تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که پس از تحویل اتاقمان و کمی قدم زدن و عکس گرفتن در پارک پشت هتل، به سمت مرکز شهر پونچاک به طرف Taman Safari Indonesia به راه افتادیم. تامان سفری اندونزی، باغ وحشی است که در آن حیوانات آزادند و شما به جای آن ها در قفسی به نام ماشین خودتان (!) از آن جا دیدن می کنید.
وارد شدیم و از انواع لاماها، آهوها، بزها، گاوها، شیرها و پلنگ ها، زرافه ها و خرس ها، میمون ها و طاووس ها و ... دیدن کردیم. نکته ی جالب، درهای الکترونیکی بود که هر قسمت را از دیگری جدا می کرد، به این صورت که ابتدا وارد محدوده ی حیوانات نسبتا اهلی (علف خوار) می شویم، سپس دری بسیار سخت و محکم - که فقط با ورود ماشین ها به صورت اتوماتیک باز می شود - شما را به محدوده ی گوشت خواران (شیرها) راهنمایی می کند. سپس دوباره دری شما را به پلنگ ها می رساند و به همین ترتیب. در قسمت حیوانات اهلی، آن ها یاد گرفته بودند تا پوزه ی خود را به سمت پنجره های ماشین ها بیاورند تا خوراکی ای نصیبشان شود و در قسمت شیرها و پلنگ ها، نمی دانم به آن ها زیادی غذا داده بودند و یا داروی خواب آور که همه شان بی حال، گوشه ای افتاده بودند و یا به خواب عمیقی فرو رفته بودند.
از محدوده ی باغ وحش خارج و به محل اجرای نمایش حیوانات وارد شدیم. در این جا، طبق برنامه ای که در ابتدای ورودمان به تامان سفری به ما داده بودند، تقریبا هر نیم ساعت یک بار، نمایشی برگزار می شد. اولین نمایش مربوط به فیل ها (Gajah Show) بود، که دو خانم نمایش می دادند که چه طور سوار فیل می شوند، فیل را چگونه غذا می دهند، حس بویایی فیل را با قایم کردن یک خوراکی در گوشه ای، به نمایش می گذاشتند و .... حتی در قسمتی هم از ۵ نفر - که من و برنا هم جزوشان بودیم - دعوت کردند تا برویم بالا و روی زمین با فاصله دراز بکشیم و سپس یک فیل عظیم الجثه از لا به لای ما، یعنی روی همین فاصله ها پا بگذارد و رد شود! نمایش بعد نمایش انواع حیوانات (Aneka Satwa Show) از جمله اوران گوتان، سگ های پاکوتاه، طوطی، میمون ها بود که در آن نشان می دادند که طوطی ها رنگ ها را از هم تشخیص می دهند، سیستم بدن و زندگی اوران گوتان چه قدر شبیه آدم است، به طوری که حتی نشان دادند چه طور این موجود دستشویی می کند! در قسمتی هم آهنگ گذاشتند و سگ های پا کوتاه، در حالی که روی پاهای عقبشان ایستاده بودند، جفت جفت (pasangan) پاهای جلو را به هم تکیه دادند و شروع به رقص تانگو (tango) کردند! سپس به Singa Macan (نمایش ببرها) رفتیم که در آن جا، ۳ ببر را درون قفسی بزرگ، از درون آتش می پراندند، نشان می دادند چه طور ببرها از درخت بالا می روند (برای این کار، درختی مصنوعی را در قفس گذاشته بودند و تکه ای گوشت به آن بالا آویزان کرده بودند، یکی از ببرها پرید و به سرعت از درخت بالا رفت، تکه گوشت را به دندان گرفت و به آرامی از درخت پایین آمد). حتی نشان دادند که ببرها برای حمله به انسان، ابتدا سینه خیز می آیند و سپس از پشت به او حمله کرده و او را به زمین می اندازند. بعد به Singa Luat Show یا نمایش شیر دریایی رفتیم. یاد گرفتیم که دمای آبی که شیر دریای در آن شنا می کند بسیار پایین و نزدیک به صفر است. طرز سخنرانی پشت میکروفن (!)، طرز دست زدن و بازی کردن، ماهی خوردن و میزان غذای شیرهای دریایی بسیار زیبا و آموزنده بود. در بخشی از برنامه، شیرهای دریایی توپ بسکتبالی را به سمت حضار پرتاب می کردند و هرکس که توپ به دستش می رسید، توپ را دوباره به درون استخر پرتاب می کرد. در آخر برنامه هم شیرهای دریایی، شروع کردند به سریع شنا کردن تا آن جا که با دست هایشان تا توانستند روی جمعیت آب ریختند! برنامه ی پرنده های شکاری (Burung Pemangsa) که در مکانی سرباز و آزاد در نزدیکی استخر شیرهای دریایی اجرا شد، بسیار زیبا و آموزنده بود. این که چه طور دستمان را بگیریم تا پرنده ای روی آن بنشیند، چه طور اگر غذایی را برایشان به سمت آسمان پرت کنیم، از فاصله ای دور خواهند دید و به سمت غذا شیرجه خواهند زد و ... دیدنی بود. در این برنامه، عقاب، پلیکان، جغد و پرنده ای که من فقط در اندونزی و مالزی دیده ام و اسمش Julang Emas (که اِماس به معنی طلایی نشان از نوک طلایی رنگ این پرنده دارد) است، را به نمایش گذاشتند. من هم رفتم و برای این پرنده ی اندونزیایی - مالایی، پاپایا به سمت آسمان پرتاب کردم و این موجود دیدنی، به چه زیبایی در هوا تکه ی کوچک پایایا را بلعید! متاسفانه به نمایش دلفین ها (Lumba - lumba) نرسیدیم. نمایش بعدی، Wild - wild West بود که به Cowboy Show نیز معروف است و ما از نیمه ی نمایش به آن جا رسیدیم. فضا، محوطه ای سرباز بود با زمین شنی و خانه ها و اتاق کلانتر و زندان و بار و ... که در کل فضای شهرهای قدیم را تداعی می کرد، شهرهایی که کلانتر با اسب خود و ستاره ای که روی سینه دارد در آن جا جولان می دهد و دزدان و خماران مست را به زندان می اندازد. نمایش زیبایی بود، مخصوصا قسمتی که به هم دینامیت پرتاب می کردند، واقعا هول برانگیز و جالب بود چرا که دینامیت ها واقعی بودند! در قسمتی که یکی از دینامیت ها ترکید، اسبی که در آن جا قرار داشت، رم کرد و فورا از صحنه خارج شد و مرغ و خروس ها با حالت ترس و لرز به این طرف و آن طرف دویدند!
پس از ناهار در Rain Forest Resto، از مکان غار مانندی - چون بسیار تاریک بود، ترجیحا آن را غار می گویم - دیدن کردیم که انواع مارها، خفاش ها و جغدها و کلاً موجوداتی که در تاریکی زندگی می کنند در آن جا در محفظه های شیشه ای نگه داری می شدند.
نکته ی جالب توجه این جا بود که تقریبا همه ی کارکنان و نمایش دهندگان حیوانات خانم بودند. و متاسفانه ۹۰ درصد هر نمایش به زبان شیرین اندونزیایی اجرا می شد که ما چیزی سر در نمی آوردیم!
حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر بود که دیگر با سفری و پونچاک خداحافظی کردیم و به سمت شهر بندونگ (Bandung) که خودشان آن را Paris van Java (پاریس جزیره ی جاوا) می خوانند، به راه افتادیم. ۲:۳۰ دقیقه راه، ما را به هتل ۴ ستاره ی The Ardjuna Boutique Hotels and Spa رساند. در ضمن، از روی پل Pasupati نماد شهر بندونگ نیز گذشتیم. برای فردا ۸:۳۰ صبح با راننده قرار گذاشتیم و آن روزمان نیز به پایان رسید.
Pasupati
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1388/01/29 و ساعت 11:46 AM |

آن روز پس از چک اوت (check out) در هتل، به سمت محله (پارک) کوچک اندونزی (Taman Mini Indonesia) حرکت کردیم. این مجموعه، چیزی شبیه به تامان مینی مالزی در شهر ملاکا است، با این تفاوت که بسیار بزرگ تر و زیبا تر است و شامل خانه هایی نمادین از خانه های استان های مختلف اندونزی، طرز لباس پوشیدن و غذا خوردن مردم، تله کابین، معابد و 14 موزه به نام های Indonesia Museum, Perangko Indonesia Museum, Pusaka Museum, Transportasi Museum, Listrik & Energi Baru Museum, Telekomunikasi Museum, Penerangan Museum, Olahraga Museum, Asmat Museum, Komodo Museum, Serangga Museum, Research & Technology Information Centre, Minyak & Gas Bumi Museum, Keprajuritan Museum می باشد. ابتدا به سمت خانه های سوماترای غربی (West Sumatra) حرکت کردیم و بعد از بازدید، متوجه گروه نمایشی شدیم که در آن حدود 30 نفر از بازیگران تئاتر سوماترا به همراه استاندار آن جا، با پای برهنه روی آسفالت از در ورودی تامان مینی تا قسمت خانه های سوماترا می آمدند و مراسم ازدواج به سنت سوماترایی ها را بازی می کردند. آن قدر این مراسم طبیعی می نمود که اگر از راننده نپرسیده بودیم، فکر می کردیم که واقعا در یک جشن عروسی شرکت کرده ایم! خلاصه با دعوت چند تن از مسئولین مهربان آن جا، رفتیم و در کنار استاندار نشستیم و مراسم و آداب سوماترایی ها، نوع مبارزه آن ها و حتی رقصیدن آن ها روی نعلبکی (!) را دیدیم. همچنین با نوع موسیقی سنتی آن ها آشنا شدیم. حدود ساعت 12 ظهر که دیگر کم کم مراسم به پایان می رسید، با توجه به کمبود وقتمان، از آن ها تشکر کردیم و راه افتادیم.

