And LAUGH!!! ![]()
-- دلم می خواد برم آدم برفی درست کنم! ![]()
![]()
دیگه شرمنده این عکسه این قدر تیره و تار شد! اگه بدونین با چی و در چه حالی عکس گرفتم بهم جایزه ی نوبل عکاسی رو می دین! (اصلا چنین چیزی وجود خارجی داره؟!
)
--
ب.ن: یاد Mr. Zamri، راننده سرویسم تو مالزی، افتادم. یه بار ازش پرسیدم تا حالا برف دیدی؟!
- آره که دیدم!
- (در این حالت:
) کجا؟!
- تو تلوزیون!
من:
!
زندگی شما میتواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.
هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.
سلامتی:
1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..
3- از سبزیجات بیشتر استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید: Energy (انرژی)، Enthusiasm (شور و اشتیاق)، Empathy(دلسوزی و همدلی).
5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیادهروی کنید و در حین پیادهروی، لبخند بزنید.
شخصیت:
11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمیدانید که بین آنها چه میگذرد.
12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.
13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.
14- خیلی خود را جدی نگیرید.
15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.
16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیالپردازی کنید.
17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.
18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین میبرد.
19- زندگی کوتاهتر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.
20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...
21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.
22- بدانید که زندگی مدرسهای میماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر میباشند.
23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.
24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد.
جامعه:
25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.
26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.
27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.
28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.
29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.
30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری میکنند، به شما مربوط نیست.
31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمیآید، بلکه دوستان شما به شما مدد میرسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.
زندگی:
32- کارهای مثبت انجام دهید.
33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.
34- عشق درمانگر هر چیزی است.
35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.
36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.
37- حتی بهترین هم میآید.
38- همین که صبح از خواب بیدار میشوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.
39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.
آخرین اما نه کماهمیتترین:
40- لطفا این موارد را به هر کسی که دوست دارید، بفرستید
نمی دونم زمان خیلی عجله داره یا من زیادی کُندم؟
Happy Birthday my dear granny! ![]()
ان شإ الله که سایه ات همیشه بالای سر ما باشه! ![]()
- خیلی سریع آماده می شه.
- می تونی هرچی گیرت اومد بریزی توش و هم چنان بهش بگی املت!
- از هر ماده در هر مقیاسی که خواستی می تونی استفاده کنی؛ مثلا وقتی 2 تا گوجه فرنگی خراب شده داری، می ریزی تو ماهی تابه و می تونی مثلا پیاز بهش اضافه نکنی، چون نه داری و نه خوشت می آد (بر فرض!)
- خیلی مقویه (خب همه چیز توش پیدا می شه)!
-
بازم بگم؟! ![]()
گفتم غذاهای ابداعی! در اوقات بی کاری (و گرسنگی) آن هم در تنهایی به هر حال آدم باید دست به کار شود و فکری به حال این دل صاحب مرده بکند! از آن جایی که من به جز تخم مرغ نیمرو کردن هنر دیگری ندرام (
)، چند شب پیش غذایی اختراع کردم به اسم "پلو عدس - چراغ راهنمایی و رانندگی". طرز تهیه: نصف پیمانه برنج بردارید بریزید تو پلوپز، تقریبا ۱۰ تا دونه هم عدس بریزید روش (برای همین بهش می گم پلو عدس نه عدس پلو!) و تا نیم ساعت ولش کنید بپزه. بعد در یخچالتون رو باز کنید ببینید ای دل غافل! گوجه فرنگی و فلفل دلمه ای زرد رنگتون کپک زده. قسمت کپکی رو جدا کنید و بقیه اش رو بریزید تو غذا. در آخر برای تزیینش، می بینین کمی لوبیا سبز خرد شده (دست مامان درد نکنه!) تو فریزر دارین. اون هم در ۵ دقیقه ی آخر اضافه می کنین و این می شه: "پلو عدس - چراغ راهنمایی و رانندگی"! ![]()
دومین غذایی که کشف کردم "سوپ خشک" یا Dried Soup نام گرفت. طرز تهیه: یک پیاز اشک درآر، یک عدد سیر بسیار خوشبو (!)، یک تکه گوشت که وقتی می پزه کلا نصف می شه اندازه اش. این ها رو همه رو بریزین توی قابلمه، یک کوچولو هم زیرش آب بریزین و بذارین گوشت تو آب خودش بپزه (زیرش خیلی داغ نباشه). بعد نگاه کنین ببینین سیب زمینی دارین، یک هو هوس سیب زمینی سرخ کرده می کنین، همین که می آین کار سرخ کردن رو شروع کنین، متوجه می شین که نه حالی هست و نه حوصله ای! در نتیجه سیب زمینی تون رو به صورت مکعب های ریز خرد کنین (تو حرفه و فن به ما گفته بودن این یعنی "نگینی") و می ریزنش توی قابلمه تون که همراه گوشت بپزه. در یخچال رو که باز می کنین می بینین که باز ای داد بی داد! سبزیاتون داره می گنده!!! همه اش رو در می آرین و خرد می کنین و می ریزین توی قابلمه تون! حدود ۱:۱۵ دقیقه از آغاز پخت و پز، غذاتون دیگه باید آماده باشه. اولین قاشق رو که می ذارین توی دهان مبارک، متوجه می شین که اِ! این که مزه ی سوپ می ده ولی پس آبش کو؟!!! برای همین می شه "سوپ خشک!" ![]()
-- وقتی غذاهای ابداعی ام رو برای پردیس تعریف کردم، آه سوزناکی از نهادش برخاست و مقدار بسیار زیادی خورشت قیمه بهم داد و گفت تا هفته ی بعد که می بینمت، این غذا برات کافیه! مرسی پردیس! ![]()
--
راستی امروز روز فعالیت وبلاگ ها (Blog Action Day) است. من که برای نوشتن وقت ندارم ولی این جا مطلب قشنگی نوشته شده در این مورد.

مالزی و تمام دوستانم در مالزی، دوستون دارم و فراموشتون نمی کنم. خداحافــــــظ! ![]()
فروش ویژه و استثنایی وسایل زیبا و تزیینی، کتاب های کمک درسی، کنکور و آیلتس (IELTS)، با قیمت های استثنایی. لطفا با شماره ی ۰۱۶۲۴۱۰۹۷۰ تماس حاصل فرمایید.
Cute statues, stickers, dolls; Konkur and IELTS books for sale. Anyone interested, please call 0162410970.

* بعدا نوشت: در مالزی در 16 سالگی گواهی نامه ی موتور می دن و در 17 سالگی گواهی نامه ی ماشین. (نتیجه ی تحقیقات یکی از دوستان. متشکرم!)
به وسایلش هم وابستگی شدیدی داره. یک بار گربه ی مکانیکی اش رو آورده بود سر کلاس. باتری اش تموم شده بود و روشن نمی شد. فکر می کرد که گربه اش مرده و برای این که من نبینم سرش رو کرد توی کیفش و زد زیر گریه! اول فکر کردم الکیِ، ولی وقتی کیف رو از روی سرش برداشتم قطرات اشکش رو دیدم!!!
به نظرم، توی تخیل خودش اشیا براش زنده ان و واقعا باهاش حرف می زنن. مثلا مواقعی که همین گربه رو به کلاس می آره، اگه به درس گوش نکنه، من شروع می کنم با گربه اش حرف زدن و اون وقت توجه خودش هم جلب می شه. شخصیتش بعضی وقت ها من رو به یاد شخصیت اول کتاب "درخت زیبای من" اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس می اندازه.
