یادم می آید ۱۱ ساله بودم و کتاب نیو اینترچنج را می خواندیم. معلمی داشتم بسیار دلسوز که قانون کلاسش فارسی صحبت نکردن بود و اگر کسی فارسی حرف می زد باید جلسه ی بعد شیرینی می آورد. من که نه علاقه داشتم و نه چیزی می فهمیدم، همیشه سر کلاس ساکت می نشستم و چیزی نمی گفتم. دلم نمی خواست جلوی جمع ۲۵ نفره ی کلاس هم شیرینی بیاورم (این کار را ضایع شدن تلقی می کردم)، برای همین حتی از کناردستی ام هم برای فهم درس سوال نمی کردم. ترم تمام شد و من مردود شدم! والدینم پشت دستشان را داغ کردند که دیگر مرا به کلاس زبان نفرستند!
زمان گذشت و گذار ما به مالزی افتاد. یادم می آید روزهای اول که این جا بودم حتی جواب سلام هم به انگلیسی نمی توانستم بدهم و برای این که خود را تبرئه کنم، از لهجه و طرز حرف زدن مالایی ها گله می کردم. این جا بود که نیاز به یادگیری زبان را درک کردم. بنابراین، کلاس خصوصی زبان گرفتم، صبح تا شب جلوی دیزنی چنل نشستم، به موسسه های زبان مراجعه کردم و خد را شکر، از پیش رفتم راضی هستم. حالا که خودم زبان را تدریس می کنم، با توجه به این تجربه ها می دانم که برای آموزش زبان باید خیلی انعطاف پذیر و با حوصله با شاگرد برخورد کرد. مثلا این که هیچ کسی اجازه ی صحبت به زبان مادری اش را نداشته باشد، الزاما باعث پیش رفت نمی شود، بلکه باید از شیوه های خلاقانه ی دیگر استفاده نمود. باید بگویم که نه زبان یاد گرفتن خیلی سهل است و نه زبان یاد دادن. هر دوی این ها نیاز به علافه و پشتکار دارند. چنان چه شما این علاقه و پشتکار را جهت یاد گرفتن در خود یا فرزندتان می یابید، خوشحال می شوم بتوانم به شما کمک کنم.