رو به روی خانه های سوماترای غربی، تلکابین قرار دارد که شما می توانید با استفاده از آن، مدل خانه های اندونزی را از بالا و با سرعت بیش تری ببینید و هم چنین، درست رو به روی خانه های سوماترا یعنی در کنار ایستگاه تلکابین، دریاچه ای هست که در این دریاچه، جزیره هایی مصنوعی ساخته اند و اگر شما از تلکابین به آن پایین بنگرید می توانید نقشه ی اندونزی را در مقیاسی نسبتا بزرگ ببینید. متاسفانه به علت کمبود وقت، از تلکابین استفاده ای نکردیم.

برای ناهار به یکی از رستوران های آن جا به اسم CFC رفتیم. غذاهای این رستوران، متشکل از غذاهای به سبک KFC و همچنین غذاهای اندونزیایی می باشد. جالب است بدانید که در اندونزی KFC، CFC، SFC و خلاصه انواع FC ها یافت می شود!

در نزدیکی رستوران، دیواری سنگی قرار داشت که چهره های بسیاری روی آن سنگ تراشی شده بود. از آقایی در همان حوالی درخواست کردیم که اگر وقت دارد برایمان راجع به این دیوار توضیح دهد. پس از توضیح ایشان متوجه شدیم که این دیوار تاریخ اندونزی از پیروزی آنها به هلندی ها و ژاپنی ها تا دوره استقلال را نشان می دهد. مثلا در قسمت پایین دیوار، چهره ی چند خانم نمایان گر شخصیت هایی بود که برای آزادی و حقوق زنان در اندونزی مبارزه کرده و موفق شده بودند.

سپس از آن جا به سمت در خروجی به راه افتادیم و سر راه از چند معبد چینی و بودایی بازدید کردیم و از دیدن معبد هندی، به دلیل تعمیرات آن جا منع شدیم. سپس به موزه ی Transportasi Museum (موزه ی حمل و نقل) رسیدیم که انواع وسایل نقلیه را در خود جای داده بود. من و برنا و بابا پس از پرداخت ورودی، داخل شدیم. اولین چیزی که با آن مواجه شدیم یک هواپیمای غول پیکر بود که ظاهرا به دلیل کهنه شدن تجهیزاتش و ساییده شدن چرخ هایش، آن را نیز به موزه اضافه کرده بودند. اگر می خواهید درون هواپیما و کابین خلبان ها را ببینید، باید مقدار اندکی اضافه تر از ورودی بدهید تا اجازه ی ورود داشته باشید. برنا به علت علاقه ی زیادی که به هواپیما و خلبانی دارد، وارد شد. من هم که به بدنه ی هواپیما بیش تر از درونش علاقه دارم، از همان پایین، آن قدر با این بدنه ور رفتم که فکر کنم تمام دل و روده و شکم این هواپیما را دیدم. در سمت راست این هواپیما، دو – سه قطار قدیمی چوبی قرار دارند که با زغال سنگ کار می کرده اند و دیدن آن ها واقعا می ارزد. دیدن نوع و طرز چیدن صندلی ها، راهروها و حتی دستشویی ها بسیار جالب است. من به واگن راننده هم سری زدم و بوی روغن، نفت و زغال سنگی که سال ها سال پیش در این قطار ها استفاده شده بود را استشمام کردم. در ضمن، یکی از واگن های یکی از این قطارها نیز تبدیل به کلینیک اورژانس شده که اگر خدای ناکرده، کسی بلایی بر سرش آمد، سریع به آن جا منتقلش می کنند. سپس از فضای آزاد به سمت ساختمان اصلی موزه که کمی جلوتر است، حرکت کردیم. کم کم داشت باران می گرفت و باید عجله می کردیم. آخر باران هایی که ما در اندونزی دیدیم، مانند مالزی بسیار وحشیانه می بارند و در عرض 5 دقیقه شما کاملا مانند یک موش آب کشیده خواهید بود. می گفتم؛ موزه ساختمانی است 2 طبقه و بسیار وسیع که طبقه ی اول آن، از انواع و اقسام اسباب بازی ها و ماکت ها پر شده، تا حدی که برنا در یکی از ماکت هایی که مثلا نماد جاکارتای قدیم بود، اسباب بازی Lightning McQueen از فیلم ماشین ها (Cars) محصول شرکت Disney channel رو تشخیص داد! بگذریم؛ طبقه ی بالا شامل 6-7 قسمت متفاوت بود که هر قسمت خود بخشی از وسایل قدیمی را پوشش می داد. یک قسمت مربوط بود به وسایل ارتباطی مثل تلگراف و رادیو و دستگاه کنترل از راه دور در اتاقهای فرمان فرودگاه ها و ... بود. قسمت بعد در مورد دوچرخه و موتور بود به همراه ماکت هایی از انواع قدیمی این وسایل. بخش بعدی، در مورد چگونگی وضع قوانین راهنمایی و رانندگی و ارتش. در قسمتی دیگر، گذشته ی قایق ها و گاری ها. قسمت بعد کشتی ها و قطار ها که در آن ماکت هایی از ملوانان با لباس های مختلف دیده می شد. یک بخش اختصاص داشت به هواپیماها و موشک ها که در آن ماکت هایی از خلبانان و فضانوردان با لباس های مختلف یافت می شد. قسمتی هم مربوط به نجوم و چگونگی کشف اسرار فضا بود.

دوباره بیرون آمدیم و در فضای پشت موزه، چند اتوبوس قدیمی که به London Bus مشهورند و چند ماشین قدیمی و ... را مشاهده کردیم و تا باران هنوز کاملا شروع نشده بود، به سمت ماشین دویدیم.

در راه خروج، از جلوی موزه ی Komodo Museum هم گذشتیم ولی دیگر وقتی برای بازدید نداشتیم. کومودو (Komodo) یک موجود اندونزیایی است که به سلطان مارمولک ها (King of Lizards) معروف است.

نکته ی جالب توجه، نوع دیگری از فقر مردم بود به این صورت که بعضی افراد لباس های عروسکی مثل تام و جری و توایتی و ... به تنشان بود و به زور می خواستند با شما عکس بگیرند و بعد که عکس می گرفتی، جیبشان را نشان می دادند که برایشان پول بریزی!

خارج شدیم و پس از خریدی کوتاه در Carrefour و تبدیل پولمان در صرافی پاساژ بزرگی به نام Tamini به سمت پونچاک (Puncak) حرکت کردیم. سفری حدودا یک ساعته، در بعد از ظهر روز یک شنبه، از میان مزارع سبز چای .... به ارتفاعات نزدیک و نزدیک تر می شدیم. از محله ی چی آَوی (Ciawi) که در زبان سوندا به معنی water wood است و از بسیاری از محله های دیگر که نامشان باز هم با چی (Ci) - به معنای آب – شروع می شود گذشتیم و بالاخره به هتل Hotel Bukit Indah که قرار بود شب را در آن جا سر کنیم، رسیدیم. هوا نسبت به جاکارتا، بسیار خنک و دل چسب بود. برای فردا صبح با راننده قرار گذاشتیم و شب به خیر گفتیم.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1388/01/26 و ساعت 1:4 PM |

پرواز Air Asia ما، آن روز ساعت 7 صبح از فرودگاه Kuala Lumpur LCCT مالزی به سمت Bandara Internasional Soekarno Hatta Cengkareng، فرودگاه بین المللی اندونزی، بود و ما ساعت 8 صبح به وقت اندونزی به آن جا رسیدیم (اختلاف ساعت مالزی و اندونزی 1 ساعت و طول پرواز 2 ساعت است).

از قبل از سفر، از طریق یکی از دوستان با آقایی آشنا شدیم که قبول کرد که در این هفته راهنما و راننده ی ما باشد. ایشان را در فرودگاه ملاقات کردیم.

حدود ساعت 12 به هتلمان یعنی Hotel Maharani رسیدیم. هتل 3 ستاره ی قابل قبولی بود. حتما تعجب می کنید که چرا ما 4 ساعت تا هتل در راه بوده ایم!؟ چون که اولا فرودگاه خارج از جاکارتا قرار گرفته و دوم این که هتل دقیقا در نقطه ای متقارن با فرودگاه (نسبت به شهر جاکارتا) قرار داشت و سوم، راننده ی ما خودش اهل جاکارتا نبود، در نتیجه ما همه اش گم می شدیم که البته این باعث شد با طرز زندگی روزمره ی مردم اندونزی بیش تر آشنا شویم. در این حین پدرم یک سیم کارت اندونزیایی به قیمت 25000 روپیه (= 8.33 رینگت) نیز خرید تا انجام مکالمات و ارتباطات آسان تر انجام گیرد.

در هتل، چک این (Check in) کردیم و با راننده برای ساعت 12:45 قرار گذاشتیم. او گفت که در لابی به انتظار خواهد نشست. بیرون آمدیم و به سمت Money Changer راه افتادیم. اولین دلارها را با قیمت بسیار بدی change کردیم و بعد برای ناهار به KFC رفتیم. احساس کردم که قیمت های KFC در اندونزی ارزان تر از مالزی بود. سپس روانه ی پارک بزرگ خصوصی (غیر دولتی) اَنچُل (Ancol) شدیم و در آن جا از دنیای دریا (Sea World) دیدن کردیم. انواع ماهی ها، کوسه ها، لاک پشت ها و سوسمارها در آن جا یافت می شد. در بعضی جاها هم برنامه ی غذا دادن داشتن که همه ی مردم را به آن جا دعوت می کردند و بعد مثلا ناگهان قفسی فلزی که درونش یک غواص بود وارد محفظه ی کوسه ها می شد و برایشان گوشت پرت می کرد. و یا قسمتی بود که به سر یک میله ی پلاستیکی، سر مرغ آویزان می کردند و از مردم دعوت می کردند تا به سوسمارها غذا دهند که من و برنا هم این کار را کردیم! در مجموعه ی تفریحی اَنچُل، قسمت های دیگری همچون دنیای شگفت (Dunia Fantasi)، سینمای 4 بعدی و 3 بعدی، پارک آبی (شبیه سانوی لاگون مالزی)، تلکابین و ... بود که ما به علت کمبود وقت، فقط تلکابین - که معادل انگلیسی آن Gondola است و در اندونزی به آن Kereta gantung می گویند - را انتخاب کردیم.

