تبليغاتX
...به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

ساعت تقریبا 1:45  بود و ما سر کلاس زبان انگلیسی فوق العاده با آقای قربانی (دبیر زبان) نشسته بودیم که آقای سلیمانی (ناظم مدرسه)، درِ کلاس ما را با عجله باز کردند و گفتند: « یک خانوم می خوام که بیاد پایین مصاحبه کنه. » همه گفتند: « چی؟! راجع به چی؟! » آقا گفتند: « راجع به انرژی هسته ای ایران! ». من در جواب از طرف همه گفتم: « ما راجع به انرژی هسته ای هیچی نمی دونیم! » بعد اضافه کردم که حاضرم برم به شرط این که بگن چی باید بگم! آقا گفتند: « آره، آره، بیا بهت می گیم! »

در راه "چیا پاکنهاد" (یکی از هم سرویسی هایم) که برای آب خوردن پایین رفته بود، را دیدیم. آقای سلیمانی خطاب به او گفتند: « تو هم بیا چیا ». رسیدیم و قبل از این که ما به خودمان بیاییم و کاملا درک کنیم وضعیت از چه قرار است؛ آقای سلیمانی آب شده بودند، رفته بودند درون زمین!

از قضا متوجه شدیم "احمد طاهری" (هم سرویسی دیگرم) نیز پایین آمده و آقای سلیمانی گیرش انداخته و به آن جا آورده بود.

بحث راجع به خبر جدید ایران در مورد پیش رفت جدید انرژی هسته ای توسط دانشمندان ایرانی بود. آقای روحانی (خبرنگار) و آقای بابایی (فیلم بردار و کارگردان) به همراه آقایی دیگر که نمی شناختم آن جا بودند.

خلاصه؛ با "احمد" و بعد از او با "چیا" مصاحبه کردند. من که کم کم خسته می شدم (10 دقیقه بود آن جا زیر آفتاب ایستاده بودم) خواستم به مدرسه برگردم که آقای روحانی و بابایی با هم گفتند: « خانم! شما بیا ».

در عین حال که به آن ها نزدیک می شدم با خنده گفتم: « سلام، چی باید بگم؟! »

در آن فاصله که آقای بابایی دوربینشان را روی من تنظیم می کردند و پشت سر هم می گفتند « تکون نخور »؛ من و آقای روحانی تمرین می کردیم: « ببین، باید بگی که... اصلا بگو ببینم خبر رو که شنیدی؟ » گفتم: « نه! چه خبری؟! » سپس خبر بالا را برایم توضیح دادند و گفتند که باید نظراتم را راجع به سئوالاتشان بگویم. با تکان سر نشان دادم که آماده ام و آقای بابایی بعد از شنیدن « خُب، ما آماده ایم » از زبان آقای روحانی، گفتند: « خب، آماده، سه، دو... » همان لحظه گفتم: « ببخشید، اسمم و این ها رو هم باید بگم؟ » آقای روحانی گفتند: « بله، بگو، بگو اسمت چیه و کلاس چندمی و توی مالزی هستی. در ضمن به دوربین هم لازم نیست نگاه کنی و به من نگاه کن! ».

گفتم باشه و شروع کردیم. گفتند: « خب، از شما متشکریم که وقت خودتونو در اختیار ما گذاشتین. اگه ممکنه اسمتونو برای ما بگین و بگین که نظرتون راجع به این موفقیت و پیش رفت جدید ایران چیه؟! »

-          « به نام خدا، ... . من خیلی خوشحالم که ایران تونسته این کار رو انجام بده و به جای نفت می تونه حالا از انرژی هسته ای هزینه هاشو تأمین کنه. این موفقیت و پیش رفت بزرگیه. »

-          « بله، حالا بگید نظرتون راجع به این که دانشمندان و جوانان ایرانی به این پیش رفت رسیدن چیه؟ »

-          « خب، به نظر من این واقعا خیلی عالیه که جوون ها و دانشمند های ایرانی تونستن به این کار برسن و مستقل بودن و کس دیگه ای این کار رو برای ما انجام نداده. من واقعا خیلی خوشحالم! »

-          « بله، ما هم خیلی خوشحالیم، موفق باشید. »

تمام شد و آقای روحانی تشکر کردند و گفتند عالی بود و من هم با گفتن « قابلی نداشت » خداحافظی کردم. چون نزدیک بود کلاس زبان را به طور کامل از دست بدهم. 10 دقیقه بیش تر به پایان کلاس نمانده بود!