چند روز پیش، یک دفعه سر کلاس گفت: "بیچاره پلیسه مُرد!" و چشماش پر اشک شد. بعد گفت: "دیشب پسرخاله ی ۲ ساله ام مُرد" و بعد "مادرِ پدرِ پدرم!" و واقعا نزدیک بود گریه اش بگیرد. ۵ دقیقه بعد وسط درس گفت: "نه، فقط پلیسه مرد" و اشک هاش رو که سرازیر می شدن پاک کرد. آخر کلاس، موقع خداحافظی گفت: "پلیسه توی فیلم بود که مرد!" و این جا بود که من فهمیدم شاگردم علاوه بر تمام خصوصیات جالبش، از روحیه ی خیلی حساسی هم برخورداره و واقعیات زندگی اش حتی دیدن یک فیلم تا چند روز در رفتار و افکارش تاثیر می گذاره! ![]()
![]()
یادم می آید ۱۱ ساله بودم و کتاب نیو اینترچنج را می خواندیم. معلمی داشتم بسیار دلسوز که قانون کلاسش فارسی صحبت نکردن بود و اگر کسی فارسی حرف می زد باید جلسه ی بعد شیرینی می آورد. من که نه علاقه داشتم و نه چیزی می فهمیدم، همیشه سر کلاس ساکت می نشستم و چیزی نمی گفتم. دلم نمی خواست جلوی جمع ۲۵ نفره ی کلاس هم شیرینی بیاورم (این کار را ضایع شدن تلقی می کردم)، برای همین حتی از کناردستی ام هم برای فهم درس سوال نمی کردم. ترم تمام شد و من مردود شدم! والدینم پشت دستشان را داغ کردند که دیگر مرا به کلاس زبان نفرستند!
زمان گذشت و گذار ما به مالزی افتاد. یادم می آید روزهای اول که این جا بودم حتی جواب سلام هم به انگلیسی نمی توانستم بدهم و برای این که خود را تبرئه کنم، از لهجه و طرز حرف زدن مالایی ها گله می کردم. این جا بود که نیاز به یادگیری زبان را درک کردم. بنابراین، کلاس خصوصی زبان گرفتم، صبح تا شب جلوی دیزنی چنل نشستم، به موسسه های زبان مراجعه کردم و خد را شکر، از پیش رفتم راضی هستم. حالا که خودم زبان را تدریس می کنم، با توجه به این تجربه ها می دانم که برای آموزش زبان باید خیلی انعطاف پذیر و با حوصله با شاگرد برخورد کرد. مثلا این که هیچ کسی اجازه ی صحبت به زبان مادری اش را نداشته باشد، الزاما باعث پیش رفت نمی شود، بلکه باید از شیوه های خلاقانه ی دیگر استفاده نمود. باید بگویم که نه زبان یاد گرفتن خیلی سهل است و نه زبان یاد دادن. هر دوی این ها نیاز به علافه و پشتکار دارند. چنان چه شما این علاقه و پشتکار را جهت یاد گرفتن در خود یا فرزندتان می یابید، خوشحال می شوم بتوانم به شما کمک کنم.
از طرفی با خودم می گم که خب این وبلاگ الآن هر چند یه قسمت کوچیک رو، ولی به هر حال قسمتی از دنیای وسیع اینترنت رو اشغال کرده، بدون این که ازش استفاده ی آن چنانی بشه. نمی دونم، به نظر شما ببندمش یا نه؟!

فقط چند نکته:
۱. مگه من توی بیوگرافی ام ننوشته بودم "محصل مدرسه ام در مالزی!"؟! ۲. خب بهتر نبود به جای پست هایی که از دیگران نوشتم، بیش تر از نوشته های خودم انتخاب می کردین؟! البته باید به سلیقه ی مونوریلی ها احترام گذاشت!
۳. سه نقطه ی آخر "به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را..." کجاست؟! ![]()
![]()
یک ربع بعد، یکی از دوستانم به نام فرحناز - که همسایه هم هستیم - زنگ زد و گفت: "یه ملافه بنداز رو سرت و با یه ظرف و یه قاشق بیا. به کسی هم نگو!". من هم که می دانستم چه خبر است، سریع حاضر شدم تا خودم رو برای قاشق زنی برسونم (ولی راستش این اولین بار بود که هر دوی ما می رفتیم قاشق زنی). خلاصه، من و فرحناز، کاسه و قاشق به دست و ملافه بر سر، راه افتادیم و تقریبا در خونه ی تمام ایرانی های ساختمون رو زدیم. در هر کسی رو که می زدیم، همان جا می نشستیم و قاشق می زدیم. فقط نمی دانم چرا، با آن که سعی می کردیم جیکمان هم درنیاید، همه فورا می گفتند: مینا، فرحناز بلند شین! بعد از این که کلی شکلات و آبنبات و آجیل و بیسکویت می گرفتیم، آدرس یکی دیگر از همسایه های ایرانی را می پرسیدیم تا کسی از قلم نیفتد. فقط حیف که بسیاری از همسایه های عزیز خانه نبودند! تازه، اسم های محلی دیگری از قاشق زنی رو هم از همسایه هایی که اهالی شهرهایی جز تهران هستن یاد گرفتیم، مثلا: "ملاقه زنی، بلَه بله (Bella Bela)، ملاقه دوز و ...".
جالب این جا بود که در خونه ی هر کسی که می رفتیم، اگر بچه ها در رو باز می کردن که با صدای جیغ گوش خراشی مواجه می شدیم و بعد صدای به هم کوفته شدن در که نشانه ی ترس بچه ها بود. اگر هم خانم و یا آقا در رو باز می کردن صداشون همراه با خنده می پیچید که مثلا می گفتن: "اصـــــــغغغغر / صــــــــغغغغری، ایـــــــــــنا رو نگاه کن!" بعد هم که فورا می گفتن مینا و فرحناز بلند شین. این موقع هم ما صدامون رو کلفت می کردیم و می گفتیم: "شکلات، آجیل، دلار..."!
وقتی برگشتم خونه و ماجرا رو تعریف کردم، پدرم گفتن که شانس آوردیم همسایه هامون مهربونن و توی ظرفمون شکلات ریختن، وگرنه ممکن بوده محض مزاح روی ما آب بریزن و مثل موش آب کشیده برگردیم خونه!
برنامه در اصل سفرنامه ی آقای صبا است که از رشت (زادگاهشون) شروع می شه و به طرف جنوب (خلیج فارس) ادامه پیدا می کنه. خدا خیرشون بده واقعا. این قدر زیبا ایران رو، مناطق باستانی اش رو، غذاهاش رو توصیف می کنن و نشون می دن که آدم حس می کنه که خودش الآن اون جاست.
راستی، حرکات صورت و رفتار آقای صبا وقتی که بحث شیرین غذا پیش میاد، دیدنیه!
این جمله ایه که همه اش مامان و بابای عزیز در گوش مبارک می خونن. ولی خب درس خوندن، اون هم برای کنکور خسته کننده ترین و بورینگ (کسل کننده) ترین کار ممکن تو دنیاست. ![]()
شما راهی سراغ ندارین که بشه برای کنکور خوند، ولی خسته هم نشد. یعنی یک راهی که توش فان (fun) هم داشته باشه؟! ![]()
![]()
منتظر کامنت هاتون هستم... ![]()
سلام بر همگی! چند وقت؟ بله حدودا یک ماه هیچی ننوشتم و نبودم. ولی خب قبل از چاق سلامتی اجازه بدین بگم: “Selamat Tahun Baru 2009” که به معنی تبریک سال نو در زبان مالایی یا همان “Happy New Year 2009” هست. می دونم، می دونم. نمی خواد بگین که الان 16 روز گذشته و تو کجای کاری! ولی خب به من بیچاره حق بدین. داشتم این چند وقته امتحان می دادم...