پس از پایان انچل به میدان فاتاحیلا (Fatahilla Square)، یادگار شهر قدیمی باتاویا (Batavia) – که همان جاکارتای کنونی است – و از زمان هلندی ها پابرجاست، رفتیم. به این قسمت از شهر، “Kawasan Kota Tua” که معنی کلمه به کلمه ی آن “Area City Old” است هم می گویند که یعنی محله ی شهر قدیمی. آن جا متوجه شدم که چه قدر مردم اندونزی مانند ایرانیان و بر خلاف مالایی ها، اهل جنب و جوشند چرا که مردم در پارک به فراوانی یافت می شدند، جوان ها ورزش می کردند، دوستان زیلو می انداختند و ....

بعد از میدان تاریخی Fatahilla، به دیدن اسکله ی سوندا کلاپا (Sunda Kelapa Harbour) رفتیم، اسکله ای که از زمان هلندی ها تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته (Kelapa در زبان اندونزیایی به نوعی نارگیل گفته می شود و سوندا اسم محلیِ چند شهر بزرگ اندونزی (در جاوای غربی) است و زبان سوندا، که با زبان اندونزیایی متفاوت است، زبان همین محله هاست). کشتی های در حال بارگیری و یا خالی کردن بار و همچنین ملوانان زیادی دیدیم و سپس به سمت هتل برگشتیم. جالب بود که برای وارد شدن به اسکله باید پول ورودی می دادیم!

حدود 7:30 شب رسیدیم و برای 8 صبح فردا قرار گذاشتیم.

برنامه ریزی کرده بودیم که در روز تعطیل (شنبه) در جاکارتا باشیم، زیرا شنیده بودیم که فقط در روزهای تعطیل کمی از ترافیک سنگین شهر کم می شود؛ با این حال خیلی جاها با ترافیک سنگین رو به رو شدیم. افرادی بودند که از این شلوغی ها استفاده می کردند، به این صورت که سوتی در دهان می گذاشتند و در بین چهارراه ها و سر ورودی کوچه ی فرعی به خیابان اصلی می ایستادند و به عبور و مرور ماشین ها کمک می کردند و در این حین، از راننده ها پولی می گرفتند. در فروشگاه ها و پارکینگ ها هم همین طور بود، ولی اختلاف این جا بود که در آن جا نگهبانان به جای لباس شخصی، یونیفرم به تن داشتند و به جای سوت، مانند پلیس ها چراغ قرمز رنگی به دست، ماشین ها را به داخل و یا برای خارج شدن، هدایت می کردند و باز از راننده ها پولی دریافت می کردند.

دست فروشان سر چهارراه ها و بچه های چتر به دست در هنگام باران، کاملا فقر عمیق قشری از جامعه را به نمایش می گذاشت.

جالب بود که اندونزیایی ها به پمپ بنزین مانند ایرانی ها می گویند پمپ بنزین! در ضمن قیمت بنزین در آن جا برای هر لیتر 4500 روپیه (1.5 رینگت) بود که در مقایسه با مالزی که قیمت 1.8 رینگت است، ارزان تر بود.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1388/01/23 و ساعت 1:55 PM |
برای تعطیلات نوروز، به مدت هفت روز (از شنبه 28 مارس تا جمعه 3 آوریل 2009 (8 تا 14 فروردین 1388)) به اندونزی سفر کردم و آن جا را سرزمینی زیبا، پر ازدحام، با آب و هوایی نسبتا متعادل و مردمی مهمان نواز یافتم. سفرم بسیار لذت بخش بود و البته، سختی هم کشیدم چون اکثر اندونزیایی ها، زبان انگلیسی را به خوبی نمی دانستد.

اندونزی متشکل از 5 جزیره ی اصلی است به نام های: 1) بورنئو (Borneo) که میان کالیمانتان، برونئی و مناطق صباح و سراواک کشور مالزی بخش شده است. 2) جاوه (Java) که در قدیم "Jawa Dwipa" خوانده می شده. 3) سولاوسی (Sulawesi) که در قدیم "Celebes" خوانده می شده. 4) سوماترا (Sumatra) که در قدیم "Swarna Dwipa" می نامیدند. 5) گینه ی نو (New Guinea) بخش شده میان پاپوآی اندونزی (ایریان جایای پیشین) و کشور پاپوآ گینه نو.

زبان اندونزیایی ها به زبان مالایی ها شبیه است با این تفاوت که آن ها در آخر کلمه های خود پسوند "La" را خیلی به کار نمی برند. مثلا در مالزی به Ok می گویند Okla اما در اندونزی این طور نبود.

هم چنین به نظر من اندونزی هم مانند تایلند باید سرزمین پل ها خوانده شود! اما فقط پل های عابر پیاده، ماشین رو و قطار رو در آن جا وجود داشت؛ البته قطار های بین شهری، چرا که در اندونزی هنوز مترو ندارند.

جالب بود که از شلوغی زیاد در جاکارتا، مینی بوس ها - که به جای اتوبوس ها بیش تر به عنوان وسیله ی نقلیه ی عمومی استفاده می شوند – مردم را در وسط خیابان پیاده می کردند، زیرا نمی توانستند جایی پارک کنند. یعنی فکر کنم هر کس که در جاکارتا از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده می کند باید نوعی مهارت به نام "از مینی بوس خود را به وسط خیابان پرت کردن" داشته باشد! فقط حیف شد که در آن جا نتوانستم از سواریِ باجای (Bajaj) یا بِمو (Bemo) فیضی ببرم. این دو وسیله، چیزی شبیه توک توک (Tuk-Tuk) در تایلند و یا ریکشا (Rickshaw/Ricksha) در ژاپن و هند و بنگلادش و ... هستند با این تفاوت که باجای اتاقکی است که به وسیله ی یک موتور رانده می شود و بمو مثل مینی مینی بوس (!) است؛ باجای ها 1-2 نفره اند و بموها برای 4-5 نفر جا دارند. البته، بیش تر بمو ها مانند باجای ها، 3 چرخه اند. وسیله ای دیگر که به بمو بسیار شبیه است و 4 چرخ دارد، آنکوتان کوتا (Ankotan Kota) نام دارد که به معنی وسیله ی نقلیه ی عمومی شهر (City's public trasportation) می باشد.

نکته ی دیگر این که اندونزی سال های سال تحت استعمار هلندی ها بوده و این نکته در معماری ها، زبان، نوشته ها و حتی در فرهنگ مردم دیده می شود.

Bemo Bajaj (باجای)

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1388/01/22 و ساعت 2:9 PM |

جاتون خالی، پنج شنبه عصر که از مدرسه برگشتم پس از صرف ناهار، به سمت بلندی های گنتینگ (Genting Highlands) و تپه های برجایا (Berjaya Hills) حرکت کردیم و پس از حدود 1:30 ساعت رانندگی به راهی فرعی رسیدیم که از گوشه ی اتوبان جدا می شد. راه را به سمت فرعی کج کردیم و بعد از تقریبا 15 دقیقه به دهکده (به مالایی: کمپونگ) ی جاندا بایک ((Janda Baik Village (in Malay: Kampung)رسیدیم. دهکده ای بود کوچک با یک سوپر مارکت بزرگ و کلی کارگر و اسباب ساختمان سازی و ویلاهای نیمه ساخته یا تمام ساخته. جالب بود که بعدا فهمیدیم که اکثر این ویلاها و زمین ها متعلق به چندی از 1500 "داتو"ی مالزی است. داتو (Datu) در اصل مقامی است که شاه به بعضی از افراد می دهد. دیگر این که، اون جا همه اش مالایی به چشم می خورد و تک و توک چینی. پی بردیم که دولت مالزی این مکان رو فقط برای مالایی ها قائل شده، ولی نژاد های دیگر می تونن اون جا رو اجاره کنن.

خلاصه، چند دقیقه ای بعد به محل استقرار خود، یعنی ویلایی که در نظر گرفته بودیم، رسیدیم. دیدیم که رودخانه ای است آن جا، خروشان بعد از ریزش باران و پلی است چوبی ساخته شده با چوب بامبو. از این پل گذر کردیم و دیدیم محوطه ای است با سه - چهار تا کلبه ی چوبی و یک ویلای سیمانی، پر از درخت و برکه های کوچک آن وسط. جای خیلی با صفایی بود. با صاحب ویلا (آقای عبدالله) و همسرش آشنا شدیم و در خانه ی او چای شیرین مالایی با بیسکویت کراکت و چیپس ماهی خوردیم. همچنین متوجه شدیم که ... لطفا برای خوندن ادامه ی داستان به ادامه ی مطلب بروید...


ادامه مطلب را بخوانید...
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1387/08/28 و ساعت 10:55 PM |

سلام علیکم دوستان
چندی پیش به دیار ملاکا (Melaka) شهر تاریخی مالزی شرف یاب شدیم. سرزمینی که بارها به دست استعمارگرانی مانند پرتغالی ها، هلندی ها و دیگر کشور ها افتاده است.
این شهر در جنوب غربی مالزی قرار داره و تقریبا با 2 ساعت رانندگی در ۱۹۰ کیلومتری جنوب کوالالامپور واقع شده.

10 صبح راه افتادیم و ظهر به ملاکا رسیدیم. با مینی مالیزیا (Taman Mini Malaysia) شروع کردیم که اول سر راهمون بود. مینی مالزی یک جور پارک هست که شما وارد می شین و ورودی رو پرداخت می کنین. بزرگسالان دانشجو: 10 رینگت و کودکان: 8 رینگت و اگر دوربین (Camera) هم داشته باشین؛ 3 رینگت اضافه تر می پردازین. بعد که وارد شدین با 14 خونه که هر کدام نمادی از سبک زندگی مردم هر 14 استان مالزی است، رو به رو می شوید. راس ساعت 2 بعد از ظهر هم یک برنامه (Show) هست و در آخر هم با آهنگ معروف “Malaysia, Truly Asia” به پایان می رسه.