از آقای بابایی پرسیدم چه زمانی پخش می شود؟ گفتند: « امشب ساعت 9 به وقت ایران، شبکه ی یک و البته شبکه ی خبر. ولی احتمالا شما اون موقع خوابین! » دوباره خداحافظی کردم و رفتم بالا.

همین که رسیدم آقای قربانی گفتند: « What’s up? » و برایشان توضیح دادم. بعد که گفتم ساعت 9 شب به وقت ایران، شبکه ی یک پخش می شود؛ همه با تعجب گفتند مگر مصاحبه ی انگلیسی را در ایران هم می گذارند؟ گفتم: « مصاحبه فارسی بود! » پرسیدند که سخت بود و آیا هول شدم یا نه؟ من هم گفتم: «No, It was quite easy and completely fun!  » سپس همین که کتابم را باز کردم، زنگ خورد و آمدیم پایین و دیگر آن ها را ندیدم.

اما جالبی قضیه این جا بود که ما سه تا هم سرویسی را با هم، آورده بودند مصاحبه!!

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1386/01/26 و ساعت 11:45 PM |

شاه قبلی تایلند و شاه های قبل از او که در بانکوک زندکی می کرده اند (نه در آیوتایا) در  Grand Palace (قصر بزرگ سلطنتی) ساکن بوده اند. این قصر در مرکز شهر بانکوک واقع است و از ساختمان های وسیعِ ساخته شده به سبک چینی، پُر!

از آن جایی که می گویند توریست تایلند تقریبا 3 برابر مالزی است؛ ممکن است یک چهارم این جمعیت را در آن قصر درحال بازدید ببینید!

هنگامی که ازGrand Palace  بیرون آمدیم خود را در میدانی وسیع یافتیم که دور تا دور این میدان ساختمان هایی بود که شاید ادارات مربوط به امور نظامی را شامل می شدند با تانک ها، توپ ها و مجسمه هایی از سربازان. 

از این محوطه ی جنگی رد شدیم و به پارکی رسیدیم و خب از آن جا که خیلی خسته بودیم (هوا هم از گرمی کم لطفی نمی کرد!) نشستیم و مقداری آب نوشیدیم. یک دفعه یک راننده ی توک توک آمد و شروع کرد با پدر من صحبت کردن و او را راضی کرد که با 50 بات ما را دور بانکوک بچرخاند (چه واقعه ی عجیبی!). البته از آن جایی که روز قبل دوستمان (یادتان هست که ما با دوستمان در سفر بودیم!) چنین توک توکی یافته بودند و آخر سر این توک توک آن ها را قال گذاشته و رفته بود؛ من به پدرم هشدار دادم که ممکن است چنین بلایی بر سر ما نیز بیاید؛ ولی پدرم گفتند که جای نگرانی نیست، چون ما چیزی از دست نخواهیم داد! خلاصه سوار شدیم و او ما را به چند معبد (دوباره با بودای نشسته و خوابیده و...!) برد و ما به او گفتیم که از دیدن معبد خسته شده ایم؛ ما را به مکان های دیگری ببر! او نیز فکر کرد ما از سر گنج بلند شدیم، ما را به جواهر فروشی برد!! خب ما هم نگاه کردیم و با سنگ های قیمتی که از معدن های خود تایلند استخراج می شوند؛ آشنا شدیم، که نام های آن ها Ruby  - به رنگ قرمز -، 

Sapphire – به رنگ آبی - و Amethyst - به رنگ  زرد – است. بیرون آمدیم و در حالی که می خواستیم به هتل برگردیم؛ راننده گفت که به خاطر من بیایید تا به دومین جواهر فروشی به نام GEMS GALLERY برویم تا بتوانم گاز مجانی به دست آورم. خب، ما هم گفتیم که به خاطر او خواهیم رفت!