بگذریم. دوباره باید فعال بود. قول می دم یه چند تا مطلب خوب پشت سر هم بنویسم که دلخوری شما عزیزان فروکش کنه... پس فعلا!
جالبه که خیلی چیز ها برای ما ایرانی ها مهم نیست. اصلا روتین زندگی مون شده در حالی که ممکنه اصلا خوب نباشه...!
یه روز سر کلاسم نشسته بودم و معلم امریکایی ام پرسید: "خب مینا، تو چه قدر به موسیقی گوش می کنی؟"
- "خیلی."
- "هر چند وقت یک بار سی دی می خری؟"
- "هیچ وقت!"
- "خب، هر چند وقت یک بار برات سی دی می خرن یا سفارش می دی که برات بیارن؟"
- "هیچ وقت!"
- "پس موسیقی رو از کجا می آری؟"
خیلی ریلکس گفتم: "دانلود می کنم." با حالتی که انگار از تعجب شاخ درآورده، گفت: "تو می دونی این دزدیه؟" گفتم: "خب همه این کار رو می کنن." گفت: "دلیل نمی شه تو این کار رو بکنی. تو که دزد نیستی، هستی؟! دیگه این کار رو نکن...!"
- رفتار اجتماعی تان را با رفت و آمد با دیگران ارتقا دهید! (توصیه ی پدر گرامی)
چندی پیش، بابای عزیز پیشنهاد کردن که بنده با آدم های دیگه – مخصوصا بزرگ ترها – همراه بشم تا شاید آداب اجتماعی بیش تری بیاموزم! خلاصه، یک روزی با دوستان بزرگ تر از خودم رفتم بیرون... به خونه که رسیدم، گفتم بذار یه چشمه از رفتار اجتماعی ای که آموخته ام به نمایش بگذارم؛ گفتم: "سلام بابایی، توپولو، خوشگل ...". گفت این چه طرز برخورده؟ گفتم هیچی دوستِ بزرگ ترم باباش رو این طوری صدا می کرد؛ منم ادب اجتماعی یاد گرفتم...!
- با ارتباط با افراد غیر ایرانی، زبان خود را تقویت کنید! (توصیه ی مادر جان)
دومین روز ماه سپتامبر بود و اولین روز ترم جدید، تو موسسه ی زبانی که می روم. اولین روز، روزِ معرفی استادها و شاگردها است. در این ترم من می رفتم کلاس دهم (آخرین سطح). اون جا اون قدر ایرانی هست که بعید می دونم آدم بتونه سطح زبانش رو به آسونی ارتقا بده. من و مامان به این موضوع فکر می کردیم، که چشممون به زن و شوهری اوکراینی افتاد. فوری مامان یک سقلمه ی جانانه به من زد و گفت: "همین الآن می ری باهاشون دوست می شی تا زبانت تقویت بشه مادر جان!" گفتم حالا الان که نمی شه؛ بعدا. خلاصه کلی اصرار و از من انکار، تا این که مطابق رسم موسسه، زمان اون رسید که معلم های هر ترم، شاگردهاشون رو صدا کنن. موقعی که معلم ترم یکم، لیست رو خوند، دو اوکراینی بلند شدن تا به کلاسشون برن. برگشتم به مامان گفتم: "آره فقط همین مونده که لِوِل دهی بره انگلیسی اش رو با لِوِل یکی ها تقویت کنه!"
نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت توصیه های مادر و پدرتان را - به هیج وجه - جدی نگیرید...! ![]()
ولی چه قدر مرگ ناگهانی اش تکونم داد...
بازم دوباره گربه های مظلوم مالزی پیش من پناه آوردن! بعد از سال ها گربه داری تو ایران، یک روز لوسی خانم همون طور که نوشتم اومد درِ خونمون. یه بچه ی 3 هفته ایِ کرم-سفید بود که دادیم یاسمین خانوم نگهش داره و خیلی هم خوب بزرگش کرد. دستش درد نکنه. بعدها یه بچه گربه ی سیاه جلوی پام سبز شد، می خورد بهش 2 هفته داشته باشه؛ ولی بیچاره مریض بود ناچار شدم ببرمش یه جای امن؛ اونم مامانش رو گم کرده بود ولی دیگه باید قبول می کرد که تو این دنیا تنهاست و باید مراقبت خودش می بود...
حالا همین دیروز وقتی بچه ها داشتن بیرون بازی می کردن؛ یک آقای مالایی می آد می گه من دو تا بچه گربه ی مجانی دارم، کی می خواد؟!
اون موقع داشتم با مانی بازی می کردم. همین که برنا این ماجرا رو شنیده بود، معطل نکرده و صاف اومد من رو خبر کرد. تو همون فاصله که من می رفتم گربه ها رو ببینم، اون آقا رفته بود.
دیدم این بچه ها همین جور افتادن به جون دو تا توله، یک دخترِ کِرِم رنگ و یک پسرِ سیاه-قهوه ای، که به زور شاید یک هفته شون می شد و هنوز یکی شون چشم هاش رو هم باز نکرده بود؛ و اون ها هم همین طور از ترس میو میو می کردن. همه رو زدم کنار و گربه ها رو گرفتم بغلم...! وای چه احساس خوبی داشت... تو بغلم همچین آروم گرفتن... خلاصه گربه ها رو بغل کردم و آوردم درِ خونه در حالی که بچه ها همین طور از سر و کولم بالا می رفتن که "منم می خوام؛ به منم بده؛ می ذاری منم بغلشون کنم؟؛ من می تونم نگه هشون دارم؛ من می برم خونمون؛ بده به من، بده به من..."!
اومدیم با برنا و به کمک بابا براشون یک کم شیر ریختیم تو یه سرنگ و دادیم دهنشون. یه کم خوردن و بعد خودشون رو روی هم انداختن و خوابشون برد. تو این فاصله یکی از بچه ها یاسمین رو آورده بود. اونم شروع کرد قربون صدقه رفتن این کوچولو ها. از اون جایی که من خودم در حال حاضر 3 تا بچه دارم (یه موش و دو تا لاک پشت) و این روزا این قدر سرم شلوغه که خودم غذای درست حسابی نمی خورم چه برسه به بچه هام؛ بابا نذاشت اون دو تا فسقلی رو نگه دارم. بعدش رفتیم خونه ی یاسمین و گربه ها رو به مامان باباش نشون دادیم و اون ها هم متاسفانه قبول نکردن. با اصرار بقیه ی بچه ها دونه دونه رفتیم در خونه هاشون. همه ی والدین یا گفتن اَه، این چیزای چندش آور چیه یا گفتن وای اینا چه خوشگلن ولی شرمنده ما نمی خوایم...
خلاصه تا شب باهاشون سرگرم بودیم و تو این فاصله با یکی از همسایه های مالایی مون آشنا شدیم که 8 تا گربه ی ایرانی (Persian Cat) داشت. 5 تا بزرگ و 3 تا توله. آدرس خونشون رو گرفتیم و رفتیم پیششون. گفتن آخه این 3 تا بچه با اون 2 تای شما کنار نخواهند آمد... و بعد از بحث فراوان بالاخره گفت شما امشب رو یه جوری نگهشون دارین تا فردا دنبال مامانشون بگردیم. قرار شد یاسمین برای شب نگهشون داره.
امروز رفتم دنبال گربه ها که دیدم تمام بچه های محله پایینن، می خوان واسه توله ها توی حیاط خونه بسازن که هر روز یکیمون بیاد بهشون غذا بده. باز دوباره توله های بیچاره بین بچه ها دست به دست می شدن. رفتم جفتشون رو گرفتم و دوباره هر دو درجا خوابشون برد! همه می دونستیم که یه خانم گربه ی کرم و یه آقا گربه ی سیاه-قهوه ای توی محوطه هستن، هی فکر می کردم که قاعدتا باید این دو تا بچه های اون ها باشن ولی باز یادم می افتاد که اون مالاییِ گفته بود که توله ها رو از توی خونه ی خودش آورده.