دقیقا رو به روی مینی مالیزیا، رستوران مک دونالد هست و می شه ناهار رو اون جا صرف کرد.
بعد از ناهار در جستجوی ” “Clock Towerبه کنار دریا رسیدیم. نیم ساعتی در ساحل کثیف و پر از زباله قدم زدیم. سپس به گشت و گذار ادامه دادیم و کمی بعد از “Carre fore Melaka” به قلعه ی سنت جان رسیدیم و آثاری که از آن ها به جا مانده بود.
از اون جا برج بلندی در نزدیکی دیده می شد که اتاقکی دورش می چرخید و می چرخید و بالا می رفت. رفتیم و بلیط تهیه کردیم. اسم این برجِ 80 متری، “Menara Taming Sari Melaka” بود. بزرگسالان: 20 رینگت و کودکان: 10 رینگت. با صف جلو رفتیم تا نوبتمون رسید. سوار شدیم و نشستیم. مسئول اون جا شروع به توضیح دادن کرد. اتاقکی که ما توش نشسته بودیم، دور برج می چرخید و بالا می رفت. 1 دقیقه طول کشید تا بالا بریم. اون بالا که رسیدیم، هم چنان اتاقک می چرخید. از اون بالا می شد تقریبا کلّ ملاکا رو دید. مسئول گفت که اون بالا 5 دقیقه دور خودمون می چرخیم و باز 1 دقیقه ی دیگر برای پایین آمدن در راه خواهیم بود.
بعد از برج به سمت کشتی معروف ملاکا حرکت کردیم؛ در حالی که ساعت 8:20 شب بود و اون کشتی که در اصل از درون یک موزه ی 2 طبقه است؛ ساعت 8:30 تعطیل می شد. بلیط گرفتیم: بزرگسالان: 3 رینگت و کودکان: 1 رینگت بود. انواع و اقسام عکس ها و ماکت های کشتی های قدیمی، کشتی های تجاری هلندی، عرب، ایرانی، چینی و... که در زمان های قدیم به ملاکا اومده بودن، سکه ها و پول های رایج در ملاکا در گذشته و... در اون جا دیده می شد. به ما 20 دقیقه وقت دادن تا ببینیم و بعد خواهش کردن که بریم بیرون. اسم این موزه یا بهتر بگویم کشتی “Muzium Samudera / Maritime Museum” بود.
سپس به سفر خود با برگشتن به سمت خانه پایان دادیم.

 نمادی از یکی از خانه های 14 استان در مینی مالزی رقص مالایی ها مجسمه ای در قلعه ی سنت جان

اتاقک می چرخد و بالا می رود! بالا رفتن اتاقک بالا رقتن اتاقک کشتی (موزه ی دریایی) در کشتی (موزه ی دریایی)

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1387/06/02 و ساعت 5:18 PM |

چند هفته پیش بالاخره بعد از 3 سال و چندی ما رفتیم این باتو کیو، معبد هندی ها رو زیارت کردیم!

این معبد در اصل یک غار هست که 279 عدد پله رو باید طی کنی تا بهش برسی.

نه، بذارین از اول بگم:

این غار در شمال کوالالامپور در فاصله ی 10 کیلومتری پایتخت قرار داره. برای ورودی پارکینگ 2 رینگت می دین و وارد می شین. در ابتدا هنگام ورود با مجسمه ی مُرِگان (Murugan) که 3 سال پیش ساخته شد (ژانویه ی 2006 پرده برداری شد) و 42.7 متر ارتفاع داره و بزرگ ترین مجسمه ی مرگان توی دنیا است، رو به رو می شین. چند تا مجسمه ی خدای دیگه هم سر راهتون هست که هندی ها اون ها رو پرستش می کنن و دیدنش خیلی جالبه... همون طور که گفتم بعد از اون، 279 عدد پله ی ناقابل رو تشریف می برین بالا؛ نگران نباشین؛ شوق و ذوقتون مانع در اومدن پدرتون می شه!

وقتی می رسین بالا باز هم یک مجسمه ی دیگه جلوتون قرار گرفته با یک چتر بالای سرش و به شما خیر مقدم می گه. همین جور که می رین جلو تر، باز هم مجسمه های بیش تری می بینین. کمی که رفتین جلو دوباره از یک سری پله ی جلبک گرفته و لیز می رین بالا و می رسین به جایی که مجسمه ی "شیوا"، یکی از مهم ترین خداهای هندو، اون جا قرار داره و وقتی که به اون جا رسیدین در صورت تمایل یک راهب هندی پودر خاصی رو روی پیشونی تون می ماله و یک عدد گل (فکر کنم گل میخک) هم بهتون می ده. وقتی که راهب کشف کرد که اسم دختر عمه ام شیواست، صداش کرد که بره جلوی مجسمه ی شیوا و خودش هم رفت با یک زنگوله جلوی مجسمه، چند بار تکونش داد و یه چیزی به هندی بهش گفت. بعد اومد و یک گل لاله ی صورتی به جای گل میخک بهش داد.

خلاصه چند تا عکس می گیرین و می رین بیرون و دوباره 279 پله رو تشریف می برین پایین. ولی قبل از پایین اومدن می تونین مار سفید رنگی رو روی گردنتون بذارین با 10 رینگت. من و برنا هم گفتیم ما مار می خوایم. چه ماری بود آقا ماره؛ سنگین! همین که گذاشتم رو گردنم، چنان گردنم خم شد که کم مونده بود خفه شم ولی خدایی خیلی خوشگل بود.

اون پایین یه استخر هست پر از ماهی. ما که رفتیم دو تا آقای هندی دو کیسه پر از لپه دستشون بود و مشت مشت برای ماهی ها می ریختن. به ما هم تعارف کردن. جداً اگه یه تور یا قلاب ماهی گیری داشتم کلی ماهی گیرم می اومد؛ حیف شد!

آخرش که می خواستیم برگردیم دیدیم تو یکی از این معبدها عروسی هست و بدشونم نمی آد یه چند تا مهمون خارجی داشته باشن. رفتیم و ما هم چند تا دونه برنج سر عروس دوماد ریختیم و اومدیم. دیگه داشتیم Thank you, Thank you می کردیم که بهمون یه جور شیرینی دادن و بنده که امتحان کردم یاد باقلوای یزد افتادم...

در آخر اضافه می کنم که ما بر خلاف دیگران اصلا میمون ندیدیم.

Murugan going for Shiva statue

Batu Caves Gods in the entrance

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1387/05/12 و ساعت 5:58 PM |

از اون جا که مامان و برنا هر کدوم جداگانه سفرمون به تیامان آیلند (Tiomon Island) رو شرح داده اند، من دیگه به وقایع سفرمون اشاره نمی کنم. ولی... خواستم به اطلاعتون برسونم که اگه یه موقع هوس کردین برین به این جزیره ی زیبا – که البته توصیه می کنم حتما برین –؛ وقتی در حال اسنوکلینگ (Snorkeling)، کف اقیانوس را مشاهده می فرمایید؛ مواظب پاهای مبارک خودتون باشین! در حالی که به سمت جزیره های وسط اقیانوس شنا می کردم، پا روی صخره های مرجانی گذاشتم. صخره های مرجانی – فکر می کنم – ماده ای بی حس کننده به همراه زهر وارد بدن می کنند. آن روز کف پایم برید، ولی نه جای زخمی رویش بود و نه دردی داشت که حتی بعد از ظهر آن روز، والیبال ساحلی بازی کردم و انگار مقداری شن هم داخل زخم رفته بود. دو روز بعد، تو اتوبوس نشسته بودیم و به طرف خانه بر می گشتیم که احساس کردم کف پایم از درد، قُل قُل می کند! به خونه که رسیدیم دیدم حفره ای کف پام ایجاد شده و از درد رو به انفجار است! سوزن داغ کردیم و باهاش زخم رو باز کردیم و تونستیم یه ذره ی سیاه رنگ رو بیرون بیاوریم. زخم رو ضد عفونی کردیم و روش چسب زخم زدیم. دو روز بعد که رفتم مدرسه، بازم حسابی پام درد گرفت. به خونه که رسیدم چسب زخم رو کندم و دیدم از زخم، آب چرکی زرد رنگ بیرون می اومد. خلاصه وسایل ضد عفونی رو آوردم و شروع کردم با اون همه درد، زخم رو فشار دادن و چرک درآوردن. تقریبا یک جعبه دستمال کاغذی تموم کردم و فکر کنم یک لیتر چرک بیرون آوردم! بعد از ظهر اون روز رفتم دکتر، یه آمپول آنتی بیوتیک نوش جون کردم و روی تخت درمانگاه دراز کشیدم. آخ... نبودین! پام رو سوراخ کردن. با سوزن سرنگ هی زخم رو باز می کردن، پوست های اضافه رو می کندن و فقط ضد عفونی می کردند. چنان پام می سوخت و درد می گرفت که احساس می کردم دارم روی زغال داغ راه میرم و کم مانده بود فریاد بزنم! خلاصه پای سوراخ سوراخ شده ی بنده، پانسمان یا به قول خودشان dressing گردید و کلی قرص آنتی بیوتیک و ضد آماس و ... هم به ما دادند و برگشتیم خانه. ولی بدبختی آن جا بود که نمی تونستم راه برم. فردایش با دمپایی رفتم مدرسه و همه اش می لنگیدم! این ماجرا حدودا یک هفته ای ادامه داشت تا این که دو سه روز پیش که دوباره رفته بودم پانسمان را عوض کنم، متوجه شدیم که تمام عفونت ها رفع شده و قرار شد دو روز بعدش، خودم پانسمان را باز کنم. با این که پانسمان را باز کرده ام و پایم هم پوست جدید آورده، ولی هنوز کمی درد دارم، به سختی می پرم، روی پنجه ی پا نمی تونم بایستم و کمی می لنگم (شاید هم راه رفتن یادم رفته باشد!). این هم عکس پای پانسمان شده ی من، پر از عفونت:

                               پای پانسمان شده ی پر از عفونت من!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1387/01/25 و ساعت 6:14 PM |

صبح روز شنبه به همراه یکی از دوستان به استان پرا (Perak) (تلفظ k در زبان مالایی محسوس نیست) واقع در شمال مالزی، که حدودا 2 ساعت با کوالالامپور فاصله دارد؛ حرکت کردیم. مسیر رفت، اتوبانی بود بزرگ و خلوت با گیاهانی خشک تر از گیاهان معمولی در مالزی. هر چه بیش تر می رفتیم خشکی هم بیش تر می شد. من که تقریبا بیش تر مسیر را خواب بودم؛ با مشاهده ی درختان اطراف جاده یک آن فکر کردم که اصلا از مالزی خارج شده ایم! خلاصه، رفتیم و رفتیم تا حدودا ساعت 12 یا یک بعد از ظهر از اتوبان به کوچه ای فرعی پیچیدیم. این کوچه بر خلاف اتوبان خیلی شلوغ بود و ترافیک عظیمی داشت. البته شاید هم چون فرعی بوده این طور به نظر رسیده!

