تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

11:20 شب چهارشنبه 13 تیر 86 با هواپیمای بوئینگ 747، به سمت تهران حرکت کردیم و فردای آن روز ساعت 3 صبح به وقت ایران به آن جا رسیدیم و یک راست با تاکسی فرودگاه به طرف خانه ی عمویم حرکت کردیم. یکی دو روز آن جا ماندیم و سپس به خانه ی عمه ام رفتیم. روز چهارم به کرج رفتیم تا دوستان و اقوام دیگر را نیز ببینیم. ابتدا، مادرم برای دیدن همکارانش، به محل کار خود رفت و پدرم مرا برای دیدن دوستان دوران راهنمایی ام به مدرسه ی بهارستان برد و قرار شد دو ساعت بعد، او را در پارک شرافت - نزدیک مدرسه - ببینم. یادم می آید در دوران کودکی چه قدر در آن پارک بازی می کردم...!

پس از دیدن دوستان، من و پدرم ناهار پیتزا صرف کردیم و به قصد خانه ی دوست خانوادگی (که برادرم آن جا بود)، به راه افتادیم و نیم ساعت بعد آن جا بودیم. شب را نیز آن جا سپری کردیم و فردایش به تهران بازگشتیم.

10 روز بعد با قطار درجه ی یک (غزال)، به سمت مشهد حرکت کردیم.

در ایستگاه قطار مشهد، عموی بزرگم و یکی از نزدیک ترین دوستان مادرم به استقبالمان آمده بودند و ما را به خانه ی پدر بزرگم (پدرِ مادرم) رساندند. پس از یک روز، به خانه ی عمو و بعد هم عمه ی بزرگم رفتیم و یک شب نیز در خانه ی هرکدام خوابیدیم.

شب دیگر در خانه ی دایی بزرگ و فردایش در خانه ی خاله خانم! همان روز که در خانه ی خاله بودیم، نزدیک ظهر همه ی خانواده با هم به طرف اَخلَمَد به میهمانی کوچک ترین دایی، حرکت کردیم. اَخلَمَد یکی از زیبا ترین و خوش آب و هوا ترین روستاهای اطراف مشهد است. در آن جا ناهار خوردیم و والیبال بازی کردیم تا این که بنا شد عصر به هفت آبشار آن جا که در ارتفاع بالایی قرار دارد برویم، اما از آن جایی که چند روز بود که کم خوابی مرا کسل کرده بود، به همراه پدر بزرگ، مادر بزرگ، خاله و پدرم نرفتیم و بقیه رفتند. هنگامی که برگشتند آن قدر از آن جا تعریف کردند که بسیار حسرت خوردم که چرا نرفته ام. خلاصه! سرتان را درد نیاورم؛ برگشتیم و صبح فردای آن روز به طرف دَرِگَز، زادگاه پدر و مادرم در فاصله ی 270 کیلومتری مشهد، حرکت کردیم.

وقتی به خانه ی مادربزرگ (مادرِ پدرم) و عمویم رسیدیم به دستور مادربزرگم برایمان گوسفند قربانی کردند.

آن جا به منطقه ای کوهستانی، دارای رود پر آب و بسیار خوش آب و هوا به نام "زُو" رفتیم. ترکیبی از کوه، دشت، آب و سرسبزی در یک جا جمع شده بود. پس از پیاده روی بسیار برای رسیدن به چشمه – که البته قصد داشتیم ولی نه رمق! – وسط راه جایی نشستیم و برای ناهار جوجه کباب زغالی خوردیم.

پس از 11 روز نیز به مشهد باز گشتیم. در این مدت مادربزرگم – خدا حفظشان کند - شعر های زیبای ترکی و فارسی برایم می خواندند و من تا حدودی آن ها را یادداشت کرده ام:

 

"اوجَ داغلَر باشِندَ، سَسلَرم سَنَ / آق سینَمی ایستیندَ، بَسلَرَم سَنَ / اللهَ آند اُلسِن، ایستَرَم سَنَ / آی دُلَن عِیدِ، گون دُلَنِیدِ / سَن دَکِ (مینا جان)، قاشِ گُز مَندَ اُلِیدِ / اوجَ داغلَر باشِندَ، بیر سورِ گُویِن / اَللَرِم حَنالِدِ، بُوینیندَ گُویم / سَن نَجِر بیر مینا سَن، من سَننَن دُیِم!"