یه 2-3 ساعتی نشستم پایین و بچه ها از سر و کولم بالا رفتن و هی التماس کردن گربه ها رو بگیرن و خونه رو هم بالاخره ساختن و من داشتم کم کم کلافه می شدم که همون لحظه همسایه مالایی - که دیروز باهاش آشنا شده بودم - از راه رسید (چون پارکینگشون کنار ماست) بعد حال و احوال کردیم. خلاصه داشتیم دعا می کردیم که یکی پیدا شه از این گربه ها مراقبت کنه که یه دفعه صدای همون همسایه اومد که من رو صدا می کرد: "مینا! فکر نمی کنی این ها مامان باباشون باشن؟!" و به همون خانم و آقای گربه اشاره کرد. به همه گفتیم برن عقب. گربه ها رو بیدار کردم و خوب گرفتم بغلم. خانم گربه داشت چکم می کرد. آروم رفتم جلو و گذاشتمشون رو زمین و رفتم عقب. خانم گربه اومد جلو و بوشون کرد و یکی رو برداشت و برد. تو این فاصله گربه نره اومد جلوی اون یکی و ما سریع با علم به این که ممکنه گربه ی نر (حتی اگه باباشوت باشه) اذیتشون کنه، فراریش دادیم و منتظر موندیم تا مامانش بیاد اونم ببره و اومد و برد و ...
What a happy ending…! ![]()
باباهای مهربون روزتون مبارک باشه... بابای خودم روزت مبارک...!!! ![]()
![]()
سلام دوستان مهربان "خاطرات مینا عرب خدری"
خواستم کمی غم و غصه ام را برایتان بگویم:
چند روز پیش که داشتم با پی سی سر و کله می زدم، چشمتون روز بد نبینه که کامپیوتر بیچاره یک دفعه دچار هنگ زدگی شد؛ اونم چه هنگ زدگیِ مزمنی...! بله، یک دفعه ری-استارت کرد که مثلا مشکل رو حل کنه اما... دیگه بالا نیومد. هی یک پروسه رو از اول تکرار می کرد. هی می پرسید می خوای ویندوز نرمال بیاد بالا یا سیف (safe) بیاد یا...؟ ما هم هر کار کردیم دیدیم نمی شه که نمی شه. بله هارد عزیزمون سوخته بود و هر چی اطلاعات نازنین داشتیم از بین رفت... من دلم واسه یک چیز فقط می سوزه: تمام نوشته هام و بک آپ هام از وبلاگ هام و عکس هام... همین ![]()
شما تو مالزی جایی رو می شناسین که بشه مطمئن و ارزون، هارد رو باز یابی کنه؟
*
راستی وبلاگ جونم تولدت 2 سالگی ات مبارک!
از مدت ها قبل می خواستم از مانی بنویسم. بله، مانی، موش کوچولوی خودم رو می گم. یه موشِ سفیدِ کوچولویِ دم صورتی...! در یک کلام: عشق من! جالب این جاست که من به هر کی که می گم موش دارم، لب و لوچه ش رو یه جور جمع می کنه که انگار چندشش می شه؛ ولی این کوچولوی من این قدر نازه که چندش شدن نداره؛ باور کنین! ![]()
فکر می کنم مانی کوچولو الان دیگه 7-8 ماهی داشته باشه و متاسفانه باید بگم که فکر کنم دیگه داره به پایانش نزدیک می شه؛ آخه موش ها حداکثر 1 سال بیش تر عمر نمی کنن...!
ولی خب اشکال نداره، الان که هست؛ پس نباید غصه خورد! حدودا 4 ماه پیش که می خریدمش، یه دوست کوچولوی دیگه هم به اسم پرشیا خریدم که یه موقع احساس تنهایی نکنن؛ غافل از این که موش ها نمی تونن چند تایی با هم زندگی کنن و تنهایی رو ترجیح می دن. بله، هنوز یک ماه نشده بود که روی بدن پرشیا جای زخم و خون دیدم و یک بار هم دعوای مانی و پرشیا رو از نزدیک دیدم! همین که اومدم از هم جداشون کنم مانی چنان گازم گرفت که از انگشتم خون فواره زد بیرون...! بله به این صورت بود که پرشیا تقریبا بعد از 2 هفته از خریداریش، مرد...!
خدایش بیامرزد. اون روز من اون قدر کولی بازی در آوردم و اون قدر گریه کردم و تو سرم زدم که خودم شاخ در آوردم!
البته تا 3 روز بعدش هم مشکی پوشیدم و لباس عزا تنم کردم. خب حق داشتم! ناگفته نماند که چه قدر هم آشنایان مسخره کردن...! ![]()
بله می گفتم! بعد از فوت پرشیا، من موندم و مانی پسر! یه بچه کوچولوی سفید و صورتی... روز ها می شینم و بهش زل می زنم. ولی هیچ وقت از دیدنش سیر نمی شم...
Pet داشتن سرگرمی خیلی خوبیه، آدم احساس مسئولیت را خوب یاد می گیره. مامان و بابا های عزیز اگه می خواین بچه هاتون مسئولیت پذیری رو یاد بگیرن، حتما براشون یه حیوون خونگی بگیرین، ضرر نمی کنین!
راستی یادم رفت بگم که دو تا لاک پشت هم دارم! یکی از همسایه هامون که می رفت ایران گفت تو مدتی که نیستن از اون ها نگه داری کنم. منم قبول کردم. موجودات جالبین. ولی نمی دونم چرا هر کار می کنم که اندازه ی مانی دوسشون داشته باشم؛ نمی شه!؟ یعنی هر کار می کنم خب بازم نمی شه!!! شاید بعدا سر فرصت راجع به اون ها هم بنویسم!


(البته ناگفته نماند که در این میان، ده ها کتاب دیگر هم خوانده ام!
)
و در ضمن شما هم اگر کتابِ پیشنهادی دارید، بسیار مشتاقم که بدانم! ![]()
؟!!
یه دوست کوچولو دارم که اسمش امیر علیه. امیر علی - فکر می کنم – ۵-۶ ساله باشه و خیلی هم دوست داشتنیه... من به این آقا می گم "موش". بله، موش! خیلی بهش می آد. بعد این آقا کوچولو از دست من ناراحت می شد و هی می گفت: "این قدر به من نگو موش!". بنده هم گوشم بدهکار نبود. پریروز تو مراسم استقبال سال نو، مامانش رو دیدم. ایشون گفتن که یه روز امیر علی گفته: "مامان این دختره چرا این قدر به من می گه موش؟!"
- "خب چی بگه مامان؟"
- "مثلا بگه گربه!"
- "خب، اگه تو گربه باشی؛ پس من چی می شم؟! تو موشی، منم گربه که همیشه تو خونه دارم دنبال تو می دوم!"
- "پس باشه"
خلاصه، بعد از چند دقیقه این آقا کوچولو رو دیدم. بهش گفتم: "چه طوری جناب موش؟" و دیدم که رویش را برگرداند که برود. گفتم: "خب، اگه ناراحت می شی، بهت می گم گربه!"
- "نه، همون موش بگو!"
- "خب، باشه! تو موش. حالا تو به من چی می گی؟!"
بعد از این که امیر کوچولو کمی فکر کرد، گفت: "بز!"