باری، بعد از نیم ساعت معطل شدن، وارد شدیم و در پارکینگ پارک کردیم. دستبند ورودی برای ماندن در شب را گرفتیم و برای خوردن ناهار به رستورانی که در همان مجموعه قرار داشت، رفتیم. جالب بود که برای اولین بار در مجموعه ی تفریحی مالزی قیمت غذاها سر به فلک نمی کشید و کاملا معمولی بود.

دوباره به سمت ماشین ها رفتیم و وسایل را برداشتیم و به مکانی که قرار بود در آن جا چادر بزنیم، رسیدیم. 4 چادر سبز و قرمز و زرد و آبی برپا شد. برایم خیلی جالب بود چون اولین بار بود که خودم چادر برپا می کردم و برای اولین بار در آن می خوابیدم. بعد از استراحتی کوتاه برای گشت و گذار به اطراف رفتیم. جالب بود که در آن پارک، آب چشمه ی آب سرد که از کوه های اطراف سرچشمه می گرفت و چشمه ی آب گرم که گوگرد داشت، در یک جا جمع آوری شده بود. استخری بزرگ در گوشه ای از پارک واقع بود با عمق های مختلف دارای آب سرد، سرسره ی آبی و ماساژ کمر. از آن طرف استخر دیگری – البته بهتر است بگویم حوضی – با آب گرم 30-35 درجه ی سانتی گراد و پر از جلبک! البته حوضچه های دیگری هم با آب 45 درجه، 60 درجه و ... بودند. حتی جوی کوچکی هم بود که دمایش 90-100 درجه بود و در کنارش دو سبد گذاشته بودند تا مردم در آن تخم مرغ، میگو و خرچنگ آب پز کنند!

پس از گشت و گذار بر گشتیم و شام جوجه کباب باربی کیو – بعد از یک قرن – آن هم با دست پخت پدر جان را نوش جان کردیم و جداً چسبید. سپس به قدم زدن در اطراف پرداختیم. از روی پل کوتاهی که روی نهر های آب گرم گوگرد دار (SO2) زده بودند گذشتیم و به قول مادرم بوی تخم مرغ گندیدگی را کاملا احساس کردیم. به چادر ها برگشتیم و پس از کمی شب نشینی، شب به خیر گفتیم. با آن که صبح، هوا کاملا گرم بود که اگر حرف هم می زدی عرق می کردی؛ شب چنان هوا سرد شد که ناچار شدیم در مالزی پتو بر روی خود بیاندازیم؛ پتو!!! صبح فردا پس از چند ساعت، چادر ها را جمع کردیم و وسایل که کاملا جمع شد؛ از پارک خارج شدیم و به سمت روستای اوران اصلی ها (Orang Asli) به راه افتادیم. جالب بود که اوران اصلی ها روستانشین شده بودند و کشاورزی می کردند! وقتی از آن جا می گذشتیم به یاد کتاب "فرار از زمان" نوشته ی "مارگرت پیترسون هدیکس" افتادم. شاید به خاطر این که مردمی را در آن جا نگه داشته بودند تا از توریست ها برای دیدن زندگی خصوصی آنان پول بگیرند. خب آن بیچاره ها هم ناسلامتی انسانند!

امتداد جاده ما را به جایی می برد که دو رودخانه ی Sungai Klah و Sungai Tesong به هم می رسیدند. ساعتی نیز در آن جا گذراندیم و به سمت خانه به راه افتادیم. راه برگشت را از مسیری دیگر انتخاب کردیم. در بین راه نیز در رستورانی نگه داشتیم که از سال 1926 مشغول به کار بود. یعنی دقیقا 82 سال! روی یکی از ستون های این رستوران نیز تکه روزنامه ی کهنه ای، قاب گرفته به دیوار زده شده بود با این مضمون: "Best In The Country".

اوه یادم رفت! سعی کنید اگر می خواهید به این مکان تفریحی بروید؛ حتما جاده ای فرعی انتخاب کنید تا از پرداختن حدوداً 20 رینگیت عوارضی مصون بمانید!!!

چادر ها ی ما ورودی

استخر آب سرد، ماساژ آبی سمت راست و سرسره ی آبی سمت چپ تابلوی مکان آب پز کردن تخم مرغ

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/11/24 و ساعت 4:34 PM |

دیروز همراه یکی از آشنایان به eye on Malaysia رفتیم. این مکان در نزدیکی National Theater است. قبل از این که اسم آن را با چشم خود روی تابلو ها ببینم، فکر می کردم I own Malaysia است! خلاصه، از حدود ساعت 6 عصر آن جا بودیم و بعد از گشت و گذار اولیه، من و برنا پیشنهاد دادیم که برای اولین تفریح روی دریاچه، قایق سواری کنیم. از نگهبان که پرسیدیم، معلوم شد قایق سواری تا سال آینده تعطیل است و این چند قایق سوار روی آب هم از کارکنان هستند و برای مسابقه خود را آماده می کنند. پس برای سوار شدن به چرخ و فلک راه افتادیم. آن طور که شنیده بودیم؛ می گفتند این چرخ و فلک جزء بلندترین هاست ولی به نظر من اصلا بلند نیامد! بلیط گرفتیم (adults: 15RM & child: 8RM) و سوار شدیم. در هر کابین 8 نفر می توانند بنشینند. کابین، سقف دار و دارای air condition است.

واقعا می توانم بگویم کلمه eye on Malaysia به درستی انتخاب شده است. از آن جا تمام Kuala Lumpur دیده می شد و به خصوص با نورپردازی ها زیباتر جلوه می کرد.

بعد از 5 دور چرخیدن، پیاده شدیم و پس از صرف شام، درست راس 8 در کنار چرخ و فلک، برنامه ی رقص نور آغاز شد. در اصل می توانم بگویم سینمایی بود که پرده اش را با آب درست کرده بودند و با پروژکتور روی آن شو هایی از مالزی به همراه رقص نور انجام می داند. بسیار زیبا بود. این برنامه یک بار دیگر حدود ساعت 9 هم اجرا شد و سپس پایان یافت.

 

چرخ و فلک روی دریاچه     رقص نور

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1386/09/18 و ساعت 8:55 PM |

11:20 شب چهارشنبه 13 تیر 86 با هواپیمای بوئینگ 747، به سمت تهران حرکت کردیم و فردای آن روز ساعت 3 صبح به وقت ایران به آن جا رسیدیم و یک راست با تاکسی فرودگاه به طرف خانه ی عمویم حرکت کردیم. یکی دو روز آن جا ماندیم و سپس به خانه ی عمه ام رفتیم. روز چهارم به کرج رفتیم تا دوستان و اقوام دیگر را نیز ببینیم. ابتدا، مادرم برای دیدن همکارانش، به محل کار خود رفت و پدرم مرا برای دیدن دوستان دوران راهنمایی ام به مدرسه ی بهارستان برد و قرار شد دو ساعت بعد، او را در پارک شرافت - نزدیک مدرسه - ببینم. یادم می آید در دوران کودکی چه قدر در آن پارک بازی می کردم...!

پس از دیدن دوستان، من و پدرم ناهار پیتزا صرف کردیم و به قصد خانه ی دوست خانوادگی (که برادرم آن جا بود)، به راه افتادیم و نیم ساعت بعد آن جا بودیم. شب را نیز آن جا سپری کردیم و فردایش به تهران بازگشتیم.

10 روز بعد با قطار درجه ی یک (غزال)، به سمت مشهد حرکت کردیم.

در ایستگاه قطار مشهد، عموی بزرگم و یکی از نزدیک ترین دوستان مادرم به استقبالمان آمده بودند و ما را به خانه ی پدر بزرگم (پدرِ مادرم) رساندند. پس از یک روز، به خانه ی عمو و بعد هم عمه ی بزرگم رفتیم و یک شب نیز در خانه ی هرکدام خوابیدیم.

شب دیگر در خانه ی دایی بزرگ و فردایش در خانه ی خاله خانم! همان روز که در خانه ی خاله بودیم، نزدیک ظهر همه ی خانواده با هم به طرف اَخلَمَد به میهمانی کوچک ترین دایی، حرکت کردیم. اَخلَمَد یکی از زیبا ترین و خوش آب و هوا ترین روستاهای اطراف مشهد است. در آن جا ناهار خوردیم و والیبال بازی کردیم تا این که بنا شد عصر به هفت آبشار آن جا که در ارتفاع بالایی قرار دارد برویم، اما از آن جایی که چند روز بود که کم خوابی مرا کسل کرده بود، به همراه پدر بزرگ، مادر بزرگ، خاله و پدرم نرفتیم و بقیه رفتند. هنگامی که برگشتند آن قدر از آن جا تعریف کردند که بسیار حسرت خوردم که چرا نرفته ام. خلاصه! سرتان را درد نیاورم؛ برگشتیم و صبح فردای آن روز به طرف دَرِگَز، زادگاه پدر و مادرم در فاصله ی 270 کیلومتری مشهد، حرکت کردیم.

وقتی به خانه ی مادربزرگ (مادرِ پدرم) و عمویم رسیدیم به دستور مادربزرگم برایمان گوسفند قربانی کردند.

