همان کس که حال مرا دید و رفت
اگر خسته از چشم هایم نبود
چرا خنده های مرا چید و رفت
گره در گره مانده بغضم هنوز
ولی عشق، از خنده ترکید و رفت
مرا مثل آیینه اش جا گذاشت
کس دیگری را پسندید و رفت
هادی شفیعی. بهت. باد آباد
همان کس که حال مرا دید و رفت
اگر خسته از چشم هایم نبود
چرا خنده های مرا چید و رفت
گره در گره مانده بغضم هنوز
ولی عشق، از خنده ترکید و رفت
مرا مثل آیینه اش جا گذاشت
کس دیگری را پسندید و رفت
هادی شفیعی. بهت. باد آباد
گَوَن از نسیم پرسید
"دل من گرفته زین جا، هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟"
همه آرزویم، اما چه کنم که بسته پایم..."
"به کجا چنین شتابان؟"
"به هر آن کجا که باشد به جز این سراسرایم"
"سفرت به خیر! اما. تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را"
شفیعی کدکنی
لئون تولستوی. جنگ و صلح
تا پاسخی بگوید. فریاد آب را.
با ناله ی گره شده. دلتنگ. خشمگین.
سر زیر پر کشیدم و رفتم!
جواب را.
فریدون مشیری. پاسخ. مروارید مهر
می خواند و می نوشت:
ـ " ... من خواب نیستم!
خاموش اگر نشستم.
مرداب نیستم!
روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم.
روشن شود که آتشم و آب نیستم!"
فریدون مشیری. فریاد های خاموش
ـ و لحظه های خاطره که شاعرانه مانده است
ـ از آخرین نگاه تو کنار پیچ کوچه ای
ـ به صحن ابری دلم. کمی بهانه مانده است
ـ غبار تار چشم من پس از کمی که می روی
ـ به خشک دشت گونه ها. چه دانه دانه مانده است
ـ نگاه یادگاریت درون چارچوب قاب
ـ و ریزه های موی تو که روی شانه مانده است
ـ تو هم که رفته ای. برو! غروب دیر می شود
ـ و شب که خالی اتاق. جاودانه مانده است.
هادی شفیعی. نگاه یادگار. باد آباد
دوستان انسان سه دسته اند: ۱- دوست او ۲- دشمن او ۳- دشمن دشمن او