و جالب این جاست که امسال سال "موش" است و سال تولد من هم سال "بز"! ![]()
من گفتم چهارشنبه سوری قراره بشینم تو خونه، ولی مامان واقعا ثابت کرد که خیلی باحاله! به خودم اومدم دیدم حدود ساعت 9 تقریبا همه ی همسایه ها توی محوطه ی ساختمون آتش درست کردن (البته با اجازه از management) و همین طور از روی آتش ها می پرن و می گن: "زردی من از تو، سرخی تو از من" و مامان من هم اون جا بین جوون ترها، از رو آتش ها می پره و بقیه ازش کم آورده بودن! خلاصه دیدم این طوریه، گفتم کم نیارم و کلی از رو آتش پریدم.
آخرش هم شروع کردیم زغال ها رو جمع کردن. به همین سادگی! ![]()
و اما مراسم سال نو: دیشب به محض این که متوجه شدم خواهرم، آیسودا، تو مراسم UPM برنامه اجرا می کنه؛ اون قدر شگفت زده و هول شدم که دلخوری ام از شرکت نکردن تو کنسرت علی اصحابی و... یادم رفت. آخه می دونین اگه به خود من بگن برو روی سن وایستا، روپوشی هم روی صورتت بکش، پشتت هم به جمعیت باشه، هیچ کاری هم نکن و ما هم اسمی ازت نمی بریم؛ بازم من دست و پام رو گم می کنم و واقعا نمی تونم. ولی این خواهر من، ماشاالله این قدر اعتماد به نفس داره که خیلی راحت یک برنامه رو به زیبایی اجرا می کنه! 
مراسم با اجرای چند ترانه ی زیبا از یک آقا بدون موسیقی، آغاز شد. بعد مجری اعلام کرد که به احترام سرود های "ملی مالزی"، "UPM" و "ملی ایران" به پا خیزیم. متاسفانه کیفیت سرود ملی ایران زیاد خوب نبود. سپس مجری به مهمان ها خوش آمد گفت و به زبان انگلیسی برای مهمان های خارجی فلسفه ی انداختن سفره ی هفت سین رو توضیح داد! بعد از آن نوبت اجرای آیسودا رسید. از اون جایی که آیسودا لباس محلی قشقایی به تن داشت، مجری ازش خواست که هم به انگلیسی و بعد فارسی راجع به لباسش توضیح بده. پس از اتمام توضیحات، شعر "نفس باد صبا..." از حافظ رو خیلی خوب خواند و با تشویق جمعیت از سن پایین آمد. برنامه ی بعد اجرای گروه موسیقی UPM به سرپرستی آقای ریاض الشمس برگزار شد. ابتدا "ای ایران" و سپس دو آهنگ زیبای دیگر. سپس مجری از 7-8 دختر مالایی دعوت کرد که به روی سن برن. اون ها چند وقتی تمرین فارسی کرده بودن و می خواستن آهنگ خیلی شادی رو بخونن و باهاش رشتی برقصن! همه شون هم کلاه هایی گذاشته بودن که روش نوشته شده بود: "Persian Gulf". بعد هم دوتاشون اون بالا خودشون رو معرفی کردن و گفتن که خیلی علاقه دارن که بیان ایران رو ببینن و ما جمعیت هم با شمارش مجری همه با هم گفتیم: "خوش اومدین!" و با تشویق بسیار همراهی شون کردیم که برن و بنشینن. برنامه ی بعد اجرای سه تار آقای ریاض الشمس و دف آقای محمد هوشمند، برادر یکی از دوستان بود. آهنگ های عرفانی "مرده بُدم زنده شدم..." و "بابا حیدر مدد" و آهنگی دیگر را اجرا کردند. سپس مجری از بچه های کوچک و خردسال دعوت کرد که بروند بر روی سن و از اتاق فرمان خواست که آهنگی زیبا برای رقص آن ها بگذارند و نمی دانید که چه کردند!
بعد برای پریدن از روی آتش از همه دعوت شد و چندین آتش بلند هم درست کردند و 10-15 دقیقه هم از روی آتش پریدیم. سپس برای مراسم شام رفتیم. شام سبزی پلو با ماهیچه بود و بسیار خوشمزه! و مراسم پایان یافت!
الآن هم تقریبا 4 ساعت از آغاز سال 1387 می گذرد، هم چنان نوروزتان مبارک! ![]()

آخه این چه زندگی شلوغ پلوغیه که من دارم؛ نمی دونم! تا از مدرسه فارغ می شم، تازه امتحان های آقا داداش شروع می شه... می گین خب که چی؟!... به نظر شما اگه آدم چهارشنبه سوری رو بنشینه تو خونه، غر نمی زنه؟! ![]()
تازه برای شب عید هم می خواستم برم کنسرت علی اصحابی و رضایا و آرمین 2@fm ولی به جاش باید برم تو جشن UPM شرکت کنم. اینم از این! ![]()
می خواستیم یه مسافرت کوچولو هم بریم، بهمون ویزا ندادن - چون ایرانی هستیم -. حسابی حالم گرفته شد! ![]()
![]()
فقط دلم رو به این خوش کردم که دوستم داره از ایران می آد و می تونم ببینمش. (البته احتمال دیدنم هم به اندازه ی نباریدن بارون توی اون روزه!) ![]()
به هر حال امیدوارم سال نو – با این اوضاع! – به خوبی به یادم بمونه!!! ![]()
![]()
![]()
امروز یکی از دوستان تعریف می کرد که: شب قبل در خانه، برادر نوجوانش با کبریت در اتاق خوابش بازی می کرده که ناگهان فریاد "آتش، آتش گرفتم!" بلند می شود. از آن جایی که او، پسری شوخ طبع است؛ اهل خانه این فریاد ها را به حساب شوخی می گیرند و به کار خود مشغول می شوند و هنگامی به خود می آیند که پسر با عجله خود را از انبوه دود به بیرون می اندازد! ظاهرا تمام تشک و ملافه های تختش سوخته ولی خود آسیبی ندیده است. اگر دقت کنید قضیه کمی شبیه "چوپان دروغگو" می باشد!
یادم می آید که حدودا کلاس دوم یا سوم دبستان بودم. آن روزها از مدرسه تا خانه را پیاده می رفتم و ظهر تا عصر را به علت مشغله ی پدر و مادر، تنها سپری می کردم. یک روز که حوصله ام در خانه سر رفته بود، چشمم به نعلبکی ای افتاد که همیشه در آن چند شمع نیمه سوخته و چند کبریت قرار داشت و در مواقع قطع شدن برق، از آن استفاده می کردیم. صندلی ای برداشتم و آن را زیر کابینت گذاشتم و بالای آن پریدم. به زور با نوک انگشتانم نعلبکی را به دست گرفتم و آرام به طرف سکوی سنگی آشپزخانه رفتم. نعلبکی را آن جا قرار دادم و استکان آبی نیز در کنارم. سپس کبریتی آتش زدم و به جان شمع ها انداختم. آتش روشن شد و چندین شمع را شعله ور ساخت. بعد از نیم ساعتی بازی با آتش، خسته شدم و از آن جا که آتش بیش تر از آن بود که با دمیدن و فوت کردن خاموش شود، همان استکان آب را به آهستگی روی آتش خالی کردم. چشمتان روز بد نبیند که ناگهان چنان آتشی بلند شد که نزدیک بود سکته کنم. خدا را شکر می کنم که سرم را بالای آتش نگرفته بودم. یادم می آید آن موقع موهای بلندی داشتم، و باز خدا را سپاس می گویم که آن ها آتش نگرفت. شاید به این علت است که همواره موهایم را کوتاه نگه می دارم. درست بالای سکو، گلدانی بسیار زیبا با گل طبیعی آویز شده بود و به طور اتفاقی آتش برافروخته شده ی من نیز دقیقا زیر آن قرار داشت. بله، نتیجه ی شاهکار بزرگم این بود که شعله های آتش، آن گلدان را در بر گرفت و در خود فرو برد. دیگر معطل نکردم. سریع از خانه بیرون دویدم و به طبقه ی پایین، نزد همسایه مان، خانم بابایی دویدم. هنوز ماجرا را کامل توضیح نداده بودم که امیر، پسر بزرگشان – که آن روز ها دبیرستانی بود - با پای برهنه به طرف پارکینگ دوید و چند دقیقه بعد با کپسول آتشنشانی برگشت. به خانه رفتیم. همین که در را باز کردم، دیدم که گلدان فداکار تمام شادابی و طراوت خود را برای محافظت از خانه ای که روزی به آن تعلق داشته، فدا کرده و خشکیده است! بله، آتش فقط گلدان را سوزانده بود و خاموش شده بود!