آنجا بزرگترین کارگاه ساخت و فروش انواع جواهرات لوکس بود. اجناس اعلا و به قول مادرم خارق العاده با قیمت های گزاف فقط برای مایه دار ها، در زیر ویترین ها آماده ی فروش بود (البته ناگفته نماند که با سلیقه ی من جورنبود!). خلاصه با نگاهی کوتاه از آن جا بیرون آمدیم و به سمت توک توک به راه افتادیم. او را در آن پارکینگ نامتناهی یافتیم. هنگامی که به او گفتیم که واقعا می خواهیم به هتل برگردیم؛ ناگهان گفت که من نمی دانم هتل شما کجاست!! دیگر باور کردنی نبود! ما را تا این جا آورده بود که بعد به هتل ببرد و حال می گوید که نمی داند هتل کجاست! خب، ما هم از توک توک جُم نخوردیم و گفتیم باید یک تاکسی با 50 بات برای ما پیدا کند.

کاملا مطمئن شدیم که نقش اصلی بسیاری از این توک توک ها پیدا کردن مشتری برای مراکز تجاری است و در واقع در آمدشان بیشتر از پورسانتی است که از صاحبان فروشگاه ها و رستوران ها و ... می گیرند. 

بعد از ربع ساعت، پدر و مادرم به این نتیجه رسیدند که اگر خودشان دست به کار شوند بهتر از امید بستن به این راننده است (ضمنا نم نم باران هم شروع شده بود). بالاخره بعد از نیم ساعت یک تاکسی حاضر شد با قیمت 80 بات ما را به هتل برساند. راننده مسنی بود که انگلیسی می دانست و کلی صحبت کرد. در مسیر، خود را در میدانی یافتیم که به نظرم میدان شهدای آن ها بود، یعنی در وسط میدان 5 یا 6 مجسمه بودند و وقتی از راننده پرسیدیم؛ گفت که آن ها نماد هایی از نیروی دریایی، هوایی و زمینی در آخرین جنگ تایلند یعنی در جنگ جهانی دوم، هستند.

بالاخره به هتل رسیدیم و با عجله وسایل را جمع و جور کردیم تا 2 ساعت دیگر به سمت فرودگاه حرکت کنیم. سپس تاکسی گرفتیم و با 200 بات به فرودگاه رفتیم.

ولی نکته ای جالب در تایلندی ها دیدم که فکر می کنم شاید کسی به آن توجه نکند: اکثر مردم دستبند های پلاستیکی با رنگ نارنجی مایل به زرد در دست داشتند. چه زن و چه مرد! من واقعا علاقه مند شده بودم که بدانم این دستبند های یک جور و هماهنگ در دست مردم برای چیست؟ و بالاخره درست در آخرین لحظات نوشته ی روی یکی از دستبند ها را خواندم: "I Love the Kingو از راننده ی تاکسی پرسیدم که این چیست؟  در پاسخ خود شنیدم که چون رنگ نارنجی مایل به زرد، رنگ مورد علاقه ی شاه است، مردم این دستبند را در دست می کنند تا بگویند شاه شان را دوست دارند!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/15 و ساعت 0:49 AM |

بعد از تحویل سال، با عجله برای دیدن پایتخت قدیمی تایلند، Ayutthaya (آیوتایا)، سفارت را ترک کردیم و یک تاکسی با قیمت گزاف 1000 بات (به راهنمایی یک تاجر ایرانی فرش فروش) برای آن جا گرفتیم، در حالی که بعدا متوجه شدیم دوستمان با 700 بات رفته و برگشته است!

