می شد و سوت می زد و تشویق می کرد کشورش رو و من غصه می خوردم که چی می شد اگه ایران هم شرکت می کرد؟ وقتی نوبت کشورهایی رسید که با I شروع می شن، قند تو دلم آب می شد که یک دفغه چشمم افتاد به پرچممون و شنیدم که مجری گفت "Islamic Republic of Iran". حالا این سری من بودم که بالا و پایین می پریدم و تشویق می کردم! نمی دونین چه ذوق و چه افتخاری داشت... خدایا شکرت! ایران هم در مسابقات با 7 ورزشکار شرکت می کنه و امیدورام که این 7 نقر بتونن نام آور یاشن برای کشورمون. البته باید حسابی تلاش کنن چون بعضی از کشور ها مثل آمریکا، کانادا، چین و آلمان هر کدوم حدود 200 نفر ورزشکار دارن!

در ضمن، دیشب هم مشعل المپیک (Olympic Torch) رو تو شهر چرخوندن و حدود 15 دقیقه هم دانشگاه UBC میزبان مشعل بود (تقریبا 6:20 بعد از ظهر بود که مشعل وارد دانشگاه شد و 6:35 خارج گشت). چندین مسابقه ی هاکی (Hockey) هم قراره که در استادیوم این دانشگاه برگزار بشه.

من و این یکی شاگردم!

آقا، من یه شاگرد دارم فقط فرفره! کلا انگار روی صندلی اش میخ گذاشتن، چون همه اش سرپاست و در حال جنب و جوش. خیلی باهوشه و زبر و زرنگ. حدود ۷-۸ ساله است و خصوصیات جالبی داره. مثلا برخلاف خیلی از پسربچه ها از بن تن (Ben 10) و سوپر من (Super Man) بدش می آد. از تیم فوتبال آلمان متنفره و عاشق تیم برزیله. جالبه که از هری پاتر (Harry Potter) خیلی خوشش می آد. به موسیقی خیلی علاقه داره چون به تنها قسمتی از درس که گوش می ده همین موسیقیه! خیلی شیطونه و وقتی باهاش انگلیسی صحبت می کنی، خودشو می زنه به اون راه که مثلا متوجه نمی شه و فوری صداش رو بلند می کنه که "چی چی!؟" ولی وقتی که حواسش نیست به جمله های خیلی سخت تر هم به انگلیسی جواب می ده!  کلا دنبال فانِ (fun) و اصلا تن به نوشتن تکلیف نمی ده! خیلی هم حواسش به اطرافش جَمعه، چند روز پیش مامانش اومده بودن این جا و می گفتن که این پسر من همه اش می گه: "مامان! مینا می تونه با هر دو دستش بنویسه!!!"، یا "مامان، چرا مینا آرایش نمی کنه؟!" و ...

من و شاگردم

شاگردی دارم باهوش و با استعداد، حدود ۷-۸ ساله، با قوه ی تخیلی در حدّ فضا! و یک هنر پیشه ی واقعی! وقتی که بهش سر مشق می دم و می گم بنویس، از زیر کار در می ره و نمی نویسه. اما بعد از ۱-۲ دقیقه خودش شروع می کنه به نوشتن. ازش که دلیل رو می پرسم واقعا حرف های جالبی نثارم می کنه. مثلا یه بار بهم گفت: "یه کاری کردم که این کلمه عطسه بزنه، با عطسه زدن تونست تولید مثل کنه، حالا این کلمه های جدیدی که تولید شدن رو من این جا می نویسم!" چنان جوابش خلاقانه و تکان دهنده بود که من فقط برای چند ثانیه داشتم تلاش می کردم هضمش کنم!

به وسایلش هم وابستگی شدیدی داره. یک بار گربه ی مکانیکی اش رو آورده بود سر کلاس. باتری اش تموم شده بود و روشن نمی شد. فکر می کرد که گربه اش مرده و برای این که من نبینم سرش رو کرد توی کیفش و زد زیر گریه! اول فکر کردم الکیِ، ولی وقتی کیف رو از روی سرش برداشتم قطرات اشکش رو دیدم!!!   به نظرم، توی تخیل خودش اشیا براش زنده ان و واقعا باهاش حرف می زنن. مثلا مواقعی که همین گربه رو به کلاس می آره، اگه به درس گوش نکنه، من شروع می کنم با گربه اش حرف زدن و اون وقت توجه خودش هم جلب می شه. شخصیتش بعضی وقت ها من رو به یاد شخصیت اول کتاب "درخت زیبای من" اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس می اندازه.