ادامه مطلب را بخوانید...
این مالایی ها رسم دارند برای هر مناسبتی (که همیشه شادی نیز هست) مراسم بخور بخور راه بیاندازند! حالا که جشن مربوط به عید فطر، یعنی مهم ترین عید مالایی هاست، آن ها دیگران را برای دید و بازدید به خانه شان دعوت می کنند. همسایه ی رو به رویی ما که Mr. shukur نام دارد نیز ما را به Open house خود دعوت کرد. این مراسم همان طور که در بالا هم گفتم صرفا برای دید و بازدید است ولی تا آن جایی که دیده ام، می روی، سلام می دهی، بشقابی برمی داری، غذایی (که معمولا بسیار ساده است) برای خود می کشی، می خوری، بلند می شوی و می روی! کجای این، دید و بازدید است، خدا داند...! عرضم به حضورتان که این همسایه ی ما که کارمند شاه تشریف دارد، کمی وضعش بهتر از بقیه ی مالایی ها در پذیرایی است. در ضمن برای این که ما مهمان های خارجی اش، در آن جا هنگام خوردن حوصله مان سر نرود، برایمان فیلم انگلیسی Black Sheep را گذاشت. البته در حین فیلم آن قدر با میهمان های دیگر بلند بلند حرف زدند و خندیدند و جلوی تلویزیون آمدند که ما از فیلم جز صحنه های خون و خون ریزی اش، چیزی عایدمان نشد! فکر کنید با این فیلم چه طور غذایمان را نوش جان کردیم! این هم از پذیرایی مالایی ها.
در ضمن همین آقای شوکور ما را Open house خواهر زاده اش هم دعوت کرد!
عادت دارم بیش تر مواقع که از چیزی دلخور یا عصبانی هستم، کتابی جلوی خود بگذارم و غرق در افکار همان جا بنشینم. چنین مواقعی مادرم می گویند: « این طوری جلوی اون کتاب نشین، بهش توهین می کنی! لااقل ببندش، بعد بهش خیره شو. »
چند روز پیش هم برادرم پشت کامپیوتر با کمری خمیده و پاهایی به زیر جمع کرده، مانند هنگام خواب، نشسته بود و بازی می کرد. مادر گفتند: « عزیز من، این مدلی نشستن، توهین به سازنده ی کامپیوتره! »
دو ماه پیش، دقیقا روز تولد برنا، داشتیم تدارکات جشن رو می دیدیم و هر کس کاری انجام می داد. من هم بادکنک باد می کردم. همون لحظه نگاهم به درِ خونه افتاد و دیدم که سایه ای پشت در هست و به برنا گفتم برو در رو باز کن؛ انگار کسی پشت درهِ. اون در رو باز کرد، به اطراف نگاه کرد و بعد بست. یک ثانیه هم نشد که دوباره درو باز کرد، به زیر پاش نگاه کرد و بعد در رو با تمام قدرتش بست و در حالی که به طرف اتاقش با سرعت بالا و پایین می پرید، می گفت گربه، گربه، یک گربه پشت دره، وای، وای و در اتاقش رو قفل کرد! جالب بود که من قبل از این که به چیز دیگه ای فکر کنم، یاد ماجرا های تام و جری افتادم! وقتی به خودم اومدم گفتم گربه، توی طبقه ی دوم چی کار می کنه، احتمالا اشتباه شده.
باری، رفتم و دیدم که بله، یک بچه گربه ی نزار کرم – سفید دم در ایستاده. بغلش کردم و آوردمش تو، یک کم بهش شیر دادم؛ چون اون قدر بچه بود که به نظرم هنوز نمی تونست گوشت بخوره. وقتی که خوب سیر شد به سفارش بابام، بردمش توی حیاط تا بتونه مامانش رو پیدا کنه. دو روز بعد، احساس می کردیم صدای گربه می آد. فکر کردیم شاید گربه ی همسایه است، در حالی هیچ وقت صدای اون رو نشنیده بودیم. بالاخره من، داداشم، محمدرضا و پارسا، بچه های همسایه ی دیوار به دیوار ما که ایرانی بودن و الآن دیگه رفتن ایران، شروع کردیم مثل کارآگاه ها دنبال سرنخ گشتن و ... . باز هم من موقع جست و جو سایه ی چیزی رو پشت درِ خونه ی همسایه ی رو به رویی که هفته ی پیشش به ایران سفر کرده بود، دیدم. خوشبختانه کلید رو قبل از رفتن به یکی از همسایه ها سپرده بودن. ما هم به اون ها زنگ زدیم و بعد از این که در باز شد متوجه شدیم همون بچه گربه ی کوچولو اون جا نشسته! هنوز هم معمای رفتن اون گربه به جایی که هم درش قفل بود و هم پنجره هاش، حل نشده باقی مونده...! خلاصه دوباره بهش کمی – البته باید بگم خیلی چون دو روز غذا نخورده بود - شیر دادم و یک روز هم نگه ش داشتم. از اون جایی که فرداش می رفتیم ایران، نگران بودم که چی کارش کنم تا این که همون روز به طور تصادفی یاسمین، دختر همسایه ی طبقه ی هفتم، رو دیدم. چون تقریبا همسن برناست، هنوز مشغله های نوجوون ها رو نداره (!) و می دونستم قبلا هم یک هَمستِر داشته، گربه رو بهش سپردم. بلافاصله قبول کرد و برای این که مامانش هم اجازه بده، آن چنان بغضی کرد که ایشون هم با شرط این که فقط گربه یک روز بمونه قبول کردن. موقعی که می رفتن، یاسمین چشمکی به من زد و گفت که مطمئن باش نگه ش می دارم.
خلاصه ما رفتیم ایران و برگشتیم. فردای روزی که برگشتیم، یاسمین با گربه اومد خونمون و من واقعا به قدرتش تو راضی کردن مامان و باباش رشک بردم!
همون جا فهمیدم گربه ماده است و یاسمین آن چنان بزرگش کرده بود که من یک لحظه شک کردم آیا این همون گربه ی نزار منه؟! تازه یاسمین لقب لوسی هم بهش داه بود، برای این که همه اش خودش رو براش لوس می کنه! کمی که گذشت، مامان یاسمین اومد و گفت که می خوان گربه رو ببرن کنار یک رستوران که صاحبش مسلمونه بذارن که هم غذا داشته باشه و هم کسی اذیتش نکنه. این جا بود که من هم خواستم قدرتم رو امتحان کنم و تا جایی که تونستم سعی کردم مثلا بغض کنم تا مامانم بذاره من لوسی رو نگه دارم. ولی بغض من به گریه هم تبدیل شد، باز هم مامان جان اجازه ندادن که ندادن...!
با گربه چند تا عکس گرفتیم و گربه رفت.
در برنامه ی “International Students Cultural Show In UPM” یک دفعه یاسمین رو دیدم و بهم گفت که هنوز لوسی رو نگه داشته و باباش اضافه کرد: دیگه عضو خونواده شد!