بگذریم؛ این شهر یکی از زیبا ترین آثار باستانی دنیا است که بعضی ها به آن انشنت سیتی (ancient city) یعنی شهر قدیمی نیز می گفتند. این پایتخت قدیمی شامل معابد و قصر های متعدد همراه با مجسمه هایی از بودا و سربازانش با قدمت بین 200 تا 600 سال پیش است و این قدمت نشان می دهد که حدود 200 سال پیش، هنگامی که کشور برمه (میانمار کنونی) به این کشور حمله می کند؛ آن ها پایتخت خود را از Ayutthaya به Bangkok (بانکوک) انتقال می دهند و فعالیت در Ayutthaya تقریبا متوقف می شود.

وقتی به آن جا رسیدیم متوجه شدیم که در این شهر نمی شود با نقشه و یک راننده تاکسی که اندکی انگلیسی هم نمی فهمید؛ جایی را دید! برای همین او را مرخص کردیم و در حال بازدید از یک معبد با یک تور مسافرتی برخوردیم و با آن ها صحبت کردیم که آیا صندلی خالی دارند یا خیر؟ بعد با کمی چانه زدن بالاخره توافق کردیم که با 1000 بات همراهشان برویم و جلوی هتلمان در بانکوک نیز پیاده شویم! در ضمن در این تور چهره ای آشنا دیدیم که فهمیدیم ایرانی اند و خانم مژگان نام داشتند.

آن قدر ما را در این معبد ها با بودای ایستاده و خوابیده و با کلّه و بی کلّه و ... چرخاندند که فکر می کنم دیگر به اندازه ی موهای سرم بودا دیده ام!

خلاصه، به بزرگ ترین معبد که قاعدتا مرکز این شهر بوده است و شاه در آن به سر می برده، رسیدیم. در ورودی این معبد به مجسمه های بودای بی سر رسیدیم. منظورم از بی سر این است که با گذشت سال ها، سر های این مجسمه ها کنده و تخریب شده؛ اما همین که جلوتر رفتیم، با درختی مواجه شدیم که سر یکی از این بوداها را لا به لای خود جا داده بود! برای گرفتن عکس با این بودا لازم بود روی زمین بنشینیم تا ارتفاعمان از ایشان بالاتر نباشد!

اگر می خواهید نحوه ی عکس گرفتن با این بودا را مشاهده کنید وبلاگ برادرم را ببینید.

 

سر بودا گرفتار در میان درخت! 

در همان معبد، در زیر یکی از سربازان بودا، تابلوی بسیار کوچک زنگ زده ای با یک نقاشی از بودای بی سر و همچنین سر یک آدم پشت آن و خط قرمزی رویش (به معنای عکس گرفتن با بودای بی سر، ممنوع) دیده می شد. خانم مژگان نیز که مانند من شوخ طبع و کمی قانون شکن بودند (!)؛ به من گفتند که با دوربینشان از ایشان در همان وضع عکس بگیرم! عکس را گرفتم که ناگهان صدای سوت یک نگهبان بلند شد و با عجله آمد و تا به خود آییم دوربین را از دستمان گرفت. هر چه خانم مژگان به او می گفت آن را پس بده، نداد؛ من رفتم و گفتم آن را Delete می کنم، پس نداد. آخر دویدم و پدرم را آوردم و با پا در میانی او بالاخره دوربین را پس داد و جلوی رویش آن عکس را Delete کردیم! فکر می کنم خاطره ی این روز هیچ وقت از یاد خانم مژگان نخواهد رفت!

 

یکی از سرباز های بی سر بودا 

راستی در این تور یک زن و شوهر آمریکایی به نام مایک و بو (Bev ) نیز بودند. آقای مایک خیلی به نظر خون گرم می آمد طوری که خیلی زود با ما هم صحبت و دوست شد. این زوج خیلی باورهای مذهبی داشتند و در پاسخ سوال برادرم که از آنها پرسید آیا بچه دارید یا خیر؟  گفتند: خدا به ما فرزندی داد ولی بعد از ما پس گرفت! ضمنا دوست داشتند که ایران را ببینند.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1386/01/11 و ساعت 3:2 PM |

تصمیم گرفته بودیم موقع تحویل سال نو، خود را به کنار یک سفره هفت سین برسانیم و هم زمان با میلیون ها ایرانی آغاز سال جدید را جشن بگیریم. بدین منظور از طریق اینترنت متوجه شدیم که مراسم تحویل سال از ساعت 6 صبح در سفارت ایران در تایلند برگزار می شود.

