یک ربع بعد، یکی از دوستانم به نام فرحناز - که همسایه هم هستیم - زنگ زد و گفت: "یه ملافه بنداز رو سرت و با یه ظرف و یه قاشق بیا. به کسی هم نگو!". من هم که می دانستم چه خبر است، سریع حاضر شدم تا خودم رو برای قاشق زنی برسونم (ولی راستش این اولین بار بود که هر دوی ما می رفتیم قاشق زنی). خلاصه، من و فرحناز، کاسه و قاشق به دست و ملافه بر سر، راه افتادیم و تقریبا در خونه ی تمام ایرانی های ساختمون رو زدیم. در هر کسی رو که می زدیم، همان جا می نشستیم و قاشق می زدیم. فقط نمی دانم چرا، با آن که سعی می کردیم جیکمان هم درنیاید، همه فورا می گفتند: مینا، فرحناز بلند شین! بعد از این که کلی شکلات و آبنبات و آجیل و بیسکویت می گرفتیم، آدرس یکی دیگر از همسایه های ایرانی را می پرسیدیم تا کسی از قلم نیفتد. فقط حیف که بسیاری از همسایه های عزیز خانه نبودند! تازه، اسم های محلی دیگری از قاشق زنی رو هم از همسایه هایی که اهالی شهرهایی جز تهران هستن یاد گرفتیم، مثلا: "ملاقه زنی، بلَه بله (Bella Bela)، ملاقه دوز و ...".
جالب این جا بود که در خونه ی هر کسی که می رفتیم، اگر بچه ها در رو باز می کردن که با صدای جیغ گوش خراشی مواجه می شدیم و بعد صدای به هم کوفته شدن در که نشانه ی ترس بچه ها بود. اگر هم خانم و یا آقا در رو باز می کردن صداشون همراه با خنده می پیچید که مثلا می گفتن: "اصـــــــغغغغر / صــــــــغغغغری، ایـــــــــــنا رو نگاه کن!" بعد هم که فورا می گفتن مینا و فرحناز بلند شین. این موقع هم ما صدامون رو کلفت می کردیم و می گفتیم: "شکلات، آجیل، دلار..."!
وقتی برگشتم خونه و ماجرا رو تعریف کردم، پدرم گفتن که شانس آوردیم همسایه هامون مهربونن و توی ظرفمون شکلات ریختن، وگرنه ممکن بوده محض مزاح روی ما آب بریزن و مثل موش آب کشیده برگردیم خونه!