چند روز پیش، یک دفعه سر کلاس گفت: "بیچاره پلیسه مُرد!" و چشماش پر اشک شد. بعد گفت: "دیشب پسرخاله ی ۲ ساله ام مُرد" و بعد "مادرِ پدرِ پدرم!" و واقعا نزدیک بود گریه اش بگیرد. ۵ دقیقه بعد وسط درس گفت: "نه، فقط پلیسه مرد" و اشک هاش رو که سرازیر می شدن پاک کرد. آخر کلاس، موقع خداحافظی گفت: "پلیسه توی فیلم بود که مرد!" و این جا بود که من فهمیدم شاگردم علاوه بر تمام خصوصیات جالبش، از روحیه ی خیلی حساسی هم برخورداره و واقعیات زندگی اش حتی دیدن یک فیلم تا چند روز در رفتار و افکارش تاثیر می گذاره!

آخرین المپیاد...!

امروز بالاخره آخرین المپیاد ( ادبیات و کامپیوتر) را با زور و بدبختی (!) به پایان رساندیم و بالاخره به درس و زندگی خود بازگشتیم! ( البته بعد از این همه سال که از قدمت مدرسه می گذرد - شاید بیش تر از ۲۵ سال- این اولین المپیادی بود که در کل این تاریخ برگزار شد! )

لازم به ذکر است که در هنگام دادن المپیاد ها، بیش تر بچه ها حداقل از یکی از کلاس های درسشان عقب ماندند و از من خواهش کردند که از معلمان بخواهیم که اگر ممکن است، بعضی از درس ها را به صورت کلی برایشان توضیح دهند.

البته این توضیح به نفع دیگر دانش آموزان نیز هست! چون باعث می شود آن ها نیز درس فراموش شده را از نو فراگیرند!

پس خواهشمندیم...!

تولد آقای اشرفی...

۴ روز پیش، ۱۸/۱۱/۸۵ بود و تولد آقای اشرفی، دبیر ریاضی...

ما بچه های کلاس دوم دبیرستان تصمیم گرفتیم برای این که خوشحالشون کنیم و بهشون بگیم که خیلی دوستشون داریم، براشون یه تولد حسابی بگیریم. این در حالی بود که هیچ کلاس دیگه ای از ماجرای تولد خبری نداشت!

 خلاصه از یه هفته پیش هر کدوم دختر و پسر رو هم پول گذاشتیم تا براشون کیک بخریم و تدارک یک جشن غافلگیر کننده رو ببینیم.

عرضم به حضورتون که صبر کردیم و صبر کردیم تا بالاخره روز موعود فرا رسید!

ادامه ی مطلب...! (بخونین که از دستش ندین!)

ادامه نوشته

زنگ فیزیک و ...  

چند روز پیش یعنی روز ۱۷/۱۱/۸۵ با چشمانی خواب آلود و گرد شده از مفاهیم عجیب درس شیرین فیزیک (!) سر کلاس نشسته بودیم و به خانم شریعتمدار طهرانی، دبیر محترم این درس گوش می دادیم در حالیکه پای تخته مساله ای حل می کردند.

مساله ی یاد شده مربوط به درس انرژی بود و خانم توضیح می دادند که  … + E = K1 + K2 + Kاست (خانم شریعت مدار Kرا « کا-سه » تلفظ می کنند.)، ما نیز که گیج شده و خواب آلود بودیم با بی توجهی گوش می دادیم.

خانم که به ناگاه متوجه این بی توجهی شده بودند، یک دفعه شروع کردند به پرسیدن این سوال که: U مساوی است با  K3  (کا سه) به علاوه ی ...؟

هیچ کس نفهمید و جواب نداد!

خانم هم برای این که ما را از خواب بیدار کنند، گفتند: این که بسیار آسان است! « بشقاب! »