باری، شب روز چهارشنبه – یعنی سه شنبه شب – زود به رختخواب رفتیم تا فردای آن روز یعنی چهارشنبه، ساعت 5 صبح برای رفتن به سفارت و شنیدن صدای شلیک توپ در موقع تحویل سال از تلویزیون ایران، آماده شویم. لازم به ذکر است که در تایلند، زمان تحویل سال جدید ساعت 7:07:26 صبح بود که به وقت مالزی 8:07:26 صبح می شد.

ساعت 6 صبح بود که با فریاد مادر و پدرم برخاستم و همه با عجله بعد از لباس پوشیدن برای خوردن صبحانه به سمت رستوران هتل به راه افتادیم.

حدود ساعت 6:30 بالاخره یک تاکسی پیدا کردیم که راننده اش به زور، کمی انگلیسی می فهمید و به سمت سفارت راه افتادیم. با این که قبلا از اینترنت، آدرس سفارت را پیدا کرده بودیم؛ باز هم به دلیل نا آگاهی راننده از مکان آن جا، چند بار از مسیر دور شدیم! ساعت 7 بالاخره به خیابان Sokhomvit (سوخوم ویت) رسیدیم و وارد فرعی آن شدیم و دیدیم که کوچه های فرعی این خیابان بسیار زیاد است...!

با عجله و هول، دنبال فرعی شماره ی11 می گشتیم و به راننده می گفتیم: Please go faster!

او هم تعجب کرده بود و می گفت برای تحویل سال که نباید عجله داشت! ما برایش توضیح دادیم که سال شمسی در ساعت مشخصی تحویل می شود!

بالاخره سفارت را پیدا کردیم؛ ولی دیگر هیچ کدام عجله ای نداشتیم! زیرا که ساعت 7:09 یعنی 2 دقیقه بعد از سال تحویل به آن جا رسیده بودیم! این همه تلاش بي­فايده بود و مي­گويند در هنگام سال تحويل هر کجا که باشي؛ در سال آينده نیز بيشتر وقتت را همان جا خواهی بود...!

به هر حال پیاده شدیم و داخل رفتیم و دیدیم همه با هم رو بوسی می کنند. ما هم که کاری نداشتیم؛ با سفره ی هفت سین عکس گرفتیم و آن ها را تماشا کردیم تا این که خانمی آمد و با من و مادرم رو بوسی کرد و بعد ها فهمیدیم که این خانم همسر آقای سفیر بوده اند!

 

 سفره ی هفت سین سفارت تایلند

 

آن ها خیلی مهمان نواز بودند چون با این که ما غریبه بودیم، به من و مادر و پدرم، تقویم سال 1386 و به من و مادرم، هدیه کوچکی (دو تا نمک دان به شکل آدمک با یک روبان زیبا) دادند و بعد ما را به صرف صبحانه دعوت کردند. صبحانه عدسی و نانی شبیه تافتون بود ولی ما که قبلا صبحانه خورده بودیم؛ به زور نصفه بشقابی خوردیم و خداحافظی کردیم!

با این که خوش گذشت؛ ولی خیلی بد شد که به خاطر 2 دقیقه سال تحویل را از دست دادیم.

