ساعت تقریبا 1:45 بود و ما سر کلاس زبان انگلیسی فوق العاده با آقای قربانی (دبیر زبان) نشسته بودیم که آقای سلیمانی (ناظم مدرسه)، درِ کلاس ما را با عجله باز کردند و گفتند: « یک خانوم می خوام که بیاد پایین مصاحبه کنه. » همه گفتند: « چی؟! راجع به چی؟! » آقا گفتند: « راجع به انرژی هسته ای ایران! ». من در جواب از طرف همه گفتم: « ما راجع به انرژی هسته ای هیچی نمی دونیم! » بعد اضافه کردم که حاضرم برم به شرط این که بگن چی باید بگم! آقا گفتند: « آره، آره، بیا بهت می گیم! »
در راه "چیا پاکنهاد" (یکی از هم سرویسی هایم) که برای آب خوردن پایین رفته بود، را دیدیم. آقای سلیمانی خطاب به او گفتند: « تو هم بیا چیا ». رسیدیم و قبل از این که ما به خودمان بیاییم و کاملا درک کنیم وضعیت از چه قرار است؛ آقای سلیمانی آب شده بودند، رفته بودند درون زمین!
از قضا متوجه شدیم "احمد طاهری" (هم سرویسی دیگرم) نیز پایین آمده و آقای سلیمانی گیرش انداخته و به آن جا آورده بود.
بحث راجع به خبر جدید ایران در مورد پیش رفت جدید انرژی هسته ای توسط دانشمندان ایرانی بود. آقای روحانی (خبرنگار) و آقای بابایی (فیلم بردار و کارگردان) به همراه آقایی دیگر که نمی شناختم آن جا بودند.
خلاصه؛ با "احمد" و بعد از او با "چیا" مصاحبه کردند. من که کم کم خسته می شدم (10 دقیقه بود آن جا زیر آفتاب ایستاده بودم) خواستم به مدرسه برگردم که آقای روحانی و بابایی با هم گفتند: « خانم! شما بیا ».
در عین حال که به آن ها نزدیک می شدم با خنده گفتم: « سلام، چی باید بگم؟! »
در آن فاصله که آقای بابایی دوربینشان را روی من تنظیم می کردند و پشت سر هم می گفتند « تکون نخور »؛ من و آقای روحانی تمرین می کردیم: « ببین، باید بگی که... اصلا بگو ببینم خبر رو که شنیدی؟ » گفتم: « نه! چه خبری؟! » سپس خبر بالا را برایم توضیح دادند و گفتند که باید نظراتم را راجع به سئوالاتشان بگویم. با تکان سر نشان دادم که آماده ام و آقای بابایی بعد از شنیدن « خُب، ما آماده ایم » از زبان آقای روحانی، گفتند: « خب، آماده، سه، دو... » همان لحظه گفتم: « ببخشید، اسمم و این ها رو هم باید بگم؟ » آقای روحانی گفتند: « بله، بگو، بگو اسمت چیه و کلاس چندمی و توی مالزی هستی. در ضمن به دوربین هم لازم نیست نگاه کنی و به من نگاه کن! ».
گفتم باشه و شروع کردیم. گفتند: « خب، از شما متشکریم که وقت خودتونو در اختیار ما گذاشتین. اگه ممکنه اسمتونو برای ما بگین و بگین که نظرتون راجع به این موفقیت و پیش رفت جدید ایران چیه؟! »
- « به نام خدا، ... . من خیلی خوشحالم که ایران تونسته این کار رو انجام بده و به جای نفت می تونه حالا از انرژی هسته ای هزینه هاشو تأمین کنه. این موفقیت و پیش رفت بزرگیه. »
- « بله، حالا بگید نظرتون راجع به این که دانشمندان و جوانان ایرانی به این پیش رفت رسیدن چیه؟ »
- « خب، به نظر من این واقعا خیلی عالیه که جوون ها و دانشمند های ایرانی تونستن به این کار برسن و مستقل بودن و کس دیگه ای این کار رو برای ما انجام نداده. من واقعا خیلی خوشحالم! »
- « بله، ما هم خیلی خوشحالیم، موفق باشید. »
تمام شد و آقای روحانی تشکر کردند و گفتند عالی بود و من هم با گفتن « قابلی نداشت » خداحافظی کردم. چون نزدیک بود کلاس زبان را به طور کامل از دست بدهم. 10 دقیقه بیش تر به پایان کلاس نمانده بود!
از آقای بابایی پرسیدم چه زمانی پخش می شود؟ گفتند: « امشب ساعت 9 به وقت ایران، شبکه ی یک و البته شبکه ی خبر. ولی احتمالا شما اون موقع خوابین! » دوباره خداحافظی کردم و رفتم بالا.
همین که رسیدم آقای قربانی گفتند: « What’s up? » و برایشان توضیح دادم. بعد که گفتم ساعت 9 شب به وقت ایران، شبکه ی یک پخش می شود؛ همه با تعجب گفتند مگر مصاحبه ی انگلیسی را در ایران هم می گذارند؟ گفتم: « مصاحبه فارسی بود! » پرسیدند که سخت بود و آیا هول شدم یا نه؟ من هم گفتم: «No, It was quite easy and completely fun! » سپس همین که کتابم را باز کردم، زنگ خورد و آمدیم پایین و دیگر آن ها را ندیدم.
اما جالبی قضیه این جا بود که ما سه تا هم سرویسی را با هم، آورده بودند مصاحبه!!