آن جا به منطقه ای کوهستانی، دارای رود پر آب و بسیار خوش آب و هوا به نام "زُو" رفتیم. ترکیبی از کوه، دشت، آب و سرسبزی در یک جا جمع شده بود. پس از پیاده روی بسیار برای رسیدن به چشمه – که البته قصد داشتیم ولی نه رمق! – وسط راه جایی نشستیم و برای ناهار جوجه کباب زغالی خوردیم.

پس از 11 روز نیز به مشهد باز گشتیم. در این مدت مادربزرگم – خدا حفظشان کند - شعر های زیبای ترکی و فارسی برایم می خواندند و من تا حدودی آن ها را یادداشت کرده ام:

 

"اوجَ داغلَر باشِندَ، سَسلَرم سَنَ / آق سینَمی ایستیندَ، بَسلَرَم سَنَ / اللهَ آند اُلسِن، ایستَرَم سَنَ / آی دُلَن عِیدِ، گون دُلَنِیدِ / سَن دَکِ (مینا جان)، قاشِ گُز مَندَ اُلِیدِ / اوجَ داغلَر باشِندَ، بیر سورِ گُویِن / اَللَرِم حَنالِدِ، بُوینیندَ گُویم / سَن نَجِر بیر مینا سَن، من سَننَن دُیِم!"

 

"خداوندا دو تا یاری به من ده / یکی جاهل یکی کامل به من ده / یکی کامل برای کار کردن / یکی جاهل برای دست به گردن / ...!" ...

در مشهد به خانه ی دایی های دیگر هم رفتیم. پس از چند روز باز هم به همراه دایی ها و خاله و پدربزرگ و مادربزرگ به روستای دیدنی "نُوغُندَر" و سد "چالی دره" رفتیم. در "نوغندر" پس از 2 ساعت کامل به دنبال جای خالی گشتن، بالاخره جای نسبتا خوب و همواری در یک باغ پیدا کردیم و نشستیم. پس از صرف ناهار باغبان آمد و گفت که باید از آن جا برویم. ما هم که با بدبختیی جای خالی پیدا کرده بودیم و حاضر نبودیم تکان بخوریم، گفتیم هزینه را می پردازیم و باغبان جواب داد: "می شه نفری 1000 تومان، خب چند نفرین؟ 1-2-3 و ... . می شه 17000 تومان!"

ای کاش، مسئولان قدری به فکر این مناطق بسیار زیبا مانند "اخلمد"، "زُو"، "نوغندر" و ... باشند و برای آن ها، جاده، پارکینگ و مکان های اتراق مناسب در نظر بگیرند تا گردش گران از گردش خود لذت ببرند و کلافه نشوند. این جاست که تفاوت کشور ما با کشورهای دیگر مانند همین مالزی مشخص می شود. باور کنید اگر آن مناظر در مالزی می بود؛ هزاران هزار توریست را به آن جا می کشاند...!

پس از 4 روز با دوست مادرم تصمیم گرفتیم که به ویلای آن ها به تنکابن برویم. پس به راه افتادیم و در وسط راه در گرگان، به خانه ی یکی دیگر از دایی هایم رفتیم. سپس فردای آن روز صبح زود حرکت کردیم و ظهر در تنکابن بودیم. دو روز آن جا ماندیم و به تهران برگشتیم. البته راه تنکابن - تهران که تقریبا 4 ساعته طی می شود را ما در 10 ساعت طی کردیم! و این در حالی بود که از مرزن آباد تا کرج، جاده یک طرفه بود! جالب بود که ظاهرا مسأله کارت سوخت هم حل شده بود و تاثیری در روند ترافیک ایجاد نکرده بود!

در مدتی که در مالزی بودیم، مادرم احساس کسالت در ناحیه ی معده ی خود می کردند ولی به نتیجه ای نرسیده بودند، تا این که در مشهد به مطب یکی از بهترین پزشکان رفتند و پس از آزمایش های بسیار، زخم اثنی عشر و عفونت معده تشخیص داده شد. هم چنین پزشکان دیگر پس از تست های مختلف، گفتند که شما مشکوک به سرطان هستید و خلاصه انتهای سفر ما به دلهره و ناراحتی ختم شد.

در هفته ی آخری که در تهران بودیم، مادرم به 2 آزمایشگاه دیگر نیز رفتند و معلوم شد که نتایج آزمایشگاه قبلی جای تامل بسیار دارد!!!!!

البته در این جا نکته ی جالب این است که هیچ کدام از 3 آزمایشگاهی که مادرم به آن جا رفتند، نتایج یکسانی نشان ندادند و این سوال برای ما ایجاد شد که واقعا به استناد کدام نتیجه، مردم به زیر تیغ جراحی می روند؟! به هر حال امیدوارم کار هیچکس به دوا و دکتر نرسد.

بالاخره آخر همان هفته ی پر استرس، جمعه 26 مرداد، با فکر راحت تری به مالزی برگشتیم.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت 11:59 PM |

شاه قبلی تایلند و شاه های قبل از او که در بانکوک زندکی می کرده اند (نه در آیوتایا) در  Grand Palace (قصر بزرگ سلطنتی) ساکن بوده اند. این قصر در مرکز شهر بانکوک واقع است و از ساختمان های وسیعِ ساخته شده به سبک چینی، پُر!

از آن جایی که می گویند توریست تایلند تقریبا 3 برابر مالزی است؛ ممکن است یک چهارم این جمعیت را در آن قصر درحال بازدید ببینید!

هنگامی که ازGrand Palace  بیرون آمدیم خود را در میدانی وسیع یافتیم که دور تا دور این میدان ساختمان هایی بود که شاید ادارات مربوط به امور نظامی را شامل می شدند با تانک ها، توپ ها و مجسمه هایی از سربازان. 

از این محوطه ی جنگی رد شدیم و به پارکی رسیدیم و خب از آن جا که خیلی خسته بودیم (هوا هم از گرمی کم لطفی نمی کرد!) نشستیم و مقداری آب نوشیدیم. یک دفعه یک راننده ی توک توک آمد و شروع کرد با پدر من صحبت کردن و او را راضی کرد که با 50 بات ما را دور بانکوک بچرخاند (چه واقعه ی عجیبی!). البته از آن جایی که روز قبل دوستمان (یادتان هست که ما با دوستمان در سفر بودیم!) چنین توک توکی یافته بودند و آخر سر این توک توک آن ها را قال گذاشته و رفته بود؛ من به پدرم هشدار دادم که ممکن است چنین بلایی بر سر ما نیز بیاید؛ ولی پدرم گفتند که جای نگرانی نیست، چون ما چیزی از دست نخواهیم داد! خلاصه سوار شدیم و او ما را به چند معبد (دوباره با بودای نشسته و خوابیده و...!) برد و ما به او گفتیم که از دیدن معبد خسته شده ایم؛ ما را به مکان های دیگری ببر! او نیز فکر کرد ما از سر گنج بلند شدیم، ما را به جواهر فروشی برد!! خب ما هم نگاه کردیم و با سنگ های قیمتی که از معدن های خود تایلند استخراج می شوند؛ آشنا شدیم، که نام های آن ها Ruby  - به رنگ قرمز -، 

Sapphire – به رنگ آبی - و Amethyst - به رنگ  زرد – است. بیرون آمدیم و در حالی که می خواستیم به هتل برگردیم؛ راننده گفت که به خاطر من بیایید تا به دومین جواهر فروشی به نام GEMS GALLERY برویم تا بتوانم گاز مجانی به دست آورم. خب، ما هم گفتیم که به خاطر او خواهیم رفت!

آنجا بزرگترین کارگاه ساخت و فروش انواع جواهرات لوکس بود. اجناس اعلا و به قول مادرم خارق العاده با قیمت های گزاف فقط برای مایه دار ها، در زیر ویترین ها آماده ی فروش بود (البته ناگفته نماند که با سلیقه ی من جورنبود!). خلاصه با نگاهی کوتاه از آن جا بیرون آمدیم و به سمت توک توک به راه افتادیم. او را در آن پارکینگ نامتناهی یافتیم. هنگامی که به او گفتیم که واقعا می خواهیم به هتل برگردیم؛ ناگهان گفت که من نمی دانم هتل شما کجاست!! دیگر باور کردنی نبود! ما را تا این جا آورده بود که بعد به هتل ببرد و حال می گوید که نمی داند هتل کجاست! خب، ما هم از توک توک جُم نخوردیم و گفتیم باید یک تاکسی با 50 بات برای ما پیدا کند.

کاملا مطمئن شدیم که نقش اصلی بسیاری از این توک توک ها پیدا کردن مشتری برای مراکز تجاری است و در واقع در آمدشان بیشتر از پورسانتی است که از صاحبان فروشگاه ها و رستوران ها و ... می گیرند. 

بعد از ربع ساعت، پدر و مادرم به این نتیجه رسیدند که اگر خودشان دست به کار شوند بهتر از امید بستن به این راننده است (ضمنا نم نم باران هم شروع شده بود). بالاخره بعد از نیم ساعت یک تاکسی حاضر شد با قیمت 80 بات ما را به هتل برساند. راننده مسنی بود که انگلیسی می دانست و کلی صحبت کرد. در مسیر، خود را در میدانی یافتیم که به نظرم میدان شهدای آن ها بود، یعنی در وسط میدان 5 یا 6 مجسمه بودند و وقتی از راننده پرسیدیم؛ گفت که آن ها نماد هایی از نیروی دریایی، هوایی و زمینی در آخرین جنگ تایلند یعنی در جنگ جهانی دوم، هستند.

بالاخره به هتل رسیدیم و با عجله وسایل را جمع و جور کردیم تا 2 ساعت دیگر به سمت فرودگاه حرکت کنیم. سپس تاکسی گرفتیم و با 200 بات به فرودگاه رفتیم.