و البته قسمت جالب قضیه:

هنگامی که فردای آن روز، رو به روی هتل دنبال تاکسی می گشتیم، ناگهان به آن راننده ی تاکسی برخوردیم! به او گفتیم که تو، دیروز ما را با 2 دقیقه تاخیر رساندی و او تازه متوجه شد که این قضیه چه قدر برای ما مهم بوده است. شاید برای همین هم حاضر شد با قیمتی خیلی کمتر از روز قبل، ما را به مقصد، یعنی بازدید از گرند پَلِس (Grand Palace) برساند. هر چند وسط راه نمی دانم به چه دلیلی پشیمان شد و بدون اینکه پولی بگیرد، ما را به توک توکی (Tuk-Tuk ) تحویل داد و شاید هم فرار کرده بود!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 1:19 AM |

آن روز برای بار دوم به من ثابت شد که باید تایلند یا حداقل شهر بانکوک را سرزمین پل ها نامید؛ زیرا هنگامی که برای گردش و خرید به مرکز شهر، میدان سایام (Siam Square)، رفته بودیم پل های فراونی را پیمودیم که مراکز اداری و تجاری بزرگ آن شهر را در هوا به هم متصل می کرد!

از جمله مکان های دیدنی و مراکز خرید در این نواحی می توانم به Central World (که در طبقه ی زیرین آن جا با خریدن بلیط World Siam Ocean، می توانید به دنیای اقیانوس سفر کنید)،Intercontinental Hotel ، فروشگاه Big C و MBK و هم چنین بزرگترین مرکز خرید صنایع دستی - جنب فروشگاه Big C - (که در آن ظروف فلزی کنده کاری شده به نام Pewter - عمدتا از جنس قلع و با نقش فیل -  و صنایع چوبی  به فروش می رفت) اشاره کنم.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86  

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 1:4 AM |

 آن روز با گرفتن یک ماشین ون، به سمت پاتایا(Pataya) ، زیبا ترین شهر ساحلی تایلند حرکت کردیم. فاصله ی بانکوک تا آن جا را در 2 ساعت و 30 دقیقه سپری کردیم و هنگامی که به آن جا رسیدیم با دلالی آشنا شدیم که قرار شد ما را تا شب در پاتایا بگرداند و مکان های دیدنی را نشانمان دهد.

اولین مکان پارک  یا باغ گیاه شناسی گرمسیری و تفریحگاه (Resort  & Tropical Botanical Garden) «Nong Nooch» نام داشت ولی متاسفانه به علت دیر رسیدنمان به آن جا فقط فرصت کردیم تا نمایشی به نام «Thai Cultural Show House»، مشتمل برنمایش جنگ دو پادشاه روی فیل ها (اشاره به جنگ دو پادشاه تایلند و برمه)، رقص های محلی و Boxing را ببینیم. هم چنینElephants Show  شامل فوتبا ل، بولینگ  (Bowling)، بسکتبال و عملیات آکروباتیک فیل ها را تماشا کردیم. ضمنا با پرداخت 50 بات  (Baht)- که تقریبا معادل 5 رینگت است - هر کسی می توانست با فیل ها عکس بگیرد.

Alcazar Show  هم از دیگر هنر نمایی های تایی هاست که طرف داران زیادی دارد. صحنه آرایی بسیار زیبا و نظم و ترتیب در نمایش از ویژگی های بارز این نمایش بود.

راستی به جای توک توک در پاتایا بیش تر تاکسی بار (وانت هایی که از اتاقکشان مانند توک توک استفاده می کردند) پیدا می شد.

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید. 

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در چهارشنبه 1386/01/08 و ساعت 0:51 AM |

آن روز تصمیم گرفتیم بعد از خوردن صبحانه، پیاده به سمت بازاری که فقط  روزهای شنبه و یک شنبه بر پا بود و تایی ها آن را Day Market می نامند؛ در کنار پارک معروف چاتوچاک (Chatuchak) حرکت کنیم.

ابتدا روی نقشه ی خود از شهر بانکوک، مکانمان را یافتیم؛ بعد پارک چاتوچاک را. سپس راه افتادیم و از کوچه های تو در توی شهر بانکوک رد شدیم و هنگامی که به بازار رسیدیم به این نکته پی بردیم که لقمه را دور دهانمان چرخانده ایم و مسیر یک ربع ساعته را در یک ساعت کامل طی کرده ایم!