یاسمین جون دستت درد نکنه! ![]()
![]()
این هم ترتیب وبلاگ نویس شدنمون:
خودم: به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...، هری پاتر، مدرسه ام در مالزی!
پدرم: پژوهش های آبخیزداری
برادرم: خاطرات برنا عرب خدری
و بالاخره مادرم: شور زندگی
کتاب هایی که از 85.2.14 تا الآن خوندم (از این تاریخ یادداشت کردم) رو این جا فهرست می کنم. به نظرم هم یادگاریه و هم مفید!
فهرست کتاب هایی که خوندم از 85.2.14
|
نام |
نویسنده |
مترجم |
ناشر |
زمان چاپ |
صفحات |
توضیحات بیش تر |
|
جیم دگمه |
میشل اِنده |
یزدان خدابنده |
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان |
1375 |
200 |
خانمی، پسری را در صندوقی پیدا می کند و تصمیم می گیرد... |
|
راز فال ورق |
یاستین گوردر |
مهرداد بازیاری |
کیمیا وابسته به هرمس |
1378 |
352 |
کتابی فلسفی، پدر بزرگ و نوه در حالی که... |
|
زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد دانا و پژوهشگر توانا "محمد بهمن بیگی" بنیان گذار آموزش عشایر |
انجمن آثار و مفاخر فرهنگی |
_ |
دانشگاه پیام نور |
آبان 1384 |
288 |
سختی ها و مشکلاتی که آقای بهمن بیگی در راه تاسیس آموزش متحمل می شود... |
|
آهنگ عشق (سنفونی پاستورال) |
آندره ژید |
علی اصغر سعیدی |
گفتار |
چاپ دوم: 1379 |
141 |
این کتاب ترجمه ای است از: “La Symphonie Pastorale.” “ Andre Gide, Paris, 1963” |
|
قمار باز “Le Jouer” |
فیودر داستایوفسکی |
صالح حسینی |
نیلوفر |
زمستان 1383 |
237 |
A Persian version of Fyodor Dostoevsky’s “The Gambler”, Translated by Victor Terras (1972) |
|
Money to burn |
John Escott |
_ |
دانش آرا |
پاییز 1381 |
45 |
A teenage girl faces money-thieves and she… |
|
Matty Doolin |
Catherine Cookson |
_ |
|
1st published: 1965 2nd: 2000 |
56 |
A boy with his one eye dog wants to work with animals… |
|
Qisnep The Lion King |
The Walt Disney Company |
_ |
Ladybird |
1994 |
32 |
_ |
|
The Emperor and the Nightingale |
Hans Christian Anderson |
_ |
Asir Matbaasi ( |
1st published: 1997 2nd: 1998 |
20 |
The emperor puts the nightingale in a cage, then… |
|
گلخانه |
مهدی معینی |
_ |
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان |
دی ماه 1369 |
32 |
شناخت گل های گوناگون |
|
Popular fables series |
Rose Wilson |
_ |
Kohawi & Young |
2003 |
16 |
کتابی با 3 داستان کوتاه و 3 نتیجه ی اخلاقی. |
|
Sherlock Holmes “ Short Stories” |
Sir Arthur Conan Doyle |
_ |
|
1st published: 1989 2nd: 1992 |
41 |
_ |
|
“Nasreddin Hodja” |
_ |
Adapted by: F. Meriam Sinclair |
Surat Baslm Yayin Reklamcilik Egitim |
1st published: 1997 2nd: 1998 |
24 |
داستان هایی از ملا نصرالدین (ترکیه) |
|
جزیره ی گنج |
رابرت لوئیس استیونسون |
احمد کسایی پور |
کیمیا |
1378 |
371 |
جیمز هاگینز نقشه ی گنجی پیدا می کند و برای یافتن آن گنج... |
|
تام سایر |
مارک توین (ساموئل لانگهورن کلمنز) |
محسن سلیمانی |
موسسه ی انتشارات سوره |
1377 |
167 |
ماجراجویی تام سایر و دوستش هاکلبری فین باعث می شود که آن ها تصادفا به نکته ای در دِه پی ببرند... |
|
مربای شیرین |
هوشنگ مرادی کرمانی |
_ |
انتشارات معین |
چاپ اول: 1377 چاپ یازدهم: 1384 |
96 |
جلال به نکته ای در مورد باز نشدن درِ مرباها پی می برد و تصمیم می گیرد... |
|
لیندا |
هلن گریفتسین |
مجید عمیق |
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی |
چاپ سوم: پاییز 1380 |
156 |
جواکین در اثر یک بیماری ناشناخته، نابینا می شود و پدرش کره اسبی به او هدیه می دهد که... |
|
فرار از زمان |
مارگرت پیترسون هدیکس |
شهرزاد کریمی |
گوهر دانش |
1380 |
190 |
سرمایه داران، دهکده ای را به شرایط صد سال پیش بر می گردانند. برای این کار از شوق دانشمندان استفاده می شود تا این که... |
|
The call of the wild |
Jack London |
_ |
|
1995 |
72 |
Buck had a comfortable life, before he… |
|
هری پاتر و شاهزاده ی دورگه (جلد 1) |
جی. کی. رولینگ |
ویدا اسلامیه |
کتابسرای تندیس |
چاپ هفتم: مهرماه 1384 |
430 |
_ |
|
هری پاتر و شاهزاده ی دورگه (جلد 2) |
جی. کی. رولینگ |
الهام آرام نیا و سید شمس الدین حسینی |
نشر پیکان |
1384 |
287 |
_ |
|
روی ماه خداوند را ببوس |
مصطفی مستور |
_ |
نشر مرکز |
چاپ اول: 1379 چاپ دوازدهم: 1384 |
113 |
"به آسمان نگاه می کنم؛ به جایی که بادبادک رسیده است به خداوند!"... |
|
انتظار، افتخار |
علی شاداب رو، طاهره زنگنه، محمد رضا شاداب رو، فریبا کلهر |
_ |
انتشارات مدرسه |
چاپ اول: 1373 چاپ پنجم: زمستان 1377 |
39 |
"داستان شأن نزول آیه ها" |
|
داستان های نامور نامه ی باستان، شاهنامه ی فردوسی |
دکتر سید محمد دبیرسیاقی |
_ |
نشر قطره |
چاپ سوم: 1371 |
_ |
داستان زندگی سهراب (جلد 6) |
از اون جایی که هم اکنون بنده در حال گذروندن امتحانات ترم دوم (پایان سال) خود می باشم و البته سرم بسیار شلوغ است، ظاهرا از همه ی شرکت کنندگان دیرتر متوجه این موضوع شده ام.
پس اگر دلتون می خواد یه نوجووون هم سری تو سر ها داشته باشه و تشویق بشه، برین به همون لینک و به « مدرسه ام در مالزی » رای بدین.
سپاس گزارم!
ساعت تقریبا 1:45 بود و ما سر کلاس زبان انگلیسی فوق العاده با آقای قربانی (دبیر زبان) نشسته بودیم که آقای سلیمانی (ناظم مدرسه)، درِ کلاس ما را با عجله باز کردند و گفتند: « یک خانوم می خوام که بیاد پایین مصاحبه کنه. » همه گفتند: « چی؟! راجع به چی؟! » آقا گفتند: « راجع به انرژی هسته ای ایران! ». من در جواب از طرف همه گفتم: « ما راجع به انرژی هسته ای هیچی نمی دونیم! » بعد اضافه کردم که حاضرم برم به شرط این که بگن چی باید بگم! آقا گفتند: « آره، آره، بیا بهت می گیم! »
در راه "چیا پاکنهاد" (یکی از هم سرویسی هایم) که برای آب خوردن پایین رفته بود، را دیدیم. آقای سلیمانی خطاب به او گفتند: « تو هم بیا چیا ». رسیدیم و قبل از این که ما به خودمان بیاییم و کاملا درک کنیم وضعیت از چه قرار است؛ آقای سلیمانی آب شده بودند، رفته بودند درون زمین!