ولی نکته ای جالب در تایلندی ها دیدم که فکر می کنم شاید کسی به آن توجه نکند: اکثر مردم دستبند های پلاستیکی با رنگ نارنجی مایل به زرد در دست داشتند. چه زن و چه مرد! من واقعا علاقه مند شده بودم که بدانم این دستبند های یک جور و هماهنگ در دست مردم برای چیست؟ و بالاخره درست در آخرین لحظات نوشته ی روی یکی از دستبند ها را خواندم: "I Love the Kingو از راننده ی تاکسی پرسیدم که این چیست؟  در پاسخ خود شنیدم که چون رنگ نارنجی مایل به زرد، رنگ مورد علاقه ی شاه است، مردم این دستبند را در دست می کنند تا بگویند شاه شان را دوست دارند!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/15 و ساعت 0:49 AM |

بعد از تحویل سال، با عجله برای دیدن پایتخت قدیمی تایلند، Ayutthaya (آیوتایا)، سفارت را ترک کردیم و یک تاکسی با قیمت گزاف 1000 بات (به راهنمایی یک تاجر ایرانی فرش فروش) برای آن جا گرفتیم، در حالی که بعدا متوجه شدیم دوستمان با 700 بات رفته و برگشته است!

بگذریم؛ این شهر یکی از زیبا ترین آثار باستانی دنیا است که بعضی ها به آن انشنت سیتی (ancient city) یعنی شهر قدیمی نیز می گفتند. این پایتخت قدیمی شامل معابد و قصر های متعدد همراه با مجسمه هایی از بودا و سربازانش با قدمت بین 200 تا 600 سال پیش است و این قدمت نشان می دهد که حدود 200 سال پیش، هنگامی که کشور برمه (میانمار کنونی) به این کشور حمله می کند؛ آن ها پایتخت خود را از Ayutthaya به Bangkok (بانکوک) انتقال می دهند و فعالیت در Ayutthaya تقریبا متوقف می شود.

وقتی به آن جا رسیدیم متوجه شدیم که در این شهر نمی شود با نقشه و یک راننده تاکسی که اندکی انگلیسی هم نمی فهمید؛ جایی را دید! برای همین او را مرخص کردیم و در حال بازدید از یک معبد با یک تور مسافرتی برخوردیم و با آن ها صحبت کردیم که آیا صندلی خالی دارند یا خیر؟ بعد با کمی چانه زدن بالاخره توافق کردیم که با 1000 بات همراهشان برویم و جلوی هتلمان در بانکوک نیز پیاده شویم! در ضمن در این تور چهره ای آشنا دیدیم که فهمیدیم ایرانی اند و خانم مژگان نام داشتند.

آن قدر ما را در این معبد ها با بودای ایستاده و خوابیده و با کلّه و بی کلّه و ... چرخاندند که فکر می کنم دیگر به اندازه ی موهای سرم بودا دیده ام!

خلاصه، به بزرگ ترین معبد که قاعدتا مرکز این شهر بوده است و شاه در آن به سر می برده، رسیدیم. در ورودی این معبد به مجسمه های بودای بی سر رسیدیم. منظورم از بی سر این است که با گذشت سال ها، سر های این مجسمه ها کنده و تخریب شده؛ اما همین که جلوتر رفتیم، با درختی مواجه شدیم که سر یکی از این بوداها را لا به لای خود جا داده بود! برای گرفتن عکس با این بودا لازم بود روی زمین بنشینیم تا ارتفاعمان از ایشان بالاتر نباشد!

اگر می خواهید نحوه ی عکس گرفتن با این بودا را مشاهده کنید وبلاگ برادرم را ببینید.

 

سر بودا گرفتار در میان درخت! 

در همان معبد، در زیر یکی از سربازان بودا، تابلوی بسیار کوچک زنگ زده ای با یک نقاشی از بودای بی سر و همچنین سر یک آدم پشت آن و خط قرمزی رویش (به معنای عکس گرفتن با بودای بی سر، ممنوع) دیده می شد. خانم مژگان نیز که مانند من شوخ طبع و کمی قانون شکن بودند (!)؛ به من گفتند که با دوربینشان از ایشان در همان وضع عکس بگیرم! عکس را گرفتم که ناگهان صدای سوت یک نگهبان بلند شد و با عجله آمد و تا به خود آییم دوربین را از دستمان گرفت. هر چه خانم مژگان به او می گفت آن را پس بده، نداد؛ من رفتم و گفتم آن را Delete می کنم، پس نداد. آخر دویدم و پدرم را آوردم و با پا در میانی او بالاخره دوربین را پس داد و جلوی رویش آن عکس را Delete کردیم! فکر می کنم خاطره ی این روز هیچ وقت از یاد خانم مژگان نخواهد رفت!

 

یکی از سرباز های بی سر بودا 

راستی در این تور یک زن و شوهر آمریکایی به نام مایک و بو (Bev ) نیز بودند. آقای مایک خیلی به نظر خون گرم می آمد طوری که خیلی زود با ما هم صحبت و دوست شد. این زوج خیلی باورهای مذهبی داشتند و در پاسخ سوال برادرم که از آنها پرسید آیا بچه دارید یا خیر؟  گفتند: خدا به ما فرزندی داد ولی بعد از ما پس گرفت! ضمنا دوست داشتند که ایران را ببینند.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/01/11 و ساعت 3:2 PM |

تصمیم گرفته بودیم موقع تحویل سال نو، خود را به کنار یک سفره هفت سین برسانیم و هم زمان با میلیون ها ایرانی آغاز سال جدید را جشن بگیریم. بدین منظور از طریق اینترنت متوجه شدیم که مراسم تحویل سال از ساعت 6 صبح در سفارت ایران در تایلند برگزار می شود.

باری، شب روز چهارشنبه – یعنی سه شنبه شب – زود به رختخواب رفتیم تا فردای آن روز یعنی چهارشنبه، ساعت 5 صبح برای رفتن به سفارت و شنیدن صدای شلیک توپ در موقع تحویل سال از تلویزیون ایران، آماده شویم. لازم به ذکر است که در تایلند، زمان تحویل سال جدید ساعت 7:07:26 صبح بود که به وقت مالزی 8:07:26 صبح می شد.

ساعت 6 صبح بود که با فریاد مادر و پدرم برخاستم و همه با عجله بعد از لباس پوشیدن برای خوردن صبحانه به سمت رستوران هتل به راه افتادیم.

حدود ساعت 6:30 بالاخره یک تاکسی پیدا کردیم که راننده اش به زور، کمی انگلیسی می فهمید و به سمت سفارت راه افتادیم. با این که قبلا از اینترنت، آدرس سفارت را پیدا کرده بودیم؛ باز هم به دلیل نا آگاهی راننده از مکان آن جا، چند بار از مسیر دور شدیم! ساعت 7 بالاخره به خیابان Sokhomvit (سوخوم ویت) رسیدیم و وارد فرعی آن شدیم و دیدیم که کوچه های فرعی این خیابان بسیار زیاد است...!

با عجله و هول، دنبال فرعی شماره ی11 می گشتیم و به راننده می گفتیم: Please go faster!

او هم تعجب کرده بود و می گفت برای تحویل سال که نباید عجله داشت! ما برایش توضیح دادیم که سال شمسی در ساعت مشخصی تحویل می شود!

بالاخره سفارت را پیدا کردیم؛ ولی دیگر هیچ کدام عجله ای نداشتیم! زیرا که ساعت 7:09 یعنی 2 دقیقه بعد از سال تحویل به آن جا رسیده بودیم! این همه تلاش بي­فايده بود و مي­گويند در هنگام سال تحويل هر کجا که باشي؛ در سال آينده نیز بيشتر وقتت را همان جا خواهی بود...!

به هر حال پیاده شدیم و داخل رفتیم و دیدیم همه با هم رو بوسی می کنند. ما هم که کاری نداشتیم؛ با سفره ی هفت سین عکس گرفتیم و آن ها را تماشا کردیم تا این که خانمی آمد و با من و مادرم رو بوسی کرد و بعد ها فهمیدیم که این خانم همسر آقای سفیر بوده اند!

 

 سفره ی هفت سین سفارت تایلند

 

آن ها خیلی مهمان نواز بودند چون با این که ما غریبه بودیم، به من و مادر و پدرم، تقویم سال 1386 و به من و مادرم، هدیه کوچکی (دو تا نمک دان به شکل آدمک با یک روبان زیبا) دادند و بعد ما را به صرف صبحانه دعوت کردند. صبحانه عدسی و نانی شبیه تافتون بود ولی ما که قبلا صبحانه خورده بودیم؛ به زور نصفه بشقابی خوردیم و خداحافظی کردیم!

با این که خوش گذشت؛ ولی خیلی بد شد که به خاطر 2 دقیقه سال تحویل را از دست دادیم.

و البته قسمت جالب قضیه:

هنگامی که فردای آن روز، رو به روی هتل دنبال تاکسی می گشتیم، ناگهان به آن راننده ی تاکسی برخوردیم! به او گفتیم که تو، دیروز ما را با 2 دقیقه تاخیر رساندی و او تازه متوجه شد که این قضیه چه قدر برای ما مهم بوده است. شاید برای همین هم حاضر شد با قیمتی خیلی کمتر از روز قبل، ما را به مقصد، یعنی بازدید از گرند پَلِس (Grand Palace) برساند. هر چند وسط راه نمی دانم به چه دلیلی پشیمان شد و بدون اینکه پولی بگیرد، ما را به توک توکی (Tuk-Tuk ) تحویل داد و شاید هم فرار کرده بود!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 1:19 AM |

آن روز برای بار دوم به من ثابت شد که باید تایلند یا حداقل شهر بانکوک را سرزمین پل ها نامید؛ زیرا هنگامی که برای گردش و خرید به مرکز شهر، میدان سایام (Siam Square)، رفته بودیم پل های فراونی را پیمودیم که مراکز اداری و تجاری بزرگ آن شهر را در هوا به هم متصل می کرد!