اما همان یک ساعت چرخیدن اضافی با ارزش بود زیرا اگر در تمام مدت اقامتمان در تایلند می خواستیم در تاکسی یا توک توک بنشینیم؛ از فرهنگ و آداب و رسوم مردم این کشور بی خبر می ماندیم!

بله، همان طور که می گفتم؛ در آن کوچه ها، بارها از چند نفر مکان پارک را پرسیدیم و آن ها با رویی خوش به مسافران نا آشنا پاسخ دادند! این از فرهنگ خوبشان! ولی این فرهنگ خوب کجا و آن سگ های وِل گَرد کجا!! فکرش را بکنید که در وسط بانکوک پایتخت کشور تایلند، فقط سگ ریخته بود و سگ ریخته بود و سگ! راستش این قضیه با جیغ های بنفش خانم خانواده ی دیگر و مستفیض شدن گوش های ما از آهنگ دل نواز آن و خنده همراه بود!

بازار، اجناس خوبی داشت با قیمت های متعادل، ولی متاسفانه از 10 فروشگاهش 6 تای آن، اجناس دست دوم می فروختند و همان جا بود که ما از خرید پشیمان شدیم!

عصر آن روز به بازار شب یا Night Bazaar ، رفتیم. اجناس عالی با قیمت های خوب...! بعد از آن به سمت شهر بازی که کنار بازار بود رفتیم و با چرخ فلکی به عظمت یک ساختمان 25 طبقه رو به رو شدیم؛ ولی متاسفانه به دلیل خستگی بیش از حد برادرم از سوار شدن، پشیمان شدیم!

در همان مکان در پی خرید آب بودیم که به ناگاه به رستورانی با موسیقی زنده رسیدیم و خُب چون خانوادگی دوستدار موسیقی هستیم - مخصوصا برادرم -؛ ایستادیم به تماشا! 2 موسیقی که به طور کامل اجرا شد؛ تصمیم گرفتیم برگردیم ولی ناگهان سر جایمان میخکوب شدیم! صدای آهنگ آرش، خواننده ی ایرانی، ما را نگه داشت! برگشتیم و دیدیم یک خواننده ی تایی (Thai) به همراه گروهی سعی در اجرای آهنگ آرش دارند. او با کلماتی نامفهوم و غلط می خواند:

« برو برو دلم تو تو رو می هاد... دیگه دیگه نَمی هام ببینم... برو برو دلم جای دیگه دیگه... دیگه دیگه نَمی هام ببینم...!»

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در سه شنبه 1386/01/07 و ساعت 3:30 AM |

آن روز ساعت 10:40 صبح از فرودگاه LCC مالزی به سمت فرودگاه Suvarnabhumi، فرودگاه بین المللی تایلند، پرواز کردیم و ساعت 11:40 به وقت تایلند به آن جا رسیدیم (اختلاف زمانی مالزی و تایلند 1 ساعت و طول پرواز 2 ساعت است).

خلاصه، بعد از چانه زدن با یک راننده ی ون، بالاخره با بدبختی سوار  و جا شدیم (راستش دو خانواده بودیم!).

ساعت 12:30 به هتلمان یعنی Gold Orchid Bangkok Hotel رسیدیم. فضایی بسیار زیبا همراه با 4 ستاره!

وارد اتاق هایمان شدیم و تا ساعت 4 بعد از ظهر – جایتان خالی – حسابی خوابیدیم! بعد از آن، برای رفتن به بیرون آماده شدیم وبعد ازگرفتن 2Tuk-Tuk ، به طرف محل های دیدنی نزدیک هتل روانه شدیم. چند جا را گشتیم که زیاد به مذاقمان خوش نیامد! ولی آخرین مکان، King Power، یکی از بهترین فروشگاه های تایلند بود. بعد از اندک زمانی چرخش در آن جا – قیمت ها خیلی بالا بود! – به هتل برگشتیم.

