به وسایلش هم وابستگی شدیدی داره. یک بار گربه ی مکانیکی اش رو آورده بود سر کلاس. باتری اش تموم شده بود و روشن نمی شد. فکر می کرد که گربه اش مرده و برای این که من نبینم سرش رو کرد توی کیفش و زد زیر گریه! اول فکر کردم الکیِ، ولی وقتی کیف رو از روی سرش برداشتم قطرات اشکش رو دیدم!!!
به نظرم، توی تخیل خودش اشیا براش زنده ان و واقعا باهاش حرف می زنن. مثلا مواقعی که همین گربه رو به کلاس می آره، اگه به درس گوش نکنه، من شروع می کنم با گربه اش حرف زدن و اون وقت توجه خودش هم جلب می شه. شخصیتش بعضی وقت ها من رو به یاد شخصیت اول کتاب "درخت زیبای من" اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس می اندازه.
چند روز پیش، یک دفعه سر کلاس گفت: "بیچاره پلیسه مُرد!" و چشماش پر اشک شد. بعد گفت: "دیشب پسرخاله ی ۲ ساله ام مُرد" و بعد "مادرِ پدرِ پدرم!" و واقعا نزدیک بود گریه اش بگیرد. ۵ دقیقه بعد وسط درس گفت: "نه، فقط پلیسه مرد" و اشک هاش رو که سرازیر می شدن پاک کرد. آخر کلاس، موقع خداحافظی گفت: "پلیسه توی فیلم بود که مرد!" و این جا بود که من فهمیدم شاگردم علاوه بر تمام خصوصیات جالبش، از روحیه ی خیلی حساسی هم برخورداره و واقعیات زندگی اش حتی دیدن یک فیلم تا چند روز در رفتار و افکارش تاثیر می گذاره! ![]()
![]()
لازم به ذکر است که در هنگام دادن المپیاد ها، بیش تر بچه ها حداقل از یکی از کلاس های درسشان عقب ماندند و از من خواهش کردند که از معلمان بخواهیم که اگر ممکن است، بعضی از درس ها را به صورت کلی برایشان توضیح دهند.
البته این توضیح به نفع دیگر دانش آموزان نیز هست! چون باعث می شود آن ها نیز درس فراموش شده را از نو فراگیرند!
پس خواهشمندیم...!
۴ روز پیش، ۱۸/۱۱/۸۵ بود و تولد آقای اشرفی، دبیر ریاضی...
ما بچه های کلاس دوم دبیرستان تصمیم گرفتیم برای این که خوشحالشون کنیم و بهشون بگیم که خیلی دوستشون داریم، براشون یه تولد حسابی بگیریم. این در حالی بود که هیچ کلاس دیگه ای از ماجرای تولد خبری نداشت!
خلاصه از یه هفته پیش هر کدوم دختر و پسر رو هم پول گذاشتیم تا براشون کیک بخریم و تدارک یک جشن غافلگیر کننده رو ببینیم.
عرضم به حضورتون که صبر کردیم و صبر کردیم تا بالاخره روز موعود فرا رسید!
ادامه ی مطلب...! (بخونین که از دستش ندین!)
ادامه مطلب را بخوانید...
مساله ی یاد شده مربوط به درس انرژی بود و خانم توضیح می دادند که … +
خانم که به ناگاه متوجه این بی توجهی شده بودند، یک دفعه شروع کردند به پرسیدن این سوال که: U مساوی است با K3 (کا سه) به علاوه ی ...؟
هیچ کس نفهمید و جواب نداد!
خانم هم برای این که ما را از خواب بیدار کنند، گفتند: این که بسیار آسان است! « بشقاب! »![]()