از قضا متوجه شدیم "احمد طاهری" (هم سرویسی دیگرم) نیز پایین آمده و آقای سلیمانی گیرش انداخته و به آن جا آورده بود.
بحث راجع به خبر جدید ایران در مورد پیش رفت جدید انرژی هسته ای توسط دانشمندان ایرانی بود. آقای روحانی (خبرنگار) و آقای بابایی (فیلم بردار و کارگردان) به همراه آقایی دیگر که نمی شناختم آن جا بودند.
خلاصه؛ با "احمد" و بعد از او با "چیا" مصاحبه کردند. من که کم کم خسته می شدم (10 دقیقه بود آن جا زیر آفتاب ایستاده بودم) خواستم به مدرسه برگردم که آقای روحانی و بابایی با هم گفتند: « خانم! شما بیا ».
در عین حال که به آن ها نزدیک می شدم با خنده گفتم: « سلام، چی باید بگم؟! »
در آن فاصله که آقای بابایی دوربینشان را روی من تنظیم می کردند و پشت سر هم می گفتند « تکون نخور »؛ من و آقای روحانی تمرین می کردیم: « ببین، باید بگی که... اصلا بگو ببینم خبر رو که شنیدی؟ » گفتم: « نه! چه خبری؟! » سپس خبر بالا را برایم توضیح دادند و گفتند که باید نظراتم را راجع به سئوالاتشان بگویم. با تکان سر نشان دادم که آماده ام و آقای بابایی بعد از شنیدن « خُب، ما آماده ایم » از زبان آقای روحانی، گفتند: « خب، آماده، سه، دو... » همان لحظه گفتم: « ببخشید، اسمم و این ها رو هم باید بگم؟ » آقای روحانی گفتند: « بله، بگو، بگو اسمت چیه و کلاس چندمی و توی مالزی هستی. در ضمن به دوربین هم لازم نیست نگاه کنی و به من نگاه کن! ».
گفتم باشه و شروع کردیم. گفتند: « خب، از شما متشکریم که وقت خودتونو در اختیار ما گذاشتین. اگه ممکنه اسمتونو برای ما بگین و بگین که نظرتون راجع به این موفقیت و پیش رفت جدید ایران چیه؟! »
- « به نام خدا، ... . من خیلی خوشحالم که ایران تونسته این کار رو انجام بده و به جای نفت می تونه حالا از انرژی هسته ای هزینه هاشو تأمین کنه. این موفقیت و پیش رفت بزرگیه. »
- « بله، حالا بگید نظرتون راجع به این که دانشمندان و جوانان ایرانی به این پیش رفت رسیدن چیه؟ »
- « خب، به نظر من این واقعا خیلی عالیه که جوون ها و دانشمند های ایرانی تونستن به این کار برسن و مستقل بودن و کس دیگه ای این کار رو برای ما انجام نداده. من واقعا خیلی خوشحالم! »
- « بله، ما هم خیلی خوشحالیم، موفق باشید. »
تمام شد و آقای روحانی تشکر کردند و گفتند عالی بود و من هم با گفتن « قابلی نداشت » خداحافظی کردم. چون نزدیک بود کلاس زبان را به طور کامل از دست بدهم. 10 دقیقه بیش تر به پایان کلاس نمانده بود!
از آقای بابایی پرسیدم چه زمانی پخش می شود؟ گفتند: « امشب ساعت 9 به وقت ایران، شبکه ی یک و البته شبکه ی خبر. ولی احتمالا شما اون موقع خوابین! » دوباره خداحافظی کردم و رفتم بالا.
همین که رسیدم آقای قربانی گفتند: « What’s up? » و برایشان توضیح دادم. بعد که گفتم ساعت 9 شب به وقت ایران، شبکه ی یک پخش می شود؛ همه با تعجب گفتند مگر مصاحبه ی انگلیسی را در ایران هم می گذارند؟ گفتم: « مصاحبه فارسی بود! » پرسیدند که سخت بود و آیا هول شدم یا نه؟ من هم گفتم: «No, It was quite easy and completely fun! » سپس همین که کتابم را باز کردم، زنگ خورد و آمدیم پایین و دیگر آن ها را ندیدم.
اما جالبی قضیه این جا بود که ما سه تا هم سرویسی را با هم، آورده بودند مصاحبه!!
تاریخچه و دیگر ایین های نوروز را می توانید در ویکی پدیا بخوانید.
تعریف درست نوروز نخستین روز سال در تقویم ایرانی است یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین. لحظهی آغاز نوروز درست پس از نیمه شب است و این یک لحظهی «تقویمی» است. لحظهی تحویل سال یک واقعه یا لحظهی «طبیعی» است و زمان آن میتواند ساعتها با لحظهی آغازین روز یکم فروردین فاصله داشته باشد. بنابراین، لحظهی تحویل سال در سراسر جهان یکی است، ولی لحظهی آغاز نوروز (یکم فروردین) نسبی است، نسبت به خط استاندارد زمان بین المللی که سابقا به خط «گرینویچ» مشهور بود و هنوز هم اکثر مردم آن را به همین نام میشناسند.
امان از دست این مالزی با این هوای گرمش! فقط کافیه شما 5 دقیقه خونتون یا محل کارتون یا خلاصه هر جایی که کولر داره رو ترک کنین و وارد فضای آزاد بشین تا آبشار نیاگارا ( منظورم عرق است، ببخشید!) از بدنتون جاری بشه! به همین علت هم هست که در هر خونه ای ماشین های لباس شویی، روزانه از فرط کار کردن بسیار، بیش تر از ما انسان ها عرق می ریزند!
خب البته تا این جای کار مشکل چندانی نیست، ولی ممکنه این هوای گرم عواقبی هم داشته باشه...!
یک روز یکی از دوستام، بعد از رسیدن به خانه، طبق معمول، لباسش رو در آورد و تو لباس شویی انداخت و با خیال راحت به کار های روزانه اش مشغول شد. بعد از پایان کار، وقتی که لباسش رو بر روی بند پهن می کرد، دید که گوشی موبایل نازنینش از توی جیب لباسش افتاد زمین و اون قدر خوب شسته شده که از درخشنگی چشم رو می زنه!
حالا دوستم مونده و موبایل از کار افتاده و خرج گران بر دوشش!
می دونین، اولش یه کم سخته. همش با خودت میگی: بابا جون این همه آدم تو این دنیا هست. چرا یقه ی من بدبخت رو چسبیدن؟! ولی بعدش که کار رو انجام می دی، احساس لذت می کنی و به توانایی هات پی می بری...
این همون ماجراییه که برای من اتفاق افتاد. تا قبل از این که برای دبیر عربی و پرورشی مدرسمون ، آقای تقوایی، سوالات مسابقه ی « سیره ی محمد (ص)» رو طرح کنم، نمی دونستم که توانایی طرح سوالات امتحانی رو دارم اون هم ۴۰ سوال ۴ گزینه ای!!!
بعد از انجام این کار، اون هم بدون کمک کسی، به این نتیجه رسیدم که شاید روزی بتونم به رویام، یعنی معلم شدن دست پیدا کنم.
خلاصه کلی خوشحال شدم و همچنین یه نمره ی ۲۰ از درس پرورشی تو کارنامه ام ثبت کردم!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی و تمام ماژیک هایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپز خانه رفت و یک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!
ناشناس...
is one who walks in
when the rest
of the world walks out.
يک دوست واقعی اونی هستش که وقتی مياد
دوستان انسان سه دسته اند: ۱- دوست او ۲- دشمن او ۳- دشمن دشمن او