جایتان خالی که قبل از خواب تن ماهی با نان تست داشتیم (البته من با تن ماهی زیاد رابطه ی خوبی ندارم!) و بعد از آن نیز همه برای خواب لَه لَه زنان به سوی تخت خواب ها روانه شدند و یا بهتر است بگویم؛ دویدند!

 

برای دیدن ابتدای این مطلب کلیک کنید.

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در دوشنبه 1386/01/06 و ساعت 1:39 AM |

برای تعطیلات نوروز، به مدت شش روز (از شنبه 17 تا پنج شنبه 22 مارس 2007) به تایلند سفر کردم و آن جا را همان طور که می گویند؛ سرزمین لبخند ها یافتم! سفرم بسیار لذت بخش بود و البته، سختی هم کشیدم چون تایلندی ها، زبان انگلیسی را به خوبی نمی دانستد!  

همچنین از Tuk-Tuk سواری نیز فیض بردم! می پرسید Tuk-Tuk دیگر چیست؟! Tuk-Tuk یک وسیله ی نقلیه در تایلند است با یک موتور اتاقک دار.

 

تایلند در قدیم به Siam (سایام) معروف بوده که بعد ها - نزدیک به یک قرن پیش - ، به Thailand یا سرزمین پاکی ها تغییر یافته است.

یکی ار ویژگی های جالب مردم تایلند این است که بیش تر آن ها حرف « ر » را « ل » تلفظ می کنند. مثلا وقتی که از ما می پرسیدند کجایی هستید و ما در پاسخ می گفتیم Iranian؛ آن ها می گفتند Ilanian و یا هنگامی که می گفتیم Come here tomorrow؛ آن ها می گفتند Oh, tomollow ؟!

هم چنین به نظر من تایلند را باید سرزمین پل ها خواند! در تمام بانکوک به هر کجا که قدم می گذاشتی بالای سرت، پل بود و پل بود و پل! و البته از همه نوع؛ پل عابر پیاده، پل عبور ماشین ها، پل عبور قطار مترو و هر پلی که فکرش را بکنید!

 

 Tuk-Tuk

 

در مطالب بالا می توانید ادامه ی خاطرات از روز های سفرم را بخوانید...

روز اول - شنبه 26 اسفند 85

روز دوم - یک شنبه 27 اسفند 85

روز سوم - دوشنبه 28 اسفند 85

روز چهارم - سه شنبه 29 اسفند 85

روز پنجم - چهارشنبه 1 فروردین 86

ادامه ی روز پنجم

روز ششم - 2 فروردین 86

 

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در یکشنبه 1386/01/05 و ساعت 4:43 PM |
نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

تاریخچه و دیگر ایین های نوروز را می توانید در ویکی پدیا بخوانید.

چیدن سفره هفت سین از آئین‌های نوروزی است.
چیدن سفره هفت سین از آئین‌های نوروزی است.
+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1386/01/03 و ساعت 7:28 PM |

تعریف درست نوروز نخستین روز سال در تقویم ایرانی است یعنی یکم فروردین ماه و یا روز اورمزد از ماه فروردین. لحظه‌ی آغاز نوروز درست پس از نیمه شب است و این یک لحظه‌ی «تقویمی» است. لحظه‌ی تحویل سال یک واقعه یا لحظه‌ی «طبیعی» است و زمان آن می‌تواند ساعت‌ها با لحظه‌ی آغازین روز یکم فروردین فاصله داشته باشد. بنابراین، لحظه‌ی تحویل سال در سراسر جهان یکی است، ولی لحظه‌ی آغاز نوروز (یکم فروردین) نسبی است، نسبت به خط استاندارد زمان بین المللی که سابقا به خط «گرینویچ» مشهور بود و هنوز هم اکثر مردم آن را به همین نام می‌شناسند.

منبع: http://www.mazdakam.com/content/view/428/220/

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1386/01/03 و ساعت 7:14 PM |
ما در قبال هر قدرتی، مسئولیتی داریم.

…A great power, Needs a great responsibility

+ نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در جمعه 1386/01/03 و ساعت 3:46 PM |