از جمله مکان های دیدنی و مراکز خرید در این نواحی می توانم به Central World (که در طبقه ی زیرین آن جا با خریدن بلیط World Siam Ocean، می توانید به دنیای اقیانوس سفر کنید)،Intercontinental Hotel ، فروشگاه Big C و MBK و هم چنین بزرگترین مرکز خرید صنایع دستی - جنب فروشگاه Big C - (که در آن ظروف فلزی کنده کاری شده به نام Pewter - عمدتا از جنس قلع و با نقش فیل -  و صنایع چوبی  به فروش می رفت) اشاره کنم.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86  

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 1:4 AM |

 آن روز با گرفتن یک ماشین ون، به سمت پاتایا(Pataya) ، زیبا ترین شهر ساحلی تایلند حرکت کردیم. فاصله ی بانکوک تا آن جا را در 2 ساعت و 30 دقیقه سپری کردیم و هنگامی که به آن جا رسیدیم با دلالی آشنا شدیم که قرار شد ما را تا شب در پاتایا بگرداند و مکان های دیدنی را نشانمان دهد.

اولین مکان پارک  یا باغ گیاه شناسی گرمسیری و تفریحگاه (Resort  & Tropical Botanical Garden) «Nong Nooch» نام داشت ولی متاسفانه به علت دیر رسیدنمان به آن جا فقط فرصت کردیم تا نمایشی به نام «Thai Cultural Show House»، مشتمل برنمایش جنگ دو پادشاه روی فیل ها (اشاره به جنگ دو پادشاه تایلند و برمه)، رقص های محلی و Boxing را ببینیم. هم چنینElephants Show  شامل فوتبا ل، بولینگ  (Bowling)، بسکتبال و عملیات آکروباتیک فیل ها را تماشا کردیم. ضمنا با پرداخت 50 بات  (Baht)- که تقریبا معادل 5 رینگت است - هر کسی می توانست با فیل ها عکس بگیرد.

Alcazar Show  هم از دیگر هنر نمایی های تایی هاست که طرف داران زیادی دارد. صحنه آرایی بسیار زیبا و نظم و ترتیب در نمایش از ویژگی های بارز این نمایش بود.

راستی به جای توک توک در پاتایا بیش تر تاکسی بار (وانت هایی که از اتاقکشان مانند توک توک استفاده می کردند) پیدا می شد.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 0:51 AM |

آن روز تصمیم گرفتیم بعد از خوردن صبحانه، پیاده به سمت بازاری که فقط  روزهای شنبه و یک شنبه بر پا بود و تایی ها آن را Day Market می نامند؛ در کنار پارک معروف چاتوچاک (Chatuchak) حرکت کنیم.

ابتدا روی نقشه ی خود از شهر بانکوک، مکانمان را یافتیم؛ بعد پارک چاتوچاک را. سپس راه افتادیم و از کوچه های تو در توی شهر بانکوک رد شدیم و هنگامی که به بازار رسیدیم به این نکته پی بردیم که لقمه را دور دهانمان چرخانده ایم و مسیر یک ربع ساعته را در یک ساعت کامل طی کرده ایم!

اما همان یک ساعت چرخیدن اضافی با ارزش بود زیرا اگر در تمام مدت اقامتمان در تایلند می خواستیم در تاکسی یا توک توک بنشینیم؛ از فرهنگ و آداب و رسوم مردم این کشور بی خبر می ماندیم!

بله، همان طور که می گفتم؛ در آن کوچه ها، بارها از چند نفر مکان پارک را پرسیدیم و آن ها با رویی خوش به مسافران نا آشنا پاسخ دادند! این از فرهنگ خوبشان! ولی این فرهنگ خوب کجا و آن سگ های وِل گَرد کجا!! فکرش را بکنید که در وسط بانکوک پایتخت کشور تایلند، فقط سگ ریخته بود و سگ ریخته بود و سگ! راستش این قضیه با جیغ های بنفش خانم خانواده ی دیگر و مستفیض شدن گوش های ما از آهنگ دل نواز آن و خنده همراه بود!

بازار، اجناس خوبی داشت با قیمت های متعادل، ولی متاسفانه از 10 فروشگاهش 6 تای آن، اجناس دست دوم می فروختند و همان جا بود که ما از خرید پشیمان شدیم!

عصر آن روز به بازار شب یا Night Bazaar ، رفتیم. اجناس عالی با قیمت های خوب...! بعد از آن به سمت شهر بازی که کنار بازار بود رفتیم و با چرخ فلکی به عظمت یک ساختمان 25 طبقه رو به رو شدیم؛ ولی متاسفانه به دلیل خستگی بیش از حد برادرم از سوار شدن، پشیمان شدیم!

در همان مکان در پی خرید آب بودیم که به ناگاه به رستورانی با موسیقی زنده رسیدیم و خُب چون خانوادگی دوستدار موسیقی هستیم - مخصوصا برادرم -؛ ایستادیم به تماشا! 2 موسیقی که به طور کامل اجرا شد؛ تصمیم گرفتیم برگردیم ولی ناگهان سر جایمان میخکوب شدیم! صدای آهنگ آرش، خواننده ی ایرانی، ما را نگه داشت! برگشتیم و دیدیم یک خواننده ی تایی (Thai) به همراه گروهی سعی در اجرای آهنگ آرش دارند. او با کلماتی نامفهوم و غلط می خواند:

« برو برو دلم تو تو رو می هاد... دیگه دیگه نَمی هام ببینم... برو برو دلم جای دیگه دیگه... دیگه دیگه نَمی هام ببینم...!»

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1386/01/07 و ساعت 3:30 AM |

آن روز ساعت 10:40 صبح از فرودگاه LCC مالزی به سمت فرودگاه Suvarnabhumi، فرودگاه بین المللی تایلند، پرواز کردیم و ساعت 11:40 به وقت تایلند به آن جا رسیدیم (اختلاف زمانی مالزی و تایلند 1 ساعت و طول پرواز 2 ساعت است).

خلاصه، بعد از چانه زدن با یک راننده ی ون، بالاخره با بدبختی سوار  و جا شدیم (راستش دو خانواده بودیم!).

ساعت 12:30 به هتلمان یعنی Gold Orchid Bangkok Hotel رسیدیم. فضایی بسیار زیبا همراه با 4 ستاره!

وارد اتاق هایمان شدیم و تا ساعت 4 بعد از ظهر – جایتان خالی – حسابی خوابیدیم! بعد از آن، برای رفتن به بیرون آماده شدیم وبعد ازگرفتن 2Tuk-Tuk ، به طرف محل های دیدنی نزدیک هتل روانه شدیم. چند جا را گشتیم که زیاد به مذاقمان خوش نیامد! ولی آخرین مکان، King Power، یکی از بهترین فروشگاه های تایلند بود. بعد از اندک زمانی چرخش در آن جا – قیمت ها خیلی بالا بود! – به هتل برگشتیم.

جایتان خالی که قبل از خواب تن ماهی با نان تست داشتیم (البته من با تن ماهی زیاد رابطه ی خوبی ندارم!) و بعد از آن نیز همه برای خواب لَه لَه زنان به سوی تخت خواب ها روانه شدند و یا بهتر است بگویم؛ دویدند!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/01/06 و ساعت 1:39 AM |

برای تعطیلات نوروز، به مدت شش روز (از شنبه 17 تا پنج شنبه 22 مارس 2007) به تایلند سفر کردم و آن جا را همان طور که می گویند؛ سرزمین لبخند ها یافتم! سفرم بسیار لذت بخش بود و البته، سختی هم کشیدم چون تایلندی ها، زبان انگلیسی را به خوبی نمی دانستد!  

همچنین از Tuk-Tuk سواری نیز فیض بردم! می پرسید Tuk-Tuk دیگر چیست؟! Tuk-Tuk یک وسیله ی نقلیه در تایلند است با یک موتور اتاقک دار.

 

تایلند در قدیم به Siam (سایام) معروف بوده که بعد ها - نزدیک به یک قرن پیش - ، به Thailand یا سرزمین پاکی ها تغییر یافته است.

یکی ار ویژگی های جالب مردم تایلند این است که بیش تر آن ها حرف « ر » را « ل » تلفظ می کنند. مثلا وقتی که از ما می پرسیدند کجایی هستید و ما در پاسخ می گفتیم Iranian؛ آن ها می گفتند Ilanian و یا هنگامی که می گفتیم Come here tomorrow؛ آن ها می گفتند Oh, tomollow ؟!

هم چنین به نظر من تایلند را باید سرزمین پل ها خواند! در تمام بانکوک به هر کجا که قدم می گذاشتی بالای سرت، پل بود و پل بود و پل! و البته از همه نوع؛ پل عابر پیاده، پل عبور ماشین ها، پل عبور قطار مترو و هر پلی که فکرش را بکنید!

 

 Tuk-Tuk

 

در مطالب بالا می توانید ادامه ی خاطرات از روز های سفرم را بخوانید...

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 4:43 PM |

My trip to Langkawi Island:

My trip to Langkawi Island was so-so, I mean it wasn’t that bad and wasn’t nice! You know, for me it wasn’t cool, but for my family it was!

Any way, in Wednesday midnight me and my family was in KL (Kuala Lumpur)’s bus station and on Thursday morning at 1:00 AM we began our journey to Lankawi. We were 7 hours in the bus and after that we reached to Kuala Perlis – the nearest city to Langkawi Island- . Then we had breakfast there and after that we decided to go by a ferry to the Island. We passed across the sea by 20 minutes and then a van took us to our hotel.

I don’t remember exactly what happed next, but I think we had lunch at that time and after a short rest we went to the beach for swimming and then we had dinner at a Thai restaurant named Coco- Beach.   

Next morning we went to Three Islands: The first one was Cat-fish Island; that when you put your foot in the water the cat-fish come on your foot and become to kiss it! The second one was Eagles Island; they just caught the fish, nothing more! And the last island was for swimming! And our day passed visiting these islands!

The day after we rent a van and went to Seven-Wells, that has seven wells nearby a waterfall. It was a nice place.

 In the last day we went to ferries’ station and went back to Kuala Perlis by a small ship. Then we went to our bus and after 8 hours we reached home!

Our story is finished, and craw didn’t reach his home!!! J  

(قصه ی ما به سر رسید؛ کلاغه به خونش نرسید!) 

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1385/09/29 و ساعت 5:42 PM |