 

"خداوندا دو تا یاری به من ده / یکی جاهل یکی کامل به من ده / یکی کامل برای کار کردن / یکی جاهل برای دست به گردن / ...!" ...

در مشهد به خانه ی دایی های دیگر هم رفتیم. پس از چند روز باز هم به همراه دایی ها و خاله و پدربزرگ و مادربزرگ به روستای دیدنی "نُوغُندَر" و سد "چالی دره" رفتیم. در "نوغندر" پس از 2 ساعت کامل به دنبال جای خالی گشتن، بالاخره جای نسبتا خوب و همواری در یک باغ پیدا کردیم و نشستیم. پس از صرف ناهار باغبان آمد و گفت که باید از آن جا برویم. ما هم که با بدبختیی جای خالی پیدا کرده بودیم و حاضر نبودیم تکان بخوریم، گفتیم هزینه را می پردازیم و باغبان جواب داد: "می شه نفری 1000 تومان، خب چند نفرین؟ 1-2-3 و ... . می شه 17000 تومان!"

ای کاش، مسئولان قدری به فکر این مناطق بسیار زیبا مانند "اخلمد"، "زُو"، "نوغندر" و ... باشند و برای آن ها، جاده، پارکینگ و مکان های اتراق مناسب در نظر بگیرند تا گردش گران از گردش خود لذت ببرند و کلافه نشوند. این جاست که تفاوت کشور ما با کشورهای دیگر مانند همین مالزی مشخص می شود. باور کنید اگر آن مناظر در مالزی می بود؛ هزاران هزار توریست را به آن جا می کشاند...!

پس از 4 روز با دوست مادرم تصمیم گرفتیم که به ویلای آن ها به تنکابن برویم. پس به راه افتادیم و در وسط راه در گرگان، به خانه ی یکی دیگر از دایی هایم رفتیم. سپس فردای آن روز صبح زود حرکت کردیم و ظهر در تنکابن بودیم. دو روز آن جا ماندیم و به تهران برگشتیم. البته راه تنکابن - تهران که تقریبا 4 ساعته طی می شود را ما در 10 ساعت طی کردیم! و این در حالی بود که از مرزن آباد تا کرج، جاده یک طرفه بود! جالب بود که ظاهرا مسأله کارت سوخت هم حل شده بود و تاثیری در روند ترافیک ایجاد نکرده بود!

در مدتی که در مالزی بودیم، مادرم احساس کسالت در ناحیه ی معده ی خود می کردند ولی به نتیجه ای نرسیده بودند، تا این که در مشهد به مطب یکی از بهترین پزشکان رفتند و پس از آزمایش های بسیار، زخم اثنی عشر و عفونت معده تشخیص داده شد. هم چنین پزشکان دیگر پس از تست های مختلف، گفتند که شما مشکوک به سرطان هستید و خلاصه انتهای سفر ما به دلهره و ناراحتی ختم شد.

در هفته ی آخری که در تهران بودیم، مادرم به 2 آزمایشگاه دیگر نیز رفتند و معلوم شد که نتایج آزمایشگاه قبلی جای تامل بسیار دارد!!!!!

البته در این جا نکته ی جالب این است که هیچ کدام از 3 آزمایشگاهی که مادرم به آن جا رفتند، نتایج یکسانی نشان ندادند و این سوال برای ما ایجاد شد که واقعا به استناد کدام نتیجه، مردم به زیر تیغ جراحی می روند؟! به هر حال امیدوارم کار هیچکس به دوا و دکتر نرسد.

بالاخره آخر همان هفته ی پر استرس، جمعه 26 مرداد، با فکر راحت تری به مالزی برگشتیم.

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/05/31 و ساعت 11:59